تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
قول بده كه اگر قشون خود را متفرق كند و خود باين‌جا بيايد امارت و جان و مالش مصون خواهد بود و گرنه كيفر خواهد ديد . ( ايلدرم بايزيد ) در حضور من نامه را نوشت و مهر كرد و من آن نامه را براى توگول فرستادم . ( توگول ) اطاعت نكرد و بجاى اين‌كه قشون خود را متفرق كند و نزد من بيايد راه كشور هاى مركزى ( روم ) را پيش گرفت . من دوچار خطر مىشدم زيرا كه توگول بعد از اينكه كشورهاى مركزى ( روم ) و شام را به تصرف درميآورد علاوه بر اين‌كه پادشاه روم ميشد راه مراجعت مرا بسوى كشورهاى جبال و عراق قطع ميكرد و من چاره نداشتم جز اين‌كه از عزم تصرف شهر بيزان تيوم منصرف شوم و بروم و فتنه ( توگول ) را بخوابانم و قشون او را متفرق نمايم و بعد از آن به فكر تصرف شهر دو هزار ساله ( بيزان تيوم ) بيفتم . من با قشون خود ساحل دريا را ترك كردم و از راهى كه آمده بودم مراجعت نمودم و كوشيدم كه با سرعت خود را به ( توگول ) برسانم در اولين شب راه‌پيمائى كه قشون من اتراق كرد و من بعد از تمشيت اردوگاه به خيمه خود رفتم و استراحت كردم خوابى ديدم كه تا آن موقع مانند آن نديده بودم . من در خواب ديدم كه ( عبد إله قطب ) معلم من در دوره كودكى ( و همان كه قرآن را نزد او آموختم و در آغاز اين سرگذشت ذكر شده است ) نزد من آمد و من مشاهده كردم كه اندوهگين است گفتم علت اندوه تو چيست ؟ آيا وضع زندگى فرزندان تو خوب نيست و مستمرى آنها را نپرداخته‌اند كه تو اين‌گونه غمگين شده‌اى ؟ عبد إله قطب گفت امير آيا ممكن است كه تو براى كسى مستمرى تعيين كنى و ديگران جرئت داشته باشند و آن را نپردازند مستمرىهائى كه تو براى فرزندان من معين كرده‌اى بطور مرتب به آنها پرداخته مىشود و وضع زندگى آنها خوب است پرسيدم پس چرا غمگين هستى ؟ عبد إله قطب گفت اندوه من ناشى از اين است كه تو خواهى مرد . گفتم هركس كه بوجود ميآيد ميميرد و من قبر خود را در سمرقند ساخته‌ام تا بعد از وفات ، قبرى آماده داشته باشم و مردى چون من از مرگ بيم ندارد ( عبد إله قطب ) گفت اى امير تو سه سال ديگر خواهى مرد ، اين موضوع مرا بفكر انداخت و به ياد گفته برهمن در هندوستان افتادم كه سنوات بقيه عمر مرا بر زبان آورده بود . من سنوات عمر خود را طبق گفته آن برهمن حساب كردم و سال‌هاى باقى را كه بعد از مراجعت از هندوستان گذرانيدم از آن تفريق نمودم و دريافتم كه مطابق گفته آن برهمن سه سال از عمر من باقى است . خواستم موضوع گفته ( برهمن ) را براى ( عبد إله قطب ) نقل نمايم ولى معلم من رفته بود و آنگاه روزها و شب‌ها گذشت و زمستان رفت و بهار آمد و در حال رويا چنين تصور ميكردم كه آن مدت سه سال سپرى گرديده و من در يك دشت وسيع ، وسط اردوگاه خود هستم و در طرف جنوب ، نزديك افق يك خط تيره‌رنگ ديده مىشود و يكى از سردارانم با انگشت آن خط را نشان داد و گفت آن ديوارى است كه يك سر آن منتهى به ( جابلقا ) مىشود و سر ديگرش به كشور ( ختن ) مىپيوندد پرسيدم آيا ديوار چين همين است . آن مرد گفت بلى اى امير . گفتم اين ديوار هرقدر محكم باشد ، محكم‌تر از حصار اصفهان و ديوار دهلى و باروى دمشق نيست و من آن حصارها را گشودم و از اين نيز خواهم گذشت ( همچنان در حال رويا ) وقتى كه خواستم برخيزم و نماز بخوانم و سوار شوم و به راه بيفتم حس كردم قدرت برخاستن ندارم به خود گفتم كه درد مفاصل من
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 404 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى