من از غذا خوردن آنها كه هفت نفر ( يعنى يك پدر و شش پسر ) بودند در شگفت ماندم و حيرت ميكردم كه آن لقمههاى بزرك را چگونه بر دهان مىبرند و فرو ميدهند آنقدر اندام و غذا خوردن آنها عجيب بود كه من نزد آنان رفتم و از پدر كه ريشى بلند و سفيد داشت پرسيدم شما اهل كجا هستيد . آن مرد جواب داد ما اهل زابلستان هستيم . گفتم آيا رستم از بين شما بوجود آمده پيرمرد گفت بلى و بعد دست بر پشت پسرهاى خود زد و گفت تمام اينها رستم هستند . من مردى بلندقامت بشمار مىآيم ولى وقتى كنار پيرمرد و پسرهايش ايستادم خود را كوتاه يافتم . آنها بقدرى بلند بودند كه هنگامى كه كنار شتر ميايستادند سرشان در محاذات كوهان شتر قرار ميگرفت و بقدرى قوت داشتند كه وقتى خواستند شترهاى خود را بار كنند و بروند شترها را ننشانيدند بلكه در حالى كه شترها ايستاده بودند عدلهاى بار را بلند ميكردند و روى جهاز مينهادند و مىبستند .
از آنها پرسيدم براى چه شتر را نمىنشانيد و نشسته بار نمىكنيد . مرد ريشسفيد در جوابم گفت براى اينكه شتر داراى طبعى نازك است و اگر اين حيوان را بنشانند و بار كنند هنگاميكه ميبايد از جا برخيزد آسيب ميبيند و براستى كه پيرمرد و پسران او بقدرى نيرومند بودند كه شتر در قبال آنها ضعيف و داراى طبعى نازك جلوه مىنمود من يقين حاصل كردم كه آنها از نژاد رستم پهلوان بزرك شاهنامه فردوسى هستند و رستم هم مردى چون آنها بوده است با اينكه پيرمرد و پسرانش بيش از هفت نفر نبودند از قشون من كه اردوگاه آن را ميديدند كوچكترين هراسى نداشتند و مثل اين بود كه من و سربازانم را چون مورچگان ميبينند هنگامى كه كاروان آنها آماده عزيمت شد گفتم اى مرد آيا تو و پسرانت بلندقامت هستيد يا اينكه در زابلستان همه اينطور بلندقامت هستند پيرمرد گفت در زابلستان همه اينطور ميباشند و آنجا مملكت مردان ايران است .
فهميدم كه آن پيرمرد نام ايران را از فردوسى فراگرفته براى اينكه از روزى كه وارد خراسان شدم تا آن روز نشنيدم كه كسى نام ايران را بر زبان بياورد طورى مشاهده آن پيرمرد و پسرانش من را بهيجان آورد كه قصد كردم بعد از اينكه به ( قائن ) رسيدم راه زابلستان را پيش بگيرم و سرزمين مردان بلندقامت را ببينم و از آنها يك سپاه بوجود بياورم و به لشكريان خود بيفزايم .
من مدت ده روز در ( بادامشك ) توقف كردم تا اينكه بلدهائى كه فرستاده بودم مراجعت كردند و ( جهانگير ) را كه از فرط گرسنگى و تشنگى لاغر شده بود با 72 نفر بازگردانيدند معلوم شد كه وقتى طوفان ريك آغاز گرديد ( جهانگير ) و تمام سوارانش در يك نقطه متمركز بودهاند و در آن روز برحسب تصادف سواران جهانگير متفرق شدند . ( جهانگير ) به من گفت وقتى كه طوفان شروع شد هوا تاريك گرديد و ما مجبور شديم توقف نمائيم . يك روز و يك شب طوفان ادامه داشت و بعد از اينكه باد متوقف شد و خورشيد در بامداد دميد اثرى از جاده نديديم با توجه باينكه جادههاى صحرا كوره راه است و به زودى بر اثر فرو نشستن رمل از نظر ناپديد مىشود ولى من ميدانستم كه تو در شمال هستى و ما هم به طرف جنوب ميرفتيم لذا عدهاى را براى اكتشاف بسوى شمال و جنوب فرستادم تا جاده را پيدا كنند اما آنها مراجعت ننمودند ناچار عدهاى ديگر از سواران را مامور كردم كه بروند و جاده را پيدا كنند به زودى جاى سم اسبها روى رمل طورى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: مارسل بريون
ص٨٨