تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
شديد بود كه تو گوئى طوفان نوح تجديد گرديده است . آب رودخانه ( قزل ايرماق ) در اندك مدت بر اثر آبهائى كه از اطراف وارد آن ميگرديد گل‌آلود شد و بالا آمده اگر رودخانه طورى بالا ميآمد كه وارد اردوگاه ميگرديد نه فقط باروت‌ها از بين ميرفت بلكه مجبور مىشديم كه آنجا را ترك نمائيم و بدون ترديد خصم از فرصت استفاده مىنمود و بما حمله‌ور مىشد . گرچه موانعى كه ما مقابل اردوگاه بوجود آورده بوديم مانع از اين ميگرديد كه ارابه - هاى ( ايلدرم بايزيد ) وارد اردوگاه گردد . اما چون ما مجبور مىشديم كه از اردوگاه برويم ديگر نمىتوانستيم از موانع مزبور استفاده كنيم . زير باران بافسران امر كردم كه براى جنگ آماده باشند و به آنها گفتم كه اگر آب رود - خانه زياد بالا بيايد چاره نداريم جز اينكه با شمشير و تبر راه خود را بگشائيم و عبور كنيم و ناگزير لاشه عده‌اى كثير از ما در ميدان جنگ باقى ميماند . ولى معلوم شد كه باران همانطور كه ما را ناراحت كرده ، ( ايلدرم بايزيد ) را نيز ناراحت نموده ، زيرا پادشاه روم اقدامى براى حمله بما نكرد و ما توانستيم اردوگاه خود را حفظ كنيم . رگبار قطع شد ولى وضع هوا نشان ميداد كه ممكن است باز باران ببارد . من سپردم كه سقف روى باروت را محكم كنند كه اگر شب باران باريد باروت‌ها كه اميدوار بوديم بدان وسيله قشون پادشاه روم را از بين ببريم نابود نگردد . باران كه قطع شده بود از نيمه شب تجديد گرديد اما نه به صورت رگبار . من در آن شب تا بامداد بيدار بودم و پيوسته مراقبت ميكردم كه قشون من آماده براى عزيمت باشد . زيرا پيش‌بينى مىنمودم كه بر اثر طغيان رودخانه ( قزل ايرماق ) آب ، وارد اردوگاه خواهد گرديد . سربازان من هم در آن شب نتوانستند استراحت نمايند . زيرا آنان نيز ، هر ساعت آماده براى كوچ بودند . آب رودخانه در آن شب باز هم بالا آمد ولى از بستر عادى رود ، تجاوز نكرد و وارد اردوگاه نشد وقتى سپيدهء صبح دميد باران قطع گرديد و من متوجه شدم كه آب رودخانه بعد از قطع باران قدرى پائين رفت . روز بعد ، آفتابى گرم بر اردوگاه ما و صحرا تابيد و من گفتم سقف باروت را بردارند تا اين‌كه آفتاب به آن بتابد . در آن روز به من اطلاع دادند كه تومان‌باشى موسوم ( قدرت‌تات ) كه يك مرتبه از طرف پادشاه روم براى من نامه آورده بود باز هم آمده است و ميگويد نامه‌اى آورده و قصد دارد كه مرا ببيند و نامه را تسليم كند . طبق معمول گفتم چشم‌هايش را ببندند و او را به خيمه من بياورند . پس از اين‌كه وارد خيمه شد و چشم‌هايش را گشودند نامه پادشاه روم را بدستم داد . در آن نامه ( ايلدرم بايزيد ) كه مىگفتند با يك ضربت شمشير يك شتر را نصف مىكند گفته بود كه پيشنهاد مرا براى جنك تن‌به‌تن نمىپذيرد زيرا چنديست كه مبتلا به درد مفاصل گرديده و آن درد مانع از اين است كه بتواند با من پيكار نمايد . نكته ديگر كه در نامه ( ايلدرم بايزيد ) خوانده شد اين بود كه پادشاه روم مىگفت امروز تا ظهر پانصد ارابه جنگى ديگر به او خواهد رسيد و با آن نيرو كه او دارد محال است كه من بتوانم اميدوار به پيروزى باشم و خاك آن كشور قبر من خواهد شد