تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
گفت تقريبا شش‌هزار نفر گفتم لابد كودكان هم جزو اين عده هستند ؟ او گفت بله اى امير . گفتم خداوند ميگويد وقتى در قومى يك مرد نيكوكار بوجود ميآيد و مبادرت باعمال نيك و ثواب مىكند ، بركت اعمال او شامل تمام افراد آن قوم مىشود جد تو هم مردى نيكوكار بود و خدمتى بزرگ به دين اسلام كرد و بهمين‌جهت بركت وى شامل تمام افراد قومش مىشود شيخ مسعود پرسيد مقصود امير از اين گفته چيست ؟ گفتم من به تو كه نوه شيخ محمود هستى هزار دينار زر مىدهم و بهريك از سكنه اين قصبه اعم از مرد و زن ، كه سن او از مرحله طفوليت گذشته باشد پنج دنيار زر مىبخشم و اين بركت جد تو مىباشد كه شامل تمام افراد قومش مىشود . ترتيب تقسيم زر بين سكنه شبستر را به خزانه‌دار خود واگذاشتم و بعد از مراجعت از شبستر آماده كوچ شدم تا از راه اردبيل مراجعت كنم اردبيل نزديك كوه مرتفع ( سبلان ) قرار گرفته و در قديم اسم آن ( باذان فيروز ) بود و هنگامى كه من به اردبيل نزديك شدم شيخ خانقاه اردبيل با تمام مشايخ بزرگ آن خانقاه باستقبال من آمد و وقتى من وارد شهر شدم مشاهده نمودم كه شهرى است بزرگ و حصارى به شكل مربع دارد كه هرضلع آن چهارهزار ذرع است در اردبيل باغى را براى سكونت من اختصاص دادند و شيخ بزرگ خانقاه خواست كه عهده‌دار پذيرائى از من شود . ولى من به او گفتم به خود زحمت نده من نميخواهم تو متحمل هزينهء پذيرائى از من شوى . من ميدانستم كه شيخ بزرگ خانقاه اردبيل و ساير مشايخ آن خانقاه شيعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نميآوردند همه را از دم تيغ ميگذراندم ولى چون مطيع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند ، نميبايد آنها را بيازارم ليكن نميخواستم كه مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگويند كه بر گردن من حق ميزبانى دارند و مرا اطعام كرده‌اند . عصر روزى كه وارد اردبيل شدم گفتم كه شيخ بزرگ خانقاه و دو نفر از مشايخ آنجا كه برجسته‌تر از ديگران هستند نزد من بيايند . من ميخواستم با آنها صحبت كنم و بدانم چه ميگويند و نظرشان درباره دين چيست . بعد از اينكه مشايخ آمدند به آنها اجازهء نشستن دادم و از شيخ بزرگ پرسيدم دين تو چيست ؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم . از او پرسيدم اصول دين اسلام چيست ؟ او در جواب گفت : توحيد - عدل - نبوت - امامت - معاد گفتم بعقيده من اصول دين اسلام سه تا است و آن توحيد و نبوت و معاد مىباشد تو چرا پنج اصل را بر زبان آوردى ؟ شيخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه‌گانه را تأييد مينمايد و سبب تقويت آن سه اصل مىشود اگر اين دو اصل آن سه اصل را ضعيف ميكرد تو حق ايراد گرفتن داشتى ولى چون اصول سه‌گانه را تقويت مىكند نبايد ايراد بگيرى . گفتم اينكه شما ميگوئيد بدعت است و در اسلام نبايد بدعت بوجود بيايد شيخ بزرك خانقاه كه او را مرشد ميخواندند گفت اى امير ، بدعت عبارت از آن است كه بر خلاف نص آيات قرآن باشد و آيا در قرآن نوشته شده كه اصول ديانت سه تا است ؟ گفتم در قرآن اصول ديانت اسلام ، به اين شكل نوشته نشده ولى از مجموع آيات قرآن چنين استنباط مىشود كه اصول ديانت سه مىباشد اول توحيد دوم نبوت سوم معاد و هركس مسلمان است بايد به اين سه اصل اعتقاد داشته باشد . مرشد خانقاه گفت ما از قرآن چنين استنتاج مىكنيم كه اصول ديانت پنج است اول توحيد دوم عدل سوم نبوت چهارم امامت پنجم معاد و آيا امير اجازه ميدهد آيات قرآن را كه