تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
افتاد و ناچار مىشدم كه سر را بر زمين بگذارم و چشم‌ها را فرو ببندم تا اين‌كه دوار سر از بين برود . بعد از اين‌كه جنگ خاتمه يافت ، به من گفتند كه نزديك شصت‌هزار تن از سربازان ايلدرم - بايزيد اسير شده‌اند و من گفتم كه اسيران را بخرج سلطان ( روم ) نگهدارى نمائيد و از افسران او كه اسير شده‌اند بخواهند كه محل تأمين غذاى اسيران را نشان بدهند چون لابد افسران ( ايلدرم بايزيد ) ميدانند كه منابع درآمد آن مرد چيست و كجاست تا وقتى كه خود ( ايلدرم بايزيد » دستگير شود و منابع درآمد خود را بگويد . من بعد از تحصيل پيروزى ميخواستم با سرعت خود را ؟ ؟ ( قيساريه ) برسانم براى اينكه ميدانستم پايتخت ايلدرم بايزيد آنجاست من ميدانستم كه ( قيساريه ) راهى است كه بعد از عبور از منطقه ( كيلى كيه ) به ( بيزان تيوم ) مىپيوندند يعنى بدريائى مىرسد كه بيزان تيوم آنطرف آن قرار گرفته است . ( توضيح - مورخين شرق و كسانى كه شرح حال تيمور لنگ را نوشته‌اند خط سير او را در كشور روم ( كشور كنونى تركيه ) ذكر كرده‌اند و ازجمله شرف الدين على يزدى خط سير تيمور لنگ را در روم ذكر مىنمايد ولى خود تيمور لنگ جز از چند موضع نام نمىبرد و بطورى كه در سراسر اين سرگذشت مشاهده شد وارد توضيحات جغرافيائى نمىشود - مارسل بريون ) قشون من بعد از دفن اموات و مداواى مجروحين به راه افتاد تا اينكه به ( قيساريه ) برود من خواستم سوار اسب شوم ولى علاوه بر جراحت پاى راست و صورت ، دوار سر مانع از اسب‌سوارى شد و گفتند كه بايد پاتخت روان سفر كنم تا اين‌كه بتوانم استراحت نمايم در تخت روان بسترى براى من گستردند و من روى آن دراز كشيدم و بسوى قيساريه به حركت درآمدم قبل از اين‌كه به ( قيساريه ) برسم از سكنه محلى كه به زبان تركى صحبت ميكردند و من براى صحبت كردن با آنها احتياج به ديلماج نداشتم شنيدم كه قيساريه داراى دو حصار مىباشد يكى از گل معروف به داى « گل مخلوط با سنك‌ريزه » و ديگرى از سنك . حصار گلين مقدم بر حصار سنگى مىباشد و بين دو حصار پنجاه ذرع فاصله است و اگر يك قشون مهاجم بتواند از حصار اول عبور كند مقابل حصار دوم متوقف ميگردد . باز سكنه محلى به من مىگفتند كه قيساريه روزى داراى يكصدهزار سرباز سوار و پياده بوده و آن سربازان ساخلوى دائمى آنجا را تشكيل ميداده‌اند وقتى شهر نمايان شد من ديدم كه براستى داراى دو حصار است ولى حصارها آن‌طور كه مىگفتند استحكام نداشت و بخصوص حصار اول كه با گل ساخته شده بود ، ويران به نظر ميرسيد و معلوم ميشد كه مدتى است آن را مرمت نكرده‌اند . من پيش‌بينى كردم كه شهر مزبور مقاومت خواهد كرد و من بايد بوسيله محاصره آن را مسخر كنم اما بعد از اينكه ما بقيساريه رسيديم هيئتى از شهر خارج شد و بسوى ما آمد و معلوم گرديد كه آنها جزء اهالى شهر هستند و آمده‌اند به من بگويند كه تسليم مىشوند . از آنها پرسيدم كه آيا ( ايلدرم بايزيد ) بعد از اينكه شكست خورد و منهزم شد باينجا آمد يا نه ؟ همه گفتند ايلدرم بايزيد را نديده‌اند و او از ميدان جنگ به آنجا مراجعت نكرده است . گفتم خزانه او كجاست جواب دادند كه خزانه خود را منتقل به شهر ( انطاكيه ) كرده است . گفتم كه شصت هزار تن از سربازان ( ايلدرم بايزيد ) اسير ما شده‌اند و آنها احتياج به غذا دارند و من نميتوانم غذاى اسيران را بدهم و بايد خود ايلدرم بايزيد عهده‌دار تغذيه اسيران