من يقين داشتم كه بين زارعين قصبات و قراى سبزوار كه ما آنها را به بيگارى گرفته بوديم و براى ما برج ميساختند عدهاى از جاسوسان امير سبزوار هستند و آنها تمام كارهاى ما را به اطلاع امير سبزوار ميرسانند و نميخواستم امير سبزوار بفهمد كه ما مشغول ساختن باروت هستيم و از چگونگى ساختن آن مطلع شود .
من تأكيد ميكردم كه نقبها زودتر باتمام برسد ولى جز در دو نقب شرقى و جنوبى سبزوار ، كار ، بر وفق مراد پيش نميرفت نقبى كه از طرف مغرب حفر ميكردند و بحصار شهر نزديك ميگرديد بر اثر اشتباه معمارى كه سرپرست آن نقب بود اعوجاج پيدا كرد و قسمتى از اوقات ما بيهوده گذشت و من دستور قتل آن معمار را صادر كردم تا معماران ديگر بدانند كه وقتى من يك كار را به آنها محول ميكنم بايد دقت نمايند و دل به كار بدهند تا اشتباه نكنند نقبى كه از شمال شهر حفر ميكردند بسنك خورد و طبقه سنك بقدرى ضخيم بود كه نقيبان ما نمىتوانستند از زير سنك عبور كنند معمارى كه متصدى حفر نقب شمالى بود ترسيد و تصور كرد كه من او را نيز خواهم كشت ولى به او گفتم كه تو مقصر نيستى و هيچكس نميتوانست پيشبينى كند كه نقب بسنك خواهد خورد ما از دو نقب غربى و شمالى صرفنظر كرديم و تصميم گرفتيم كه از راه شرق و جنوب وارد شهر شويم .
قبل از اينكه حصار را در شرق و جنوب ويران كنيم شور نموديم كه آيا موقع شب وارد سبزوار شويم يا هنگام روز . نتيجه مشورت ما اين شد كه سبزوار شهرى است بزرك و ما از وضع داخلى شهر اطلاع نداريم و شب ، هرقدر مشعل روشن كنيم ، به اندازه روز ، روشن نيست . لذا بايد در موقع روز به شهر حملهور شد تا اينكه سربازان ما همهجا را به خوبى ببينند و قدم بقدم دوچار كمينگاه نشوند .
نقيبان ما در مشرق و جنوب شهر ، زير حصار را خالى كردند و حفرهاى بزرك بوجود آوردند آنگاه جوالهاى پر از باروت را در آن حفره انباشتند و ما زير هريك از دو حصار شرقى و جنوبى شهر يكصد من ماوراء النهر باروت قرار داديم و يك فتيله طولانى و ضخيم ، از هريك از دو انبار باروت در طول نقبها بخارج وصل شد و من امر كردم بعد از طلوع آفتاب همينكه هوا روشن شد و سربازان من ، براى حمله آماده گرديدند ، فتيلهها را مشتعل كنند .
من ميدانستم كه بعضى از تظاهرات و تشريفات ، در قلب دليرترين مردان جنگى اثر مىكند و سبب مىشود كه آنها دل را از دست بدهند ( امروز ما ميگوئيم كه روحيه خود را از دست ميدهند مترجم ) به همين جهت امر كردم كه وقتى فتيلهها را آتش زدند سفيد مهره بنوازند تا اينكه حصار شهر با صداى سفيد مهره فرو بريزد ( سفيد مهره يك نوع بوق بود و ميتوان نام آن را شيپور نهاد مترجم ) ( يوشع ) پيغمبر بنى اسرائيل كه بعد از موسى سرپرست آن قوم شد هنگامى كه به حصار شهر ( اريكا ) واقع در كنعان حملهور گرديد همين كار را كرد و قبل از اينكه حصار فرو بريزد دستور داد كه كرناها را بصدا درآورند و وقتى حصار شهر فرو ريخت ، مدافعين تصور كردند كه بر اثر صداى كرناها حصار شهر فرو ريخت و طورى دل از دست دادند كه نتوانستند ساعتى مقاومت نمايند .
شب قبل از حمله ، من بسرداران خود گفتم كه بسربازان خود بسپارند روز بعد پس از اينكه وارد شهر شدند بخصم ترحم ننمايند و تمام مردان شهر را بقتل برسانند مگر كسانى را كه به منزل شيخ حسام الدين سبزوارى پناهنده شدند . من راجع به شيخ حسام الدين سبزوارى دانشمند سبزوار و پيشواى روحانى آنجا چيزها شنيده بودم و چون عالم بود ميخواستم كه احترامش محفوظ
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: مارسل بريون
ص٧٤