تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
آن آتش بدون اطلاع بودم . ولى امروز در بيزان تيوم اثرى از آن آتش نيست و در عوض زنجير هست و مردم شهر همين كه مىبينند سفاين دشمن نزديك مىشود ، زنجيرها را مىبندند و محال است يك كشتى بتواند وارد بيزان تيوم شود و اين موضوع سبب گرديد كه تا امروز پادشاه ما نتوانسته بيزان تيوم را به تصرف درآورد . گفتم جواب نامه ايلدرم بايزيد را بنويسند و در آن گفتم ، مرد نبايد تهديد كند بايد لب ببندد و دست بگشايد . من از ارابه‌هاى جنگى تو بيم ندارم و توقف من در اينجا بنابر يك مصلحت است و در موقعى كه خود بخواهم از اينجا حركت خواهم كرد . آن درد مفاصل كه تو دارى من هم دارم و گاهى بر من عارض مىشود . اما چون يك درد دائمى نيست مانع از جنگ نميگردد و من مىفهمم كه خوددارى تو از جنگ تن‌به‌تن از ترس است نه از درد مفاصل و چون تو مردى ترسو هستى ، من بر تو غلبه خواهم كرد زيرا در جهان مردان باجرئت همواره بر مردان ترسو غلبه مىنمايند . پس از اين‌كه نامه نوشته شد و مهر گرديد بدست تومان‌باشى دادم و چشمان او را بستند و از اردوگاه خارج نمودند . توقف ما در آن اردوگاه سه روز طول كشيد و بامداد روز چهارم ما حمله كرديم . بافسران خود گفتم بسربازان بگوئيد در آن روز ما بايد از پيكار نتيجه قطعى بگيريم و من ديگر فرمان عقب‌نشينى صادر نخواهم كرد در آن روز من خفتان پوشيدم و مغفر بر سر نهادم و بر اسبى قره كهر ، از نژاد ( كوكلان ) كه بهترين اسب جهان است سوار شدم . براى پيكار شمشيرى بلند انتخاب كردم و آن را بدست راست گرفتم و تبر را اختصاص بدست چپ دادم و براى اينكه كسى ترديد نكند كه من باستقبال مرگ ميروم در صف اول سواران بعد از كوزه‌اندازان قرار گرفتم . وقتى حمله ما شروع شد ايلدرم بايزيد مرتبه‌اى ديگر ارابه‌هاى خود را به حركت درآورد و اميدوار بود كه باز ، بوسيله ارابه جلو ما را بگيرد ، ولى كوزه‌اندازان ما با پرتاب كوزه اسب‌هاى ارابه و عده‌اى از سرنشين‌هاى آن را بقتل ميرسانيدند و بعضى از ارابه‌ها واژگون ميگرديد و ما آنها را در عقب ميگذاشتيم و پيش ميرفتيم . تيرهائى كه از كمانهاى تيمور ياليك پرتاب ميگرديد چون بارانى بر ما ميريخت و من صداى اصابت تير را بر مغفر و خفتان خود مىشنيدم اما جلو ميرفتم تا اينكه به جائى رسيدم كه ديگر ارابه نبود و من جز سربازان پياده نميديدم . آنگاه ما ، به اسبها ركاب كشيديم و خود را به پيادگان زديم . من عنان اسب را بدندان گرفته بودم تا اينكه دو دستم آزاد باشد و از راست و چپ ، شمشير و تبر ميزدم . در عقب من يك اسب يدك را به حركت درميآوردند و من گفته بودم كه پيوسته يك اسب يدك در عقب من باشد كه اگر اسبم كشته شد پياده نمانم . يك سرباز رومى با ضربت شمشير شكم اسب مرا دريد و اسب گران‌بهاى من از پا درآمد ولى در همان موقع كه اسب فرود مىآمد ضربت تبر من قاتل اسب را بر زمين انداخت و من بچالاكى از اسب كناره گرفتم تا اينكه پاى من زير تنه اسب نماند و چند لحظه ديگر سوار بر اسب بجنگ ادامه دادم . در همه جا سواران ما توانسته بودند كه از سد مخوف ارابه‌هاى جنگى عبور كنند و خود را
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 392 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى