تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
به پيادگان برسانند . اكثر سواران ما با شمشير مىجنگيدند و بعضى از آن‌ها تبر ميزدند . در حالىكه سرگرم جنگ بودم سوزش شديدى را در صورت احساس نمودم و چشم‌هاى من ديد كه تيرى بر صورتم نشسته است . گفتم كه تيركمان تيمور ياليك كوتاه بود و قدرى بيش از انگشت سبابه طول داشت و من براى اينكه بتوانم تير را از صورت خود بيرون بكشم شمشير را زير بغل چپ قرار دادم و تير را از صورت كشيدم و دور انداختم همين‌كه تير را از صورت كشيدم و دور انداختم ساق پاى راست من سوخت و فهميدم كه از ساق پا مجروح شده‌ام و دهانه اسب را كشيدم و اسب روى دوپا بلند شد و من شمشير را از زير بغل چپ خارج كردم و نيزه‌اى را كه به طرف من دراز شده بود قطع نمودم آنگاه ركاب كشيدم و اسب خيز برداشت و سرباز نيزه‌دار خصم طرف چپ من قرار گرفت و تبر من شانه او را درهم شكست و مرد نيزه‌دار فريادى زد و بر زمين افتاد و چون در آنجا غير از آن مرد سرباز نيزه‌دار ديگرى نبود فهميدم هم او ، با نيزه خود ساق پاى راست مرا سوراخ كرده است . من فرصت نداشتم كه زخم صورت و پا را ببندم و بجنگ ادامه دادم و بعد از دو يا سه دقيقه دو پاى اسب من يك مرتبه تا شد و به زمين برآمد و برگشتم تا ببينم چرا اسب من از پا درآمده است در آن موقع چون اسب من ازپا درآمده بود ، من روى اسب كم‌ارتفاع بودم و همين‌كه رو برگردانيدم يك ضربت شديد گرز بر سرم فرود آمد و در يك لحظه چشمهايم سياه شد و متوجه شدم كه از حال خواهم رفت و بعد دوچار اغماء شدم و ديگر چيزى نفهميدم . وقتى به هوش آمدم مشاهده كردم كه در خيمه خود هستم و مغفر برسر و خفتان دربر ندارم و معلوم شد كه بعد از اين‌كه مرا از ميدان جنك خارج كردند مغفر را از سرم برداشتند و خفتان را از برم دور نمودند تا اين‌كه بتوانند مرا به حال بياورند . قبل از اينكه بدانم وضع زخم‌هاى من چگونه است از وضع جنك پرسش كردم و معلوم شد كه ارابه‌هاى سلطان روم از كار افتاده و پياده‌هايش منهزم شدند و عده‌اى كثير از آنها بقتل رسيدند و خود ( ايلدرم بايزيد ) گريخت . پرسيدم براى چه گذاشتيد سلطان روم بگريزد و جان‌بدر ببرد گفتند كه ( نوح بدخشان ) عده‌اى از افسران خود را مأمور تعقيب ( ايلدرم بايزيد ) كرده و به آنها گفته هرطور شده سلطان روم را دستگير نمايند و در هر صورت ديگر ( ايلدرم بايزيد ) وجود ندارد از اين بشارت بسيار خوشحال شدم بطورى كه زخم‌هاى خود را فراموش كردم . جراحات من اهميت نداشت و آنچه داراى اهميت بود اينكه سلطان روم شكست بخورد و قشون او از بين برود و راه بيزان تيوم ( استانبول كنونى ) به روى من باز شود . من از ضربت گرزى كه بر فرقم زده بودند ، دوچار دوار سر شدم ولى پزشك ما گفت كه بتدريج دوار مزبور از بين خواهد رفت مشروط باين‌كه من استراحت كنم . پس از اين‌كه از وضع جنك آسوده خاطر شدم درصدد برآمدم كه بدانم چگونه مرا از ميدان جنك خارج كردند و معلوم شد كه ( توقات ) مرا از ميدان بدر برده و اگر او بيدرنك نرسيده بود و مرا از ميدان بدر نمىبرد زير سم ستور و لگد سربازان بقتل ميرسيدم و ( توقات ) براى بيرون بردن من از ميدان جنك ، از سربازان خود كمك گرفت . من نميتوانستم آرام بگيرم و استراحت كنم اما همين‌كه ميخواستم برخيزم سرم بدوار مى -
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 393 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى