تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
آوردند و امير بجستان گفت اى امير تيمور اينجا رسم است كه در اين ؟ ؟ انار بدست مىآيد قبل از غذاى روز ، براى تحريك اشتها آب انار مىنوشند آنگاه با دست خود آب چند انار را گرفت و در قدح ريخت و مقابل من نهاد و من جرعه‌اى نوشيدم و متوجه شدم كه در همه عمر انارى به آن لذيذى نخورده‌ام و امير بجستان به من گفت در هيچ نقطه از جهان انارى چون انار بجستان بدست نمىآيد و يكى از انارها را پاره كرد و بدستم داد و گفت اى امير تيمور نگاه كن تا ببينى كه انارهاى اينجا هسته ندارد من قدرى از دانه‌هاى انار را جويدم و تصديق كردم كه انار مزبور بدون هسته است . بعد از صرف غذا ، چون حس كردم امير بجستان مردى كم‌بضاعت است دو هزار دينار زر به او بذل كردم و وقتى از بجستان به راه افتادم امير شهر و برادران و پسران او تا نيم فرسنك پياده مرا مشايعت كردند . چند روز بعد نزديك شهر بشرويه رسيدم كه مىگفتند تمام سكنه آن دانشمند هستند همين كه سواد شهر نمايان شد ديدم كه عده‌اى پياده بسوى من مىآيند و معلوم شد كه از سكنه شهر هستند . من حدس زدم كه آنان از بزرگان شهر مىباشند و آمده‌اند تا مرا مورد استقبال قرار دهند . ولى وقتى بنزديك من رسيدند مشاهده نمودم كه همه از نوع روستائيان مىباشند و جامه همه آنها كرباس آبى است و چون هوا قدرى سرد شده بود ، قبائى از پشم روى آن پوشيده‌اند تمام جامه‌ها آبى و تمام قباها خاكسترى بود و گوئى كه در شهر آنها غير از كرباس آبى رنك و پارچه پشمين خاكسترى پارچه ديگر وجود ندارد . همه دستار بر سر داشتند كه سرپوش عمومى سكنه شهرهاى خراسان است . آن عده ، مقابل اسب من توقف كردند و يكى از آنها كه ريش سفيد بود با صداى بلند شروع به خواندن شعر كرد و اشعارى بدين مضمون خواند ( اى اميرى كه خورشيد و ماه و فلك در اختيار تو است و جز با اراده تو گردش نميكند قدم تو به بشرويه مبارك باد و ما سكنه مسكين اين شهر تا آنجا كه توانائى داشته باشيم از پذيرا ؟ ؟ فروگزارى نميكنيم . ) وقتى كه اشعارش تمام شد از وى پرسيدم امير اين شهر كيست آن مرد گفت اين شهر امير ندارد گفتم چگونه ممكن است شهرى امير نداشته باشد و بدون امير چگونه امنيت در اين شهر حفظ مىشود و احكام شرع و عرف را كه اجرا مىنمايد آنمرد گفت اى امير بزرگوار ما در اين شهر امير نداريم و احكام شرع و عرف را خودمان اجرا ميكنيم گفتم من وصف شهر شما را شنيده بودم ولى تصور نميكردم كه بشرويه امير و حاكم نداشته باشد . آنمرد گفت اى امير بزرگوار براى اينكه بدانى شهر ما امير و حاكم ندارد خوب است قدم رنجه نمائى و وارد شهر شوى و وضع شهر ما را ببينى . وقتى قدم به شهر نهادم از وسعت معابر حيرت كردم زيرا در سمرقند هم آن‌گونه معابر وسيع وجود نداشت سكنه شهر كه در سر را هم ايستاده بوند توبره‌اى داشتند و از آن توبره ، چيزى بيرون مىآوردند و آن را به دو قسمت مىكردند و قسمتى را در يك جيب و قسمتى ديگر را در جيب دوم مىنهادند . من از مردى ريش‌سفيد كه معلوم بود در آن شهر ، ارشد مىباشد و مرا راهنمائى مىكرد پرسيدم براىچه مردم در اينجا توبره‌اى از دوش آويخته‌اند و آن چيست كه از توبره بيرون