را كردم . بين سبزوار و جنوب خراسان جادهايست كه مستقيم منتهى به قائن مىشود ولى آن جاده از وسط كوير ميگذرد و كمآب است و قسمتى از جاده منطقهايست كه ميگويند بزرگترين منطقه پرورش افعى مىباشد و در آنجا آنقدر افعى هست كه شايد در سراسر دنيا آن اندازه افعى وجود ندارد در كنار آن منطقه يك منطقه كوهستانى قرار گرفته كه مركز پرورش مارهاى كبچه است ( اين مار را در كتب جانورشناسى « مار كبرا » ميخوانند - مترجم ) و ميگويند كه گاهى بين مارهاى كبچه و افعىها جنگهاى هولناك درميگيرد .
اگر خطر افعى و مار كبچهها وجود نميداشت باز عبور از آن جاده بصلاح نبود زيرا ما نه ميتوانستيم در آن جاده سيورسات بدست بياوريم و نه به اندازه كافى آب تحصيل كنيم . اين بود كه من راهى را كه از طوس منتهى به ( گناباد ) مىشود و از آنجا به قاين ميرود انتخاب نمودم زيرا در آن راه ، آب فراوان بود و آذوقه و عليق بدست مىآمد .
من ( جهانگير ) را با هزار سوار جلو فرستادم و مامور تهيه سيورسات كردم من ميدانستم كه هزار سوار براى تهيه سيورسات زياد نيست زيرا گاهى پسر من مجبور مىشود كه سواران خود را به پنج دسته يا بيست دسته تقسيم نمايد و به آبادىهاى اطراف بفرستد تا اينكه آذوقه و عليق فراهم نمايند و بعد از اينكه فراهم شد ، در انبارهاى مخصوص سر راه ما حفظ كند تا ما از راه برسيم و به مصرف برسانيم . اگر اين احتياط نشود قشونى كه از راه ميرسد گرسنه ميماند و اسبها از گرسنگى و تشنگى تلف ميشوند . هنگامى كه من از ( طوس ) بسوى جنوب به راه افتادم هوا خنك شده بود و ماه آخر تابستان فرا ميرسيد و به جائى رسيديم كه موسوم بود به ( ولايت ماه ) .
( توضيح - بنده تصور ميكنم ولايت ماه همان ( مه ولات ) يا ( محولات ) است كه يك بلوك بزرك مىباشد و در جنوب تربت حيدريه قرار گرفته است و محصولات صيفى آن معروفيت دارد - مترجم )
در آنجا در يك دشت وسيع كه انتهاى آن به نظر نميرسد خربوزه كاشته بودند و تا چشم كار ميكرد كشتزار خربوزه ديده ميشد . وقتى خربوزه براى من آوردند متوجه شدم كه درون آن مثل هندوانه رسيده ، قرمز رنك است و بسيار آبدار مىباشد اما از حيث عطر و طعم به خربوزه سمرقند نميرسد .
سكنه ( ولايت ماه ) همه سرخ و سفيد و فربه بودند و به من گفتند علت فربهى و سرخى و سفيدى آنها اين است كه از روزى كه خربوزه بدست مىآيد سكنه آن سرزمين غير از آن چيزى نمىخورند و غذاى آنها تا وقتى كه هوا سرد مىشود روزوشب خربوزه است .
از آنجا عبور كرديم و بشهرى رسيديم كه موسوم بود به بجستان . امير شهر با پسران و برادران خود باستقبال من آمد و از من دعوت كرد كه براى صرف غذا بخانهاش بروم . امير بجستان گفت اى تيمور من وصف شجاعتهاى تو را شنيدهام و خيلى ميل داشتم كه تو را ببينم ولى پيرى مانع از اين ميشد كه سفر كنم و خود را به تو برسانم و خوشوقتم كه قبل از مرك موفق بديدار تو شدم ، قبل از اينكه غذا صرف شود چند مجموعه پر از انار را به اطاق
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: مارسل بريون
ص٨٠