من بدون اينكه از تپه فرود بيايم ( ايلدرم بايزيد ) را از اردوگاه احضار كردم و او را بالاى تپه آوردم و شهر را بوى نشان دادم و گفتم در اين شهر ، بيش از دو طبقه نيست يكى ارباب كه از بس كار نكردهاند قدرت ندارند يكساعت بجنگند دوم غلامان كه اگر بدانند بعد از تسليم شدن آزاد خواهند شد ، فورى تسليم مىشوند البته محصور بودن اين شهر از دريا ، تصرف آن را قدرى مشكل كرده ولى تو كه پادشاه روم بودى و پيوسته در جوار اين شهر ميزيستى چرا درصدد برنيامدى كه اينجا را به تصرف درآورى .
( ايلدرم بايزيد ) گفت اى امير ، علاوه بر آنچه در گذشته به تو گفتم در اين شهر چند قشون هست من ميدانم كه ارباب اين شهر قدرت ندارند بجنگند اما ثروتمند هستند و بوسيله پادشاه خود چند قشون خارجى را اجير كردهاند پرسيدم قشونهاى خارجى چه نام دارند ؟ ( ايلدرم بايزيد ) گفت همه آنها مسيحى هستند و يك قشون از سربازانى متشكل گرديده كه اهل ( ونيز ) مىباشند و قشون ديگر داراى سربازانى اهل كشور ( لومباردى ) است و يك قشون هم از سربازان ( سويسى ) متشكل گرديده است . گفتم من اسم اين كشورها را نشنيدهام اين ممالك در كجا است ؟
( ايلدرم بايزند ) با انگشت سبابه ، امتداد مغرب را به من نشان داد و گفت در آنجا در فاصله چند هفته راه از دريا و دو يا سه ماه راه از خشكى كشورهائى واقع شده كه سكنهاش سرباز مزدور مىشوند و هركس به آنها بيشتر مزد بدهد براى او ميجنگند و اكثر آنها شجاع مىباشند و پادشاه ( بيزان تيوم ) سه قشون مزدور و نيزى و لومباردى و سويسى دارد .
موقعى كه بالاى تپه با ( ايلدرم بايزيد ) صحبت ميكردم مشاهده نمودم از موضعى كه كشتى هاى ( توقات ) در آنجا حركت ميكرد دود برميخاست و ايلدرم بايزيد گفت اى امير ، تصور مىكنم كه كشتىهاى تو را آتش زدهاند و اين حريق مىرساند كه پادشاه ( بيزان تيوم ) از آمدن تو باينجا اطلاع دارد . گفتم نكند كه خود كشتيها آتش گرفته باشند ؟ ( ايلدرم بايزيد ) گفت نه اى امير ، آتش از روى آب به كشتىهاى تو رسيده و آنها را آتش زده . . . نگاه كن . . . كشتىهاى تو برميگردد .
در واقع كشتىهائى كه من بفرماندهى ( توقات ) براى اكتشاف فرستاده بودم مراجعت ميكرد و ديدم كه دو فروند از آن كشتىها نميتواند مثل ساير كشتىها برگردد و از آنها دود برميخيزد . ( ايلدرم بايزيد ) گفت اى امير ، شك نيست كه كشتىهاى تو را آتش زدهاند .
در آن موقع چون ظهر شده بود من براى اداى نماز از تپه فرود آمدم و به مسجد خود رفتم و نماز خواندم و پس از خروج از مسجد ( توقات ) را كه هيجان داشت ديدم ، از او پرسيدم چه اتفاق افتاد ؟ او گفت اى امير ، ما بدون حادثه حركت ميكرديم و از جلوى اسكلهها و كاخهاى شهر ميگذشتيم تا اينكه بدهانهء خليج شاخ طلا رسيديم و خواستيم وارد آن خليج شويم .
در آن موقع يك كشتى از خليج خارج شد و بسوى ما آمد و قبل از اينكه بما برسد چيزى را پرتاب كرد و پاروزنهاى كشتى حركت پارو را تغيير دادند و كشتى مراجعت نمود و ما بمنطقه اى كه در آنجا چيزى روى آب پرتاب شده بود رسيديم و در كشتى ما كه جلوتر از ديگران ميرفت آتش گرفت و آتش ، از روى آب بكشتىها سرايت كرد و من كه چنين ديدم از بيم آنكه ساير كشتىها بسوزد مراجعت نمودم و ميديدم كه سرنشينان آن دو كشتى هرچه ميكوشند كه بوسيله آب ، آتش را خاموش كنند از عهده برنميآيند و من تا امروز ، آتشى را نديده بودم كه با آب
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 400
مساهمون: مارسل بريون
ص٤٠٠