تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
سرخى نديده بودم . هردانه از آن انگور سرخ رنگ به اندازه يك تخم‌مرغ درشت بود و از ياقوت سرخ‌تر و درخشنده‌تر مىنمود . و چون دانه‌هاى درشت داشت مردم آن را ميفشردند و آبش را ميگرفتند و ميخوردند تا اينكه مجبور به جويدن دانه‌هاى درشت آن نشوند . يك خوشه از آن انگور را مقابل من دانه كردند و آبش را گرفتند و آب همان يك خوشه ، قدحى را پر كرد و آنگاه يك قطعه يخ در آن مياندازند تا خنك شود و هنگام نوشيدن متوجه شدم شربتى گوارا مىباشد . من همانطور كه از بيم زنهاى زيباى گيلان ، به زودى از آن سرزمين كوچ كردم از بيم زن‌هاى زيباى خوى نيز بيش از يك روز در آن شهر توقف ننمودم كه مبادا زيبائى زنهاى خوى سربازان مرا بىتاب كند و رشتهء انضباط در قشون من سست شود . از خوى به راه افتادم و راه ( مرند ) را پيش گرفتم و وقتى به آن شهر نزديك شدم طلايه خبر داد كه در صحراى جنوبى عده‌اى كثير از افراد ديده ميشوند و ممكن است يك قشون باشد . بعد طلايه خبر داد آنچه ديده مىشود قشون نيست بلكه زنها و كودكان هستند كه در صحرا بسر مىبرند و مثل اينكه خوشه‌چينى مينمايند . مرتبه سوم طلايه خبر داد كه در صحرا كشت‌زار وجود ندارد كه مردم خوشه‌چينى كنند بلكه زن‌ها و اطفال مشغول جمع‌آورى كرم هستند وقتى من به آن نقطه رسيدم درصدد برآمد بدانم براى چه زن‌ها و اطفال كرم جمع‌آورى مىكنند و معلوم شد كه در سراسر تابستان كار زن‌ها و كودكان مرند اين است كه در صحرا يك نوع كرم موسوم به ( قرمزى ) را جستجو مىنمايند و تمام پارچه‌هائى كه در آذربايجان برنك سرخ درميآيد از رنك آن كرم است و كرم موسوم به ( قرمزى ) داراى ارزش بازرگانى مىباشد . همان روز كه وارد ( مرند ) شدم از ( سليمان ) پسر ( ايلدرم بايزيد ) كه با موافقت من بجاى پدر سلطان روم شده بود نامه‌اى دريافت كردم و در آن نامه سليمان مىگفت براى اين‌كه وفادارى خود را به من ثابت كند بيست هزار سرباز بخرج خود ، بكمك من بآذربايجان خواهد فرستاد . سليمان بوعده وفا كرد و سربازان را فرستاد و من از آن‌ها در جنگ عليه سلطان آذربايجان كه گفتم تا ( رى ) را گرفته بود استفاده كردم . سلطان آذربايجان باسم ( سلطان احمد ) از طايفه ايلكا - نيان بود و در مواقع عادى در تبريز بسر ميبرد و روزى كه من وارد ( مرند ) شدم . سكنه آن شهر فرزندان خود را بر سر راه من آوردند تا اين‌كه قربانى كنند و مىگفتند ما از اين‌جهت فرزندان خود را قربانى مىكنيم كه تو آمدى و مىتوانى ما را از ظلم سلطان احمد نجات بدهى گفتم من ميل ندارم كسى فرزند خود را براى من قربانى نمايد و پس از اين‌كه وارد شهر شدم وجوه ( مرند ) بحضورم رسيدند و از ظلم سلطان احمد حكايت‌ها كردند و گفتند اگر رعيتى در موقع مقرر نتواند ماليات خود را بر اثر خشكسالى يا آفت از بين رفتن دام ( بر اثر ناخوشى ) بپردازد مأمورين وصول ماليات كه از طرف سلطان احمد گماشته مىشوند دختر و پسر جوان آن رعيت را دستگير مىكنند و مىبرند و به فروش ميرسانند تا اين‌كه ماليات را وصول كنند و اگر آن رعيت داراى دختر يا پسر جوان نباشد يك چشمش را كور مىنمايند و هرگاه در سال دوم نتواند ماليات دو ساله را بپردازد هردو چشمش كور مىشود و تمام گداهائى كه در آذربايجان ديده مىشوند و از دو چشم نابينا هستند رعايائى مىباشند كه نتوانسته‌اند ماليات بپردازند و دو چشمشان را كور كرده‌اند .