از مشاهده خون دشمنان خود لذت ميبردم و هرچه بر سنوات عمرم مىافزود بيشتر مىفهميدم كه خونريزى كليد قدرت و تحصيل عظمت است و تا كسى خون جارى نكند نميتواند ترس خود را در دلها جا بدهد و سطوت خويش را بر ديگران تحميل نمايد ولى آنكس كه براى تحصيل قدرت خون ميريزد نبايد هوى و هوس داشته باشد چون اگر داراى هوى و هوس گردد همانها كه در پيرامونش هستند و از طفيل او زندگى مينمايند خونش را خواهند ريخت .
هنگام نماز عصر جنگ سبزوار خاتمه يافت و مردانى كه در شهر بودند يا به خانه شيخ حسام الدين سبزوارى و مسجد مير رفتند يا اينكه بسربازان ما تسليم شدند . تا آن موقع كسى مبادرت بچپاول نكرد . ولى چون جنگ خاتمه يافته بود فرمان غارت از طرف من صادر شد و همان روز شيخ حسام الدين سبزوارى را باردوگاه من واقع در خارج شهر سبزوار آوردند . وقتى شيخ وارد اردوگاه من گرديد سربازانم مسجد متحرك مرا كه داراى دو كلدسته آبى و قرمز رنك بود ( و شرح آن را دادم ) سوار ميكردند تا اينكه نماز مغرب را در مسجد بخوانم . شيخ حسام الدين سبزوارى كه پيرمرد بود و ريشى سفيد و بلند داشت از مشاهده مسجد من حيرت كرد و رنك گلدستهها او را متعجب نمود و پرسيد براىچه يكى از اين گلدستهها آبى رنك است و ديگرى قرمز گفتم رنك آبى . رنك قدرت خداوند است و رنك قرمز ، رنك قدرت نوع بشر .
شيخ حسام الدين سبزوارى گفت اى امير ماوراء النهر تو امروز ، نسبت به من محبت كردى و خانه مرا بست قرار دادى و كسانى كه به خانه من آمدند از كشته شدن معاف گرديدند اين محبت تو به من جرئت ميدهد كه از تو تقاضائى بكنم و بگويم كه اينك كه تو فاتح شدهاى و عدهاى كثير از سكنه شهر كشته شدهاند از تاراج اموال سكنه شهر صرفنظر كن . گفتم اى شيخ ، تو فقط قتل سكنه سبزوار را بخاطر مىآورى اما قتل سربازان مرا به ياد ندارى در صورتى كه عدهاى كثير از سربازان من كشته شدهاند و آنها طبق قانون جنك بايد خونبهاى همقطاران خود را بدست بياورند لذا من نميتوانم تقاضاى تو را بپذيرم .
شيخ حسام الدين سكوت كرد و بعد از چند لحظه گفت پس دستور بده كه زنها و پسران و دختران مردم را اسير ننمايند و ببردگى نبرند . گفتم اين دستور را هم نميتوانم صادر كنم سكنه سبزوار چون مقاومت كردند كافر حربى هستند و مطابق نص آيات قرآن بايد زنهاى آنها اسير و برده شوند .
آنگاه آفتاب غروب كرد و صداى موذن برخاست و من به شيخ حسام الدين گفتم آيا براى خواندن نماز به مسجد ميآئى يا نه شيخ گفت اى امير ماوراء النهر تو در مسجد نماز بخوان و من همينجا نماز ميخوانم . گفتم اين مسجد مال من نيست بلكه خانه خداست . ولى شيخ حسام الدين چيزى از جيب خود بيرون آورد و بر زمين نهاد و آماده نماز خواندن شد . از وى پرسيدم اين چيست كه بر زمين نهادهاى ؟ شيخ گفت اين مهر است و ما در موقع سجده پيشانى خود را روى مهر ميگذاريم پرسيدم براىچه اين كار را ميكنيد شيخ گفت براى اينكه موضع سجده بايد پاك باشد لذا ما در موقع سجده كردن سر را روى مهر ميگذاريم تا اطمينان حاصل كنيم كه موضع سجده پاك است گفتم اى شيخ حسام الدين تو بجاى يك مهر بايد هفت مهر فراهم كنى شيخ پرسيد براىچه بايد هفت مهر فراهم كنم . گفتم بموجب نص صريح قوانين اسلام در موقع سجده ميبايد هفت موضع از زمين كه هفت قسمت از بدن ما با آن تماس حاصل مىكند پاك باشد زيرا در موقع سجده انگشتان دو پا و دو دست و زانو
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 76
مساهمون: مارسل بريون
ص٧٦