و يخ فقط از طرف توانگران براى تفنن به مصرف ميرسد و آن دو رودخانه بعد از اينكه برودخانههاى ديگر باسم سرد آو ( سرآب ) ملحق گرديد بدرياى جيجست ( درياچه رضائيه ) ميريزد .
يك روز هم در تبريز براى مشاهده پارچههاى آن ببازار پارچهفروشان رفتم . و پارچههاى ديبا و اطلس و پشمى ديدم و معلوم شد كه تمام آن پارچهها در تبريز بافته مىشود و پارچههاى ديبا و اطلس تبريز در كشورهاى فرنك خريدار بسيار دارد . چون من از قتل عام و تاراج تبريز صرف نظر كردم ، حصار شهر را هم ويران ننمودم و اجازه دادم آن قسمت از حصار را كه در جنك ويران شده بود درست نمايند .
قبل از اينكه وارد آذربايجان شوم ميل داشتم كه اگر روزى قدم به آن كشور گذاشتم به شبستر بروم و سر مزار شيخ محمود شبسترى فاتحه بخوانم و براى وى طلب آمرزش كنم . چون آن مرد نيكوكار بر گردن من حق دارد زيرا من از خواندن كتاب او باسم ( گلشنراز ) خيلى چيزها آموختم و شيخ محمود شبسترى در آن كتاب مرا با اسرار ازلى و ابدى آشنا كرد .
كتاب او با اينكه كوچك است اما چون گوهر مىباشد كه با وجود كوچكى قيمتى بسيار دارد شيخ محمود شبسترى در كتاب خود بيش از هزار بيت شعر نگفته اما آن اشعار همه چيز به انسان ميآموزد و جلال الدين رومى در كتاب مثنوى خود بيست و هفتهزار بيت شعر نوشته و دويست داستان در آن كتاب گردآورده ولى هركس آن كتاب را بخواند ممكن است كافر شود زيرا او در كتاب خود تمام اديان را در يك رديف قرار ميدهد ، و ميگويد هيچ دينى بر دين ديگر مزيت ندارد و اين گفته مغاير با نص صريح قرآن است كه در بيش از دويست آيه دين اسلام را برتر از ساير اديان ميداند و در يك آيه هم تصريح مىكند كه پيغمبر ما خاتم النيين است و بعد از او ، پيغمبرى نخواهد آمد .
چون شيخ مسعود نوه شيخ محمود شبسترى در تبريز بود تمايل خود را براى رفتن به شبستر به او گفتم و او بسيار خوشوقت شد و گفت اى امير ، من يقين دارم كه روح جد من در دنياى ديگر از آمدن تو به شبستر بوجود درميآيد .
روزى كه من بسوى شبستر رفتم هوا ابر بود و پائيز آذربايجان كه زودتر از نواحى ديگر شروع مىشود آغاز گرديد و من ميانديشيدم كه بايد از آنجا به ( رى ) بروم و بعد راه خراسان را پيش بگيرم و خود را به ( كش ) برسانم .
من ميدانستم كه اگر شتاب كنم قبل از زمستان وارد ( كش ) خواهم شد و پيشبينى نميكردم كه تا رسيدن به ماوراء النهر جنگى ديگر براى من پيش بيايد .
مرد و زن و كودكان شبستر در راه من گردآمده بودند و زنها و كودكان مرا به يكديگر نشان ميدادند .
بعد از ورود به شبستر شيخ مسعود براى صرف طعام از من دعوت كرد و فرزندانش را نزد من آورد .
پس از اينكه غذا خورده شد عازم ديدار قبر شيخ محمود شبسترى شدم و مشاهده كردم كه مزار آن مرد محقر است و دستور دادم كه بيدرنك براى آن مرد متدين و عالم مزارى بسازند كه در خور مرتبهء دينى و علمى او باشد . پس از اينكه از خواندن فاتحه بر مزار شيخ محمود فارغ شدم قصد مراجعت كردم و از شيخ مسعود پرسيدم كه اين قصبه چقدر جمعيت دارد ؟ شيخ مسعود
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 417
مساهمون: مارسل بريون
ص٤١٧