تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
خويشاوند من است و ميخواستم بروم او را ببينم . گفتم آيا كسى كه براى ديدار خويشاوند خود ميرود يك قشون با خود ميبرد . تو براى ديدار خويشاوند خود نميرفتى بلكه از اينجهت راه آذربايجان را پيش گرفتى كه سلطان آنجا متحد تو بود و ميخواستى به او ملحق شوى و باتفاق يك قشون نيرومند تشكيل بدهيد . بعد از او پرسيدم كه آيا براى سركوب كردن من و شوريدن از ( ايلدرم بايزيد ) دستورى دريافت نكرده است . ( توگول ) بعلامت نفرت چهره درهم كشيد و گفت ( ايلدرم بايزيد ) از مردانگى فقط يك اسم بزرگ دارد ( ايلدرم در تركى يعنى رعد ) و غير از اين داراى چيزى نيست و يك مرد . از شخصى چون ( ايلدرم بايزيد ) پيروى نمينمايد . طورى ( توگول ) آن گفته را بر زبان آورد كه من يقين حاصل كردم كه راست ميگويد و ( ايلدرم بايزيد ) محرك وى نبوده است . گفتم اى مرد تو با اينكه دشمن من هستى و بر من شوريدى و عده كثيرى از سربازانم امروز در جنگ با قشون تو كشته شدند چون مردى دلير مىباشى از قتل تو صرف نظر ميكنم و اگر بخواهى با من دوست شوى من سلطنت ( مغنيسيه ) را به تو برميگردانم . اما ( توگول ) زنده نماند و سه روز بعد از زخم‌هائى كه بر او وارد آمده بود زندگى را بدرود گفت . من مدت پنج روز در دهانه تنگ ( پتك ) توقف كردم تا اين‌كه اموات را به خاك بسپاريم و مجروحين را مورد مداوا قرار بدهيم . در آن پنج روز ، دوبار از آذربايجان خبرهاى ناگوار به من رسيد و معلوم شد كه پادشاه آذربايجان نه فقط قشون گرد آورده بلكه تا ( رى ) را تصرف كرده است و اگر جلوى او گرفته نشود تمام كشورهاى جبال و عراق را به تصرف درخواهد آورد و آهنگ فارس و گرگان را خواهد كرد . آن مرد ، مرا دور ديده بود و تصور نميكرد كه به زودى از روم مراجعت نمايم و انديشيد كه جهان‌گيرى كند و ثروت گرد بياورد و بعد از اين‌كه قشونى نيرومند بسيج كرد ديگر از من بيم نخواهد داشت و اگر من بجنگ او بروم مرا نابود خواهد كرد . من ميخواستم راه ( بيزان تيوم ) را بيش بگيرم ولى ( العبد يدبر و اللّه يقدر ) و بجاى اينكه بسوى مغرب بروم مجبور شدم كه راه مشرق را پيش بگيرم و آهنگ آذربايجان بكنم . من ميدانستم بايد تعجيل كرد تا فصل سرما نگذشته خود را به آذربايجان رسانيد . زيرا اگر فصل سرما برسد قدرت قشون‌كشى در آذربايجان از من سلب خواهد شد . در آن پنج روز كه ما در مدخل تنگه ( پتك ) بوديم عده‌اى ديگر از سربازان من كه مجروح بودند مردند و جسد آن‌ها را هم به خاك سپرديم و بعد در امتداد مشرق راه ( دياربكر ) را پيش گرفتيم تا از آنجا بآذربايجان برويم . از دياربكر چند راه بسوى آذربايجان وجود دارد و من راهى را پيش گرفتم كه مرا به جلگه ( خوى ) برساند چون بهترين راه براى رسيدن به ( تبريز ) اين است كه از جلگه ( خوى ) عبور كنند .