مغشوش شد كه انسان نميتوانست بفهمد كه سواران از كدام طرف رفتهاند .
هر اقدامى كه ما ميكرديم تا اينكه راه را پيدا كنيم بيشتر دوچار پريشانى ميشديم تا اينكه اسبهاى ما از گرسنگى و تشنگى از پا درآمدند ولى خود ما بمناسبت خنكى هواى پائيز ، از تشنگى زياد رنج نبرديم و در عوض گرسنگى ما را ميآزرد تا اينكه بلدها ما را پيدا كردند و بازمانده ما را از خطر مرك ، از گرسنگى و تشنگى رهانيدند . واقعه مزبور براى ( جهانگير ) و سردارانم درس عبرت شد و دانستيم كه وقتى يك قشون در كويرى مانند ( كوير ايران ) راه - پيمائى مىكند بايد احتياط نمايد و بمحض اينكه طوفان رمل شروع گرديد در هر نقطه كه هست توقف كند و امتداد جاده را بوسيله نيزه يا تير نشانهگذارى نمايد و نبايد هرگز از جادههائى كه داراى آب و آذوقه است منحرف شود و قدم بمركز كوير گذارد زيرا خود و سربازانش را بدست مرك خواهد سپرد .
بعيد نبود كه عدهاى از سواران كه در بيابان گم شدهاند خود را به ( بادامشك ) پرسانند و از مرك نجات يابند ولى من نميتوانستم منتظر مراجعت آنها شوم لذا بسوى ( قائن ) به راه افتادم و امير قائن كه مردى سالخورده بود پنج فرسنك مرا استقبال كرد و وقتى از دور مرا ديد از اسب پياده شد و به طرف من آمد و خواست كه ركاب مرا ببوسد ليكن چون سالخورده بود من باحترام پيرىاش مانع از آن كار شدم و گفتم كه سوار گردد . او گفت اى امير تيمور من وصف تو را شنيدهام و ميل داشتم كه تو را ببينم و امروز از ديدار تو بسى شادمان مىباشم وقتى وارد خانه او شديم و جلوس كرديم ، يكى از خدام امير ، با يك سينى از زر ، پر از مسكوكات زر ، وارد اطاق گرديد و آن سينى را مقابل من نهاد و امير قائن گفت پيشكش است . به او گفتم من چشم طمع بمال تو ندارم و اگر ميخواستم مال تو را بگيرم با غلبه ميگرفتم من اينجا آمدهام تا بدانم آيا امراى جنوب خراسان ميخواهند از من اطاعت كنند يا سركشى خواهند نمود ميزبان گفت من من مطيع تو هستم و تو را برتر از خود ميدانم و هرچه بگوئى اطاعت ميكنم .
بعد من در خصوص رفتن به ( زابلستان ) با او صحبت كردم و امير قائن گفت اگر ميخواهى به ( زابلستان ) به روى فصلى بهتر را انتخاب كن تا تو به زابلستان برسى زمستان فرا ميرسد و هنگام مراجعت از آنجا سربازانت در كوير از برودت آسيب خواهند ديد . زيرا همانطورى كه در فصل تابستان هواى كوير خيلى گرم مىباشد در فصل زمستان بسيار سرد است و از اينجا تا ( زابلستان ) يك آبادى بزرك وجود ندارد كه قشونى چون قشون تو بتواند در خانههاى آن اتراق كند ،
ولى من كه بدروازه زابلستان رسيده بودم نميتوانستم از ديدار آن سرزمين صرفنظر كنم فردوسى علاقه بديدار زابلستان را در من بوجود آورده بود و ميخواستم بروم و زادگاه رستم را ببينم علاقه من بخصوص بعد از ديدن پيرمرد ريشسفيد و پسران او زياد شده بود و من از زبان او نام ايران را شنيدم و ميخواستم بروم و ايران را ببينم .
( بطوريكه ميدانيم در قديم هر ايالت از ايالات وطن ما ناحيهاى بود مستقل با نام جداگانه و فردوسى نام ايران را كه بعد از حمله اعراب از بين رفت ، زنده كرد معهذا تا شش قرن بعد از فردوسى حتى خواص نام ايران را نمىبردند تا چه رسد بعوام - مترجم )
قشون خود را بفرماندهى ( جهانگير ) در قائن گذاشتيم و خود با سه هزار سوار راه زابلستان
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: مارسل بريون
ص٨٩