بكمكم ميرسيد .
با اينكه من خيلى عجله كردم كه خود را زودتر به تبريز برسانم هنگامى به آنجا رسيدم كه دروازهها بسته شده و شهر براى دفاع آماده گرديده بود من بيدرنگ شهر را محاصره كردم و از آن روز ببعد عدهاى از مردم آذربايجان و كسانى كه خويشاوندانشان در تبريز بودند نزد من آمدند و گفتند كه ما ميخواهيم براى اينكه تو تبريز را زودتر به تصرف درآورى هرنوع كمك به تو بكنيم ولى بعد از اينكه تبريز را تصرف كردى از قتل عام مردم و چپاول اموال آنها خوددارى كن .
آنها ميدانستند مجازات سكنه شهرى كه مقابل من مقاومت نمايند اين است كه بعد از اينكه من آن شهر را تصرف كردم تمام مردان شهر بقتل برسند و تمام زنهاى جوان باسارت بروند و تمام اموال سكنه شهر نصيب سربازان من بشود كسانى كه نزد من از سكنه تبريز شفاعت ميكردند مىگفتند كه مردم تبريز گناه ندارند و از بيم ( سلطان احمد ) نميتوانند دروازههاى شهر را بگشايند تا اينكه سربازان تو وارد شهر شوند .
روز دوم بعد از محاصره تبريز مردى بالاى حصار آمد و به زبان تركى فرياد زد امير تيمور كيست و به او بگوئيد خود را به من نشان بدهد . از او پرسيدند تو كه هستى ؟ او گفت من سلطان احمد ايلكانى هستم و ميخواهم با امير تيمور حرف بزنم . از او پرسيدند به او چه ميخواهى بگوئى وى همچنان به زبان تركى گفت آنچه من ميخواهم بگويم بايد به خود او گفته شود . من كه در خيمه خود بودم از آنجا خارج شدم و به طرف حصار رفتم و قبل از اينكه چيزى بگويم ( سلطان احمد ) فرياد زد :
اى تيمور لنگ تو را شناختم زيرا نشانى تو لنگيدن از پاى چپ است به زبان تركى گفتم : آيا سلطان احمد تو هستى ؟ او گفت بلى گفتم تو مردى نادان مىباشى زيرا بىادب هستى و تا انسان نادان نباشد بىادب نمىشود .
او پرسيد چگونه فهميدى كه من بىادب هستم . گفتم براى اينكه ناسزا ميگوئى .
سلطان احمد گفت من به تو ناسزا نگفتم فقط گفتم كه لنك ميباشى . گفتم اينك مىفهمم كه تو نادانتر از آن هستى كه من تصور ميكردم زيرا آنقدر فهم ندارى كه استنباط كنى آنچه گفتى ناسزا است و عيب جسمى اشخاص را برخ آنان كشيدن ناسزائى بزرگ مىباشد و يكمرد باادب ، هرگز عيب جسمى اشخاص را برخ آنها نمىكشد سلطان احمد ايلكانى گفت آيا ميدانى كه براى چه تو را صدا زدم و چه ميخواهم به تو بگويم ؟ گفتم هرچه ميخواهى بگو او گفت خواستم كه خود را به تو بشناسانم و تو بدانى كه پدران من كه همه از سلاطين ايلكانيان بودند كه هستند و چه كردند . گفتم پدران تو هرقدر بزرگ باشند بپايه جد من چنگيز نميرسند معهذا من ميدانم كه جد من چنگيز از قبر بيرون نخواهد آمد تا اينكه كمكى به من بكند و من خود بايد نشان بدهم تا چه اندازه لياقت دارم .
( سلطان احمد ) گفت من ميخواهم به كسى كه نوه چنگيز است يك اندرز بدهم . پرسيدم اندرز تو چيست ، سلطان احمد گفت چنگيز اينجا نيامد و پسرش را بآذربايجان فرستاد چون ميدانست كه اگر خود او بآذربايجان بيايد قبرش در اين كشور حفر خواهد شد تو هم كه نوهء او هستى از جدت عبرت بگير و همين امروز اردوگاه خود را برچين و از اينجا برو تا اينكه بتوانى عمر طبيعى بكنى .
گفتم من از مرگ بيم ندارم و اگر از مرگ مىترسيدم ، قدم با اينجا نميگذاشتم . سلطان احمد گفت من هم از مرك وحشت ندارم . گفتم عمل تو ، خلاف گفته تو را به ثبوت مىرساند چون اگر
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 414
مساهمون: مارسل بريون
ص٤١٤