تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
پهلوانان را كه در اشعار فردوسى از آنها نام برده شده است ديدم و با آنها صحبت كردم وقتى من قامت بلند مردان روستائى را ميديدم و گاوهاى سطبر آنها را از نظر ميگذرانيدم و مىشنيدم كه با زبان فارسى صحبت ميكنند يقين حاصل مىنمودم كه آنجا زادگاه رستم است . فردوسى در اشعار خود از يك رستم نام برده و من در زابلستان هزارها رستم را ديدم . از چيزهائى كه باعث حيرت من شد اين بود كه فهميدم در زابلستان ميتوان در سال سه محصول برداشت زيرا هوا گرم و آب فراوان است ولى آنقدر زمين حاصلخيز مىباشد كه سكنه زابلستان به دو محصول و در بعضى از سالها بيك محصول اكتفا مىنمايند و احتياج ندارند دو محصول بردارند ( امير گرشاسب ) مرا سوار بر كشتى كرد و روى درياى هامون نيز گردش داد و به من گفت كه در دوره رستم وسعت اين دريا بيش از اين بود كه مىبينى و بتدريج درياى هامون كوچك مىشود و قسمت‌هائى از آن ، كه زير آب بود مبدل به خشكى ميگردد و شايد در هزار سال ديگر اين دريا خشك شود و نواده‌هاى ما آن را نبينند . من نميتوانستم در زابلستان زياد توقف كنم زيرا قشون من در قائن بود و مىبايد مراجعت نمايم و قشون خود را از قائن برگردانم ليكن قبل از بازگشت از سالار زابلستان پرسيدم كه آيا ممكن است كه من عده‌اى از مردان بلندقامت و نيرومند زابلستان را اجير كنم و يك سپاه از آنها بوجود بياورم . سالار ( زابلستان ) گفت اى امير تيمور ، تو ميهمان من هستى و قبول درخواست ميهمان بر ميزبان واجب است ليكن من نمىتوانم اين درخواست تو را بپذيرم زيرا سكنه اين سرزمين در قشون اجنبى سرباز نميشوند و اگر من به آنها بگويم كه سرباز تو شوند نميپذيرند اينجا ايران است و مردان ايران از دوره رستم تا امروز عادت دارند كه فقط در قشون ايران سرباز شوند و وارد قشونهاى اجنبى نخواهند شد . روزى كه ميخواستم از زابلستان مراجعت نمايم سالار آنجا ده گاو سوارى و يكدست لباس رزم متشكل از مغفر و زره و ساق‌بند به من هديه داد و من هنوز آن لباس رزم را دارم زيرا نتوانستم مورد استفاده قرار بدهم چون براى من بزرك است و نميتوانم آن را بپوشم موقع وداع سالار زابلستان كه پيرمردى بود يكصد ساله به من گفت ممكن است من ديگر تو را نبينم و از دنيا بروم ولى قبل از مرك وصيت خواهم كرد كه بازماندگانم پيوسته با تو دوست باشند از او پرسيدم اگر روزى من از تو كمك خواستم به من كمك خواهى كرد يا نه ؟ امير ( گرشاسب ) گفت من به تو قول دوستى مىدهم ولى كمك كردن من به تو موكول به اين است كه بدانم با كه خواهى جنگيد اگر خصم تو خصم ما بود من به تو كمك خواهم كرد ولى اگر تو با يكى از دوستان ما جنگيدى من نميتوانم به تو كمك كنم . در آغاز زمستان من زادگاه رستم را ترك كردم و با سواران خود بسوى ( قائن ) به راه افتادم همين كه از كوه سياه گذشتيم برودت هوا شدت كرد و طورى هوا سرد شد كه بيم آن ميرفت همه از سرما تلف شويم هر شب بعد از توقف در استراحتگاه سربازان را مامور ميكردم كه بروند و بوته‌هاى خشك صحرا را جمع‌آورى نمايند و بياورند و با بوته آتشهاى بزرك ميافروختيم آنگاه برف باريد و سراسر كوير مستور از برف شد راهنمايان ما طورى بلد بودند كه پس از باريدن برف هم راه را گم نكردند و ما بعد از تحمل رنج فراوان از سرما به ( قائن ) رسيديم .