تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
سكنه محلى نميتوانند به آن نزديك شوند و اگر كسى به آن آتش نزديك گردد ميسوزد اما در اطراف آن آتش بزرك آتش‌هاى كوچك وجود دارد كه از منفذهاى زمين خارج ميگردد و سكنه محلى نميتوانند با آب آتش‌هاى كوچك را خاموش نمايند . ليكن اگر مقدارى خاك ، روى يكى از آتش‌هاى كوچك بريزند ، در دم خاموش مىشود و تا چند روز روشن نميگردد مگر اينكه باز ، از آتش بزرك ، از راه زيرزمينى ، شعله به منفذ كوچك برسد و آن را مشتعل نمايد . آتش بادكوبه ، از روزى كه بنى آدم بخاطر دارد ميسوزد و شعله بزرك آن آتش خاموش نشده و ميگويند كه بنى آدم به كار بردن آتش را از آتش بادكوبه كسب كرد و تا روزى كه آن آتش را در بادكوبه نديده بود بعقلش نمىرسيد كه مىتوان بوسيله آتش غذا طبخ نمود . چون آتش بادكوبه با آب خاموش نميشود ولى با خاك خاموش ميگردد ، در آن غروب آفتاب كه من شهر ( بيزان تيوم ) را از نظر ميگذرانيدم بفكر افتادم كه شايد آتش مرموز و خاموش نشدنى آنجا هم از نوع آتش بادكوبه باشد و بايد با خاك آن را خاموش كرد نه آب . من تا لختى بعد از غروب آفتاب بالاى تپه بودم و ديدم كه چراغهاى شهر ( بيزان تيوم ) روشن شد و آنگاه چون موقع اداى نماز رسيد از تپه فرود آمدم و نماز خواندم پس از نماز چند لقمه غذا خوردم و افسرانم براى كارهاى خود آمدند و دستور گرفتند و رفتند و من خود را آماده خوابيدن كردم . در آن موقع متذكر شدم كه اگر ما بتوانيم در كشتىهاى خود چيزى بوجود بياوريم كه بتواند خاك ، روى آب بريزد ، آتش خاموش نشدنى پادشاه شهر ( بيزان تيوم ) خاموش خواهد گرديد . طورى از اين فكر بوجد آمدم كه نتوانستم بخوابم و امر باحضار ( توقات ) دادم وقتى او آمد گفتم فردا صبح با پنج كشتى براى اكتشاف ، به شهر ( بيزان تيوم ) نزديك شو و نشان بده كه قصد دارى وارد خليج شاخ‌طلا بشوى و من از بالاى تپه‌اى كه مشرف بر دريا مىباشد حركت كشتىهاى تو را در نظر خواهم گرفت . اما كشتىهاى تو كه بخليج شاخ‌طلا نزديك مىشوند بايد خاك داشته باشند . ( توقات ) به گمان اينكه عوضى شنيده پرسيد : اى امير ، آيا گفتى كه كشتىهاى من بايد خاك داشته باشند ؟ گفتم بلى و تا مىتوانى قبل از اينكه حركت كنى ، در صحنهء كشتىهاى خود مقدارى زياد خاك قرار بده . بعد از اينكه به خليج شاخ‌طلا نزديك شدى باحتمال قوى آن كشتى كه امروز آمد و بسوى كشتىهاى تو آتش پرتاب كرد ميآيد و باز بسوى تو آتش پرتاب خواهد نمود و تو بجاى گريختن به آتش نزديك شو و بگو كه سرنشين كشتىها ، خاك روى آتش بريزند و من تقريبا يقين دارم كه آتش خاموش خواهد گرديد و تو بايد بتوانى بدست سرنشين كشتىهاى خود در مدتى كم ، مقدارى زياد از خاك روى آتش بپاشى تا اينكه خاموش گردد . ( توقات ) گفت اى امير ، همين كار را خواهم كرد . صبح روز بعد ، من بعد از اينكه به كارهاى خود رسيدم بسوى تپه‌اى كه مىتوانستم از آنجا دريا و شهر را به خوبى ببينم روانه شدم و چون آفتاب از پشت من به دريا و شهر مىتابيد همه جا را به خوبى ميديدم . پنج كشتى ( توقات ) بعد از اينكه از مقابل شهر عبور كرد نزديك دهانهء خليج ( شاخ‌طلا ) رسيد و در آنجا ( توقات ) بدستور من ، چنان نشان داد كه قصد دارد وارد آن خليج شود كشتى آتش‌افروز كه روز قبل از خليج خارج شده بود ، فرا رسيد و ميديدم كه با سرعت به پنج كشتى ( توقات ) نزديك مىشود و مشاهده كردم كه از آن كشتى ، چيزى بسوى سفاين ( توقات ) پرتاب گرديد و بر آب افتاد .