بزندگى ادامه بدهيم .
پرسيدم درويشان در خانقاه چه مىكنند . صدر الدين گفت آنها ذكر ميگيرند و عبادت مىكنند و در خود فرو ميروند براى اينكه بتوانند خالق را بشناسند .
با اينكه صدر الدين و ساير مشايخ خانقاه اردبيل شيعه بودند من از صفاى نفس آنها لذت بردم و قبل از اينكه از اردبيل حركت كنم ، چهار قريه از قراى سلطان احمد را كه بعد از مرگ او به من تعلق يافت وقف خانقاه اردبيل كردم و چون درآمد قراى مزبور زياد بود ميدانستم كه وضع زندگى سكنه خانقاه بهتر خواهد شد .
بعد از اينكه صدر الدين و دو نفر ديگر از باغ رفتند من در آن باغ به راه افتادم تا اينكه ميوه هاى باغ را ببينم ولى يك درخت ميوهدار در باغ نبود پرسيدم چرا در اين باغ درخت ميوه نكاشتهاند ؟ به من جواب دادند كه در اردبيل درخت ميوه بثمر نميرسد و حتى يك درخت ميوه در تمام شهر وجود ندارد . در موقع توقف در اردبيل دو چيز ديگر هم ديدم يكى سنگى در خارج شهر باسم سنكباران ، كه سكنه اردبيل به من گفتند اگر آن سنك را در فصل باران يعنى پائيز تا بهار از خارج شهر ، بدرون شهر بياورند و در ميدان مركزى جا بدهند باران شروع خواهد شد و بعد از اين كه سنك را از شهر خارج كنند باران قطع ميگردد . در ايام توقف من در اردبيل ( و گفتم كه فصل پائيز بود ) چند بار سنگ را از خارج به ميدان مركزى آوردند و همينكه سنگ در آن ميدان قرار ميگرفت باران شروع ميشد و بعد از اينكه سنگ را از آنجا بخارج شهر ميبردند باران قطع ميگرديد من از حكمت آن كار اطلاع حاصل نكردم و مردم شهر هم نتوانستند به من بگويند كه در آن سنك چه كيفيت هست كه ورود و خروج آن سبب آمدن باران و قطع آن مىشود .
موضوع ديگر كه در اردبيل سبب تعجب من شد اين بود كه نيمه شب ، تومانباشى ( نصرت - التون ) فرمانده سربازانى كه سلطان سليمان پادشاه ( روم ) بكمك من فرستاده بود به من اطلاع داد كه اردوگاه او مورد حمله موشهاى بزرگ و وحشتآور قرار گرفته است و چند موش هم براى من فرستاد تا من ببينم موشهائى كه باردوگاه او حمله كردهاند چگونه هستند . تومانباشى حق داشت كه مىگفت آن موشها وحشتآور مىباشند زيرا هرموش ببزرگى يك بچه گربه بود .
من حيرت كردم كه چگونه موشهاى مخوف ، اردوگاه سربازان ( روم ) را مورد حمله قرار دادند اما وارد اردوگاه سربازان ما كه وسيعتر بود نشدند . تا روز بعد ، اين موضوع براى من روشن نشد اما وقتى روز دميد ، اردبيلىها علت حمله موشها را باردوگاه سربازان روم ( يعنى سربازان عثمانى - م ) براى من بيان كردند . غذاى سربازان روم ، در سفر عبارت است از گندم پخته كه قبل از مسافرت با دوغ طبخ مىكنند و در آن مقدارى از علف آويشن كوهى ميريزند تا اينكه خوشطعم شود . بعد از اينكه گندم در دوغ پخته شد ، چون چسبندگى پيدا مىكند . آن را به شكل كوفتههاى متوسط ، هريك به اندازه يك مشت ، درميآورند و دانههاى گندم بهم ميچسبد و كوفتههاى مزبور را ميگذارند خشك شود .
آنگاه آنها را در جوال ميريزند و با قشون حمل مىكنند و وقتى سربازان اتراق كردند آن غذاى پخته را در ديگ ميگذارند و مىجوشانند و به زودى غذائى گرم و لذيذ در دسترس سربازان روم قرار ميگيرد ولى آنها نميدانستند كه بوى آويشن كوهى موشهاى اردبيل را جلب مىكند و به همين جهت مردم اردبيل هرگز ( آويشن كوهى ) به مصرف نميرسانند و حتى در دكانهاى عطارى و دوافروشى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 420
مساهمون: مارسل بريون
ص٤٢٠