تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
يك سر كمند ، به قريوس زين كمنداندازى كه آن را انداخته بود اتصال داشت و گرچه فشار اسب‌هاى ارابه قدرى اسب و سوار كمندانداز را ميكشيد اما حركت ارابه بسيار كند مىشد و سواران ديگر اسب‌هاى ارابه را مىكشتند و آن را متوقف ميكردند . سواران من توانستند عده‌اى ارارابه‌هاى ( ايلدرم بايزيد ) را به همين ترتيب از كار بيندازند . در هر نقطه كه سربازان پياده پادشاه ( روم ) در پناه ارابه‌ها نبودند زود بدست سربازان ما از پا درمىآمدند و اين واقعيت به من مىفهمانيد كه اگر خطر ارابه‌ها را از بين ببريم پيروزى از آن ماست . ما تا غروب آفتاب بجنگ ادامه داديم . من مىتوانستم زودتر تماس با دشمن را قطع كنم و بسوى اردوگاه بروم اما ميخواستم كه اردوگاه براى پذيرفتن قشون من كه از ميدان جنگ برميگردد آمادگى داشته باشد . ما براى تهيه مقدارى كافى از باروت بطورى كه بتوانيم تمام ارابه‌هاى دشمن را از بين ببريم لااقل احتياج به دو روز وقت داشتيم تا اين‌كه باروت خشك شود . چون هوا گرم بود باروت زود خشك مىشد و در هواى سرد پائيز و زمستان خشك شدن باروت مدتى طول ميكشد بعيد نبود كه توقف ما در اردوگاه براى تهيه باروت بيش از دو روز طول بكشد و ما ميبايد خود را براى تحمل محاصره آماده كنيم . من از حيث آب نگرانى نداشتم چون رودخانه ( قزل ايرماق ) در نزديك اردوگاه ما ( طرف مشرق ) بود ولى عليق كم داشتيم و من سپرده بودم كه از اطراف تا بتوانند عليق و آذوقه باردوگاه حمل كنند ، و براى حمل آذوقه و عليق نيز سكنه محلى را به بيگارى بگيرند . غروب آفتاب ، من تماس با دشمن را قطع كردم و سربازانم باردوگاه مراجعت نمودند و مجروحين را باردوگاه رسانيديم تا اين‌كه زخم‌هايشان بسته شود ولى نتوانستيم اموات را از ميدان جنگ خارج كنيم و دفن نمائيم . هنوز دو ساعت از شب نگذشته بود كه زوزه‌اى شبيه به قهقهه كفتارها از ميدان جنك شنيده شد و دانستم كه كفتاران كه از لاشه تغذيه مينمايند باجساد حمله‌ور شده‌اند . من تقريبا اطمينان داشتم كه در آن شب مورد شبيخون قرار خواهيم گرفت . اما در عوض شبيخون به من اطلاع دادند كه نماينده‌اى از طرف ايلدرم بايزيد باردوگاه نزديك شده ميخواهد با من صحبت كند . گفتم چشم‌هايش را ببندند كه وضع اردوگاه ما را نبيند و او را نزد من بياورند . نماينده مزبور را با چشمهاى بسته وارد خيمه من كردند و گفتم كه چشم‌هايش را بگشايند و به زبان تركى از او پرسيدم تو كه هستى و چكار دارى ؟ آن مرد خود را معرفى كرد و معلوم شد كه افسرى داراى رتبه ( تومان باشى ) مىباشد . ( توضيح - ( تومان باشى ) فرمانده ده هزار سرباز بود و رتبه‌اش با رتبه سرلشكر برابرى ميكرد - مترجم ) . بعد نامه‌اى به من داد و من نامه را گشودم و ديدم كه به زبان فارسى نوشته شده است . ( زبان فارسى در آن عصر زبان بين المللى كشورهاى آسياى ميانه و آسياى غربى بود و ايلدرم بايزيد هم آن زبان را ميدانست - مارسل بريون ) در آن نامه ( ايلدرم بايزيد ) مرا با عنوان ( تيمور بيك ) طرف خطاب داده بود و چنين