تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
مىگفت : « كوزه‌هاى آتشين تو كه تصور ميكنم خيلى به آن اعتماد داشتى بطورى كه مشاهده كردى امروز اثر نكرد و تو از فرط بيم مجبور شدى از ميدان جنك بگريزى و باردوگاه خود پناه ببرى و بهتر اينست كه بامداد فردا از راهى كه آمده‌اى برگردى زيرا فردا ، ارابه‌هائى بيش از امروز ، عليه تو به كار خواهند افتاد و قشون تو نابود خواهد گرديد . » من كاتب را احضار كردم و در جواب ( ايلدرم بايزيد ) اين نامه را نوشتم : ( من از ميدان جنگ نگريختم بلكه مراجعت كردم زيرا صلاح قشون من اين بود كه فرمان مراجعت آن را صادر كنم و يك سردار جنگى بايد همواره مصلحت قشون خود را در نظر بگيرد ، تو مرا متهم به بيمناك شدن كردى و گفتى بر اثر ترس از ميدان جنك مراجعت كردم و من براى اين‌كه به تو كه نسبت به من يك مرد جوان هستى ثابت كنم كه نمىترسم آماده‌ام كه فردا ، مقابل چشم افسران و سربازان دو سپاه ، به تنهائى با تو كه ميگويند با يك ضربت شمشير يك شتر را به دو نيم ميكنى مصاف بدهم و هريك از ما كه بر ديگرى غالب شد سر معلوب را از پيكرش جدا خواهد كرد و من امشب ، جانشين خود را براى اداره امور قشونم تعيين ميكنم و تو هم جانشين خود را تعيين كن تا بعد از مرگ يكى از ما ؛ سپاهمان بدون فرمانده نماند و اگر با پيكار تن‌به‌تن موافق هستى قبل از نيمه‌شب ؛ موافقت خود را به اطلاع من برسان ) . بعد از اينكه نامه نوشته شد من آن را مهر كردم و بدست صاحب‌منصب رومى دادم و گفتم اين جواب ( ايلدرم بايزيد ) است . بعد شفاهى موضوع نامه را به اطلاع آن افسر رسانيدم و گفتم ( ايلدرم بايزيد ) مرا ترسو خوانده و من در اين نامه به او نوشته‌ام كه حاضرم فردا صبح به تنهائى با او مبارزهء كنم و هركس بر ديگرى فائق شد سرش را از بدن جدا نمايد تو نيز از اين موضوع اطلاع داشته‌باش . من از اين جهت مضمون آن نامهء را براى افسر رومى گفتم كه اگر ( ايلدرم بايزيد ) نخواست با من پيكار كند افسر مزبور بداند كه من براى مبارزه با او آماده بودم و اين موضوع را بافسران ديگر بگويد . آن شب جواب ( ايلدرم بايزيد ) نرسيد و معلوم شد كه نخواست با من مبارزه كند . در عوض ارابه‌هاى او هنگام شب چند مرتبه باردوگاه ما نزديك شدند و خواستند ما را مورد شبيخون قرار بدهند ولى چون متوجه شدند كه نميتوانند وارد اردوگاه گردند برگشتند و از آن پس تا بامداد روز ديگر واقعه‌اى پيش نيامد . در بامداد آن روز من دستور دادم كه در قسمتى از اردوگاه نزديك رودخانه ( قزل ايرماق ) مبادرت به ساختن باروت نمايند و تسريع كنند كه زودتر . مقدارى زياد از آن ، براى پر كردن كوزه‌ها آماده گردد . محلى كه باروت ميبايد در آنجا خشك شود كنار رودخانه بود و نزديك ظهر من مشاهده كردم كه ابرى از افق بالا مىآيد . چون هواى بهار بود دريافتم كه ممكن است باران ببارد و گفتم كه هرچه نمد در اردوگاه وجود دارد به شكل سقف درآوردند و روى باروت قرار بدهند كه اگر باران شروع گرديد باروت مرطوب نگردد و از حيز استفاده نيفتد . سه ساعت بعد از ظهر ، برق درخشيد و رعد غريد و من بدقت سقف‌هائى را كه روى باروت بوجود آورده بودند و مجموع آنها يك سقف بزرگ را تشكيل ميداد از نظر گذرانيدم . آنگاه رگبار شروع شد و آنقدر