تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
عود كرده و مانع از اين است كه برخيزم . اما در هيچ جاى بدن احساس درد نكردم و معلوم شد بيمارى من درد مفاصل نيست . بانگ زدم كه بيايند اما صدائى كه از دهانم خارج شد ، قابل فهميدن نبود و من نميتوانستم حرف بزنم . بر اثر صداى من غلامانم وارد خيمه شدند و خواستند مرا بلند كنند ولى من نميتوانستم روى دو پا قرار بگيرم بعد مرا خوابانيدند و دو نفر از آن‌ها رفتند و بعد از مدتى با پزشك آمدند پزشك اردو مرا ديد و نبضم را گرفت و زبانم را مشاهده نمود و پلكهاى چشم مرا برگردانيد و زير پلك‌ها را از نظر گذرانيد و آنگاه سر را به گوش من نزديك كرد و گفت اى امير تو مبتلا به عارضه سكته شده‌اى و بايد همين‌جا بمانى تا اينكه بهبود يا بى . من خواستم بگويم كه توقف من در آنجا باعث تأخير كارهاى جنگى مىشود و بايد مرا در در تخت روان جا بدهند و به راه بيفتيم اما حرفى از دهانم خارج نشد به خود گفتم اينك نميتوانم حرف بزنم خوب است آنچه ميخواهم بگويم بنويسم و به اشاره فهمانيدم كه احتياج به قلم و دوات و كاغذ دارم . ولى وقتى وسائل نوشتن آماده گرديد نتوانستم چيزى بنويسم و انگشتان دست چپ من ( زيرا بطورىكه گفتم مدتى است نميتوانم با دست راست بنويسم ولى با آن دست شمشير ميزنم ) ياراى قلم بدست گرفتن نداشت . هفت بار در آن خيمه شب فرا رسيد و روز گذشت و بعد از آن حس كردم كسانى كه پيرامون من هستند مرا مرده مىپندارند و مىگويند كه بايد مراجعت كرد و جسد امير را به سمرقند رسانيد و من با اينكه مرده بودم مىفهميدم كه مرا در نمد پيچيده‌اند تا اينكه به سمرقند منتقل نمايند و در آن موقع از خواب بيدار شدم و چشم گشودم و ديدم كه طليعه روز دميده زيرا صداى غراب البين به گوش مى - رسيد ( غراب البين در اصطلاح قدماء كلاغى است كه در طليعه فجر قبل از تمام پرندگان بانگ مىزند و خبر از دميدن روز ميدهد ) . خوابى كه من ديده بودم باعث اندوه من شد ولى مرا متوحش نكرد من ميدانم كه هيچكس زنده نميماند و همه بايد بميرند ولى متأسف بودم كه چرا در بستر بيمارى چون عجوزگان مردم . مردى چون من بايد در ميدان جنگ كشته شود نه اينكه در بستر بيمارى بميرد پزشك اردو در حال رويا در گوش من گفت اى امير تو سكته كرده‌اى و نجواى آن پزشك ميرسانيد كه نميخواهد ديگران از مرض من مطلع شوند و بدانند كه من سكته كرده‌ام و ممكن است زندگى را بدرود بگويم . در بيدارى گفته برهمن هندى را كه در ( دهلى ) به من گفته بود با گفته ( عبد اللّه قطب ) كه در حال رويا شنيدم مطابقه كردم و متوجه شدم اگر آن دو درست گفته باشند سه سال از عمر من باقى است و خداوند در قرآن گفته است
( لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ ) *
يعنى وقتى مرگ مىآيد نه ساعتى جلو ميافتد نه ساعتى عقب ، و هركس در ساعتى كه مقرر گرديده بايد بميرد . اما تا ساعتى كه انسان زنده است بايد وظائف زندگى خود را بانجام برساند و چنين تصور كند كه زندهء جاويد مىباشد . افكار تيره را از خود دور كردم و برخاستم و نماز خواندم و براى تعقيب ( توگول ) امير كشور ( مغنيسيه ) به راه افتادم و ( ايلدرم بايزيد ) را با خود بردم چون نمىتوانستم سلطان روم را كه اسير من شده بود در جائى بگذارم كه بيم آن مىرفت كه اتباعش او را از حبس نجات دهند و براى من توليد مزاحمت نمايند .