من از آن گفته بسيار حيرت كردم و گفتم در كشورهائى كه تحت سلطهء من مىباشد بدفعات اتفاق افتاده كه رعايا نتوانستهاند ماليات بپردازند و آفتهاى گوناگون مثل خشكسالى و ملخ خوارگى محصول آنها را از بين برده و من در آن سال از آنها ماليات نگرفتهام و يكى از قوانين دين اسلام اين است كه از مفلس نبايد مطالبه كرد و هفتصد سال است كه در تمام اقطار اسلامى مىگويند المفلس فى امان اللّه .
وجوه ( مرند ) جواب دادند كه سلطان احمد ( ايلكانى ) دعوى مسلمانى مىكند ولى نه فقط دختران و پسران رعايا را به زور در ازاى ماليات ميبرد بلكه هيچ زيبارو از تعرض ( سلطان احمد ) مصون نيست و همينكه زنى را بپسندد به زور از شوهرش جدا مىنمايد و به خانه خود ميبرد و پس از چند روز رهايش مىنمايد و آن زن كه ديگر نميتواند به خانه شوهر برگردد روسپى مىشود گفتم شما چگونه توانستيد با ظلم يك چنين مرد ستمگر بسازيد ؟ آنها گفتند كه ما مىترسيديم و امروز هم مىترسيم زيرا ( سلطان احمد ) بسيار بيرحم است و اگر از يك طايفه يك نفر بر او ياغى شود تمام مردان آن طايفه را بقتل مىرساند و تمام زنان و دختران و پسران جوان را باسارت ميبرد و از هيچ عمل فجيع و قبيح روگردان نيست .
گفتم سلطان بايد عادل و باعفت باشد تا اينكه زيردستانش مجبور شوند رعايت عدل و عفت را بنمايند و هنگامى كه خود سلطان ستمگر گردد و رعايت عفت را ننمايد زيردستانش در ظلم و بىعفتى افراط مىكنند . وجوه ( مرند ) گفتند اى امير بزرگوار ما را از ستم ( سلطان احمد ) نجات بده و ما تا روزى كه زنده هستيم جاننثار تو خواهيم بود .
مرند شهرى است كه مردمى قوى هيكل دارد و من قوىترين مردان آذربايجان را در مرند ديدم . به من گفتند زردآلوى مرند در جهان بىنظير است اما چون ما در موقع پائيز به مرند رسيده بوديم زردآلو نديديم و در عوض سيب به مقدار زياد در آن شهر يافت مىشد .
وقتى من وارد آذربايجان شدم ( سلطان احمد ايلكانى ) از ( رى ) مراجعت كرده و در تبريز پايتخت خود مستقر شده بود و من از مرند به راه افتادم و راه ( تبريز ) را در پيش گرفتم تبريز بطورى كه مىگفتند شهرى بود وسيع و آنقدر قدمت داشت كه هيچكسى نميدانست در چه تاريخ آن شهر بوجود آمده است و همچنين كسى نميدانست كه حصار آن شهر در چه تاريخ ساخته شده است .
من شتاب كردم تا قبل از اينكه سلطان احمد بحصار تبريز پناه ببرد خود را به آنجا برسانم من پيشبينى ميكردم كه اگر ( سلطان احمد ) بتواند در تبريز مقاومت كند فصل زمستان شديد آذربايجان مرا وادار خواهد كرد كه از محاصره تبريز دست بردارم و قشون خود را از آذربايجان بيرون ببرم از زمستان گذشته بعيد نبود كه سلطان احمد عشاير آذربايجان را وادارد كه به من حملهور شوند .
پيشبينى من درست درآمد و پادشاه آذربايجان از روساى عشاير آن كشور خواست كه مرا مورد حمله قرار بدهند ولى چون سلطانى ستمگر بود و رؤساى عشاير آذربايجان هم مثل ساير مردم از او نفرت داشتند دعوتش را نپذيرفتند و فقط دو نفر از روساى عشاير آذربايجان حاضر شدند كه براى كمك به سلطان احمد به من حملهور شوند و من به سهولت حمله آنها را دفع كردم خاصه آنكه در آن موقع بيستهزار سرباز كه سليمان پسر ( ايلدرم بايزيد ) به من وعده داده بود در راه بود و
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 413
مساهمون: مارسل بريون
ص٤١٣