تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
و ترازوى عدل يعنى ترازوئى كه دو كفه آن موازى است - مترجم ) هر دفعه كه مقابل يك دكان ميرسيدم و صاحب دكان ميخواست چيزى را وزن كند يكى از آيات قرآن را كه مربوط بود برعايت وزن يا كيل كامل بر زبان مىآورد تا اينكه خدا را ناظر بداند و كم نفروشد يكى ديگر از چيزهائى كه در آن شهر كوچك مورد توجه من قرار گرفت اين بود كه تمام سكنه شهر ، خواه مرد ، خواه زن ، در تمام ساعات روزوشب جز موقعى كه مىخواستند بخوابند كار ميكردند و آنهائى كه كارى نداشتند بىانقطاع پشم بز را از توبره‌اى كه به دوش آويخته بودند بيرون ميآوردند و موى آن را از كرك جدا ميكردند يا بوسيله دوك ، كرك بز را ميتابيدند تا اين‌كه بعد ، آن را بكارگاه نساجى ببرند و مبدل به برك نمايند ( شيخ حسين بن اسحق ) براى من حكايت كرد از روزى كه سكنه آن شهر بخاطر دارند ، در آنجا ، سرقت نشده و كسى ديگرى را بقتل نرسانيده است . هيچ‌كس بخاطر ندارد كه در آن شهر ، كسى هنگام مكالمه يا معامله صدا را بلند كرده باشد و هرگز اتفاق نيفتاده كه در آن شهر مردى زن خود را طلاق بدهد . از روزى كه سالخوردگان به ياد دارند هرگز راجع به ارث ، بين وراث اختلاف بوجود نيامده و يك وارث مبادرت بتصاحب اموال وارث ديگر نكرده است در آن شهر هرگز گزمه و زندان و قاضى وجود نداشته و مردم براى حل مسائلى كه بين آنها پيش ميآيد به ( حسين بن اسحق ) مراجعه مينمايند و فتواى او را بىچون‌وچرا ميپذيرند . شغل ( حسين ابن اسحق ) هم زراعت بود و در بامداد بيل بر دوش مينهاد و براى زراعت از شهر خارج ميشد و ظهر براى خواندن نماز در مسجد ، به شهر مراجعت ميكرد . و بعد از اين‌كه از خواندن نماز قارغ ميكرديد باز راه بيرون شهر را پيش ميگرفت . تمام سكنه شهر ، از خرد سالى خواندن و نوشتن قرآن را فرا ميگرفتند و من دريافتم كه زن‌ها نيز مانند مردها قرآن ميدانند و مىتوانند بخوانند و بنويسند . در آن شهر دو چيز ديدم كه هر دو را از ريشه گياه‌هاى صحرائى ميگرفتند يكى موسوم به كتيرا بود و ديگرى بنام انقوزه خوانده مىشد و براى هر دو قائل بخواص زياد بودند . ديگر از چيزهائى كه در آن‌جا ديدم و براى من تازگى داشت روغنى بود سياه رنگ داراى بوى تند و عجيب و آن روغن را از محلى واقع در بيست فرسنگى مغرب ( بشرويه ) ميآوردند و در چراغ ميريختند و فتيله به آن مينهادند و فتيله ، مثل چراغ معمولى ميسوخت و هنگام شب ، خانه را روشن ميكرد و به من گفتند كه روغن مزبور ، از زمين خارج مىشود و مانند جوى ، در صحرا به راه مىافتد و هنگام روز كه آفتاب بر آن مىتابد بوى آن از فاصله دور به مشام ميرسد . مقتضيات قشون‌كشى و فرا رسيدن فصل سرما كه نزديك مىگرديد . مانع از اين شد كه بتوانم زيادتر در بشرويه توقف نمايم و از صحبت سكنه شهر كه همه اهل فضل و معرفت بودند لذت ببرم . در آن شهر من دانستم كه براى تحصيل معرفت و فضل لزومى ندارد كه انسان مدرس مدرسه يا چون من امير باشد بلكه هر زارع و شبان مىتواند مردى فاضل و بامعرفت شود و قرآن را بداند و بفهمد و شعر بخواند يا بسرايد . روزى كه مىخواستم از بشرويه خارج شوم و به طرف جنوب بروم فرمانى صادر كردم و در آن گفتم تا روزى كه اعقاب من سلطنت مىكنند شهر ( بشرويه ) از خراج معاف باشد . من ميدانستم كه نام بعضى از شهرها ( دار العلم ) است و نام برخى از بلاد ( دار الامان ) و در آن فرمان حكم كردم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 84 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى