دلير امان بدهند تا اينكه تسليم شوند . ليكن آنها چماق ميزدند و از پا درميآمدند و تسليم نمىشدند .
سربازان سارى قميش با ساطور مىجنگيدند كه آن هم سلاحى مؤثر بود مشروط بر اينكه سربازى كه ساطور به كار مىبرد خسته نشود و بتواند دائم ساطور بزند . اگر ضربتى از ساطور سربازان ( سارى قميش ) بر يك اسب يا يكى از ما وارد ميآمد ، مركب يا سوار را به هلاكت ميرسانيد و اگر نمىكشت ، بارى بطور حتم از كار ميانداخت و سواران ما براى اينكه از ضربات ساطور مهيب آنها در امان باشند از دور آنها را به تير مىبستند .
سربازان كرد در آن جنگ گرز و شمشير به كار ميبردند و زمانى كه از گرز زدن خسته مىشدند شمشير را از نيام مىكشيدند .
سربازان تتار ( تتارهاى روم ) با تيروكمان مىجنگيدند و شمشير هم ميزدند ولى ميديدم كه از تيروكمان بهتر از شمشير استفاده ميكردند .
اگر من بودم و سربازانى آنچنان ميداشتم قشونى بوجود ميآوردم كه هيچكس نتواند آن را شكست بدهد . ولى ( توگول ) آن سربازان شجاع را دچار محاصره كرد چون از علم جنگ اطلاع نداشت . من بوسيله افسران خود بدفعات به سربازان ( توگول ) گفتم كه تسليم شوند تا اينكه بقتل نرسند .
تتارها تسليم شدند اما سربازان صاروخان و سربازان سارى قميش و كردها تسليم نگرديدند و ما در آن روز مجبور شديم تا نزديك غروب آفتاب براى از پا درآوردن سربازان ( توگول ) بجنگيم وقتى جنگ خاتمه يافت از سربازان صاروخان و سارى قميش و كردها يك تن زنده يا سالم نبود و ( توگول ) هم كه چند زخم داشت دستگير شد .
در آن روز چهار هزار تن از سربازان ما از پا درآمدند ولى يك خطر بزرك را از بين برديم و اگر ( توگول ) با آن سربازان دلير سركوب نمىشد بعد از وصول بآذربايجان و ملحق شدن به پادشاه آنجا نيروئى بوجود ميآورد كه شايد من نميتوانستم بر آن غلبه كنم .
پس از نماز مغرب ( ايلدرم بايزيد ) را در اردوگاه به خيمه خود احضار كردم و به او گفتم تو كه در كشور خود مردانى سرسخت و دلير داشتى چرا از وجودشان استفاده نكردى و براى چه از آن مردان با استقامت قشونى بوجود نياوردى كه كسى نتواند تو را مغلوب كند .
( ايلدرم بايزيد ) به من جواب داد انسان قدر هرنعمت را بعد از اينكه از دست داد ميداند و من هم اينك فهميدهام كه مىتوانستم از وجود اين مردان دلير استفاده زياد بكنم و نكردم .
آنگاه ( ايلدرم بايزيد ) را رجعت دادم و گفتم كه ( توگول ) را به خيمهام بياورند . چون مجروح بود و نمىتوانست راه برود او را با تخت روان بخيمه من آوردند و تخت را بر زمين نهادند من از آن مرد پرسيدم تو را چه شد كه درصدد سركشى برآمدى و خواستى با من پنجه بيندازى . ( توگول ) جواب داد من نميخواستم با تو پنجه بيندازم و اگر قصدم جنگ با تو بود بسوى ( بيزان تيوم ) ميآمدم و ميدانستم كه تو نزديك آن شهر هستى ليكن تو ديدى كه ما بجنك تو نيامديم بلكه ميخواستم بآذربايجان بروم و تو راه را بر من مسدود كردى و سربازانم را به هلاكت رسانيدى .
پرسيدم براى چه ميخواستى بآذربايجان به روى ؟ ( توگول ) گفت پادشاه آذربايجان
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 408
مساهمون: مارسل بريون
ص٤٠٨