است بايد يكى بعد از ديگرى خوانده شود تا اينكه قرائتكننده قرآن ، معناى آن را به خوبى ادراك نمايد .
گفتم اى نيك مرد ، آنها كه در كودكى ، آموزگار من بودند ، نميتوانستند مثل تو و به اين خوبى قرآن را معنى كنند ولى تو براىچه در اين موقع اين آيات را خواندى بقال گفت اى امير الامراء ، هر وقت كه من بخواهم دست به ترازو ببرم اين آيات را ميخوانم تا اينكه خدا را ناظر بدانم و كم نفروشم .
از آنجا گذشتم و بخانهاى رسيدم كه براى سكونت من آماده شده بود و در آنوقت صداى اذان بگوشم رسيد ( حسين بن اسحق ) كه عنوان شيخ را داشت گفت اى امير ، از تو اجازه ميخواهم كه براى نماز به مسجد بروم و بعد از خواندن نماز جهت خدمتگزارى مراجعت خواهم نمود گفتم منهم بايد نماز بخوانم و فكر مىكنم بد نيست كه در مسجد اين شهر نماز بگذارم . ( شيخ حسين بن اسحق ) گفت پس برويم زيرا اگر تأخير كنيم دير مىشود . من باتفاق شيخ از خانه خارج شدم و مشاهده نمودم كه دكاندارها جامه خود را عوض مىكنند و هركسى كه جامه را عوض مىكرد و لباسى بهتر مىپوشيد راه مسجد را پيش ميگرفت بدون اينكه در دكان خود را ببندد زيرا در شهر ( بشرويه ) سارق وجود نداشت تا اينكه كسى از سرقت اجناس دكان خود بيم داشته باشد .
از يك دكاندار كه جامه نو پوشيده و از دكان خود خارج مىشد تا به مسجد برود پرسيدم براىچه جامه خود را عوض كردى و او بيدرنگ اين آيه از قرآن را كه يكى از آيات سورهء اعراب است براى من خواند ،
( يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ )
به ( شيخ حسين بن اسحق ) گفتم من تا امروز بر خود ميباليدم كه ( حافظ القرآن ) هستم و اينك ميبينم كه تمام سكنه اين شهر ( حافظ القرآن ) هستند . بعد از آن مرد پرسيدم آيا معناى اين آيه را ميدانى ؟ او گفت خداوند ميگويد ( اى فرزندان آدم هنگامى كه مىخواهيد عبادت كنيد زيورهاى خود را مورد استفاده قرار دهيد و از نعم بارى تعالى بخوريد و بنوشيد اما اسراف نكنيد زيرا خداوند كسانى را كه اسراف مىكنند دوست نميدارد ) ما هم بدستور خداوند قبل از اينكه براى نماز به مسجد برويم زينت خود را به كار ميبريم و جامه نو مىپوشيم تا اينكه با جامه نو نزد خداوند حضور بهم برسانيم . گفتم اى مرد تو درسى مفيد به من دادى . من با اينكه حافظ - القرآن و فقيه هستم متوجه نبودم كه انسان هنگامى كه آماده عبادت مىشود بايد زينت خود را به كار ببرد و تو مرا از اين حكم الهى آگاه نمودى و به شيخ گفتم چون من بايد لباس خود را عوض كنم به خانه برمىگردم و در همانجا نماز خواهم خواند و تو به مسجد برو و نماز بخوان
بعد از اينكه به خانه رفتم ، لباس خود را عوض كردم و لباس نو پوشيدم و چون مسجد متحرك من هنوز به بشرويه نرسيده بود در خانه نماز گذاشتم و آنگاه خارج شدم زيرا ميخواستم كه باز سكنه آن شهر را ببينم و با آنها حرف بزنم . هنگامى كه از مقابل يك دكان عطارى ميگذشتم شنيدم كه مرد عطار ميگويد :
( وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ )
از تعجب نتوانستم خوددارى كنم و گفتم اى مرد آيا ميدانى ( قسطاس ) يعنى چه ؟ عطار گفت يعنى ترازو پرسيدم معناى اين آيه چيست ؟ مرد عطار گفت معنايش اين است : ( و هنگامى كه با پيمانه جنس ميفروشيد دقت كنيد كه پيمانه كامل باشد و موقعى كه با وزن كردن جنس ميفروشيد با ترازوئى وزن نمائيد كه دو كفهء آن ( عدل ) باشد ) ( توضيح - شگفت آنكه بعد از هفت قرن هنوز اصطلاح عدل در صفحات خراسان متداول است