عصر روز نهم و روز دهم اوقات سكنه شهر و قصبات و قراى اطراف صرف دفن كردن اموات گرديد و قبرهاى عريض و عميق حفر مىكردند و در هر قبر چندين مرده را جا ميدادند و غروب روز دهم حمل و دفن اموات خاتمه يافت . در جنگ دمشق بمناسبت پايدارى ( قوتول حمزه ) و افسران و سربازانش ، شانزده هزار تن از سربازان ما كشته شدند و عدهاى زياد مجروح گرديدند ليكن ما فاتح شديم و شهرى چون دمشق را به تصرف درآورديم .
از روز دهم تا روز پانزدهم برج حمل اوقات من صرف تمشيت امور شهر شد . دمشق ويران شده بود و من بعد از غارت شهر اجازه دادم كه اگر مردم ميل داشته باشند شهر خود را بسازند و گفتم كه آن را طبق نقشه شهر ( كش ) كه خود من در ماوراء النهر ساخته بودم بنا كنند . چون بازمانده مردم شهر از جنگ خيلى آسيب ديده بودند فرمانى صادر كردم و گفتم آن را روى سنك نقر كنند و آن سنك را بر ديوار مسجد عمر نصب نمايند .
بموجب آن فرمان سكنه دمشق تا مدت ده سال از پرداخت هر نوع ماليات معاف گرديدند و در فرمان قيد كردم كه اگر من زندگى را بدرود گفتم بازماندگانم آن فرمان را برسميت بشناسند و از دريافت ماليات از سكنه دمشق خوددارى نمايند . من ميدانستم پارهاى از مردان دمشق كه در مسجد آن سنك نبشته را مىبينند در دل بر من ميخندند چون تصور مىنمايند كه ( ايلدرم بايزيد ) با يك ضربت شمشير ، مرا نصف خواهد كرد . ضربت شمشير ( ايلدرم بايزيد ) در شام و روم معروف بود و بطورى كه در حلب شنيدم مىگفتند كه وى با يك ضربت شمشير شتر را نصف مىكند . اما من در دورهء عمر آنقدر ضربات شمشير و تبر و نيزه و پيكان دريافت كرده بودم كه از ضربت شمشير ( ايلدرم بايزيد ) بيم نداشتم .
من ميدانستم كه بايد با ( ايلدرم بايزيد ) بجنگم و يكى از ما ديگرى را از بين ببرد . او در جهان تنها پادشاه مسلمان بود كه از من اطاعت نميكرد و من نميتوانستم تحمل نمايم كه در جهان پادشاهى مسلمان باشد و از من اطاعت نكند . اما صلاح نبود كه بدون تقويت قشون خود از دمشق بسوى روم ( تركيه ) به راه بيفتم . در جنك دمشق بطورى كه گفتم شانزده هزار تن از سربازانم كشته شدند و سىهزار تن مجروح گرديدند كه جراحت بعضى از آنها خفيف بود و به زودى بهبود يافتند و مداواى جراحت بعضى ديگر مدتى طول مىكشيد من نميتوانستم با يك قشون ضعيف بجنك سلطانى بروم كه در كشور خود مىجنگيد و مىتوانست هرقدر كه مايل باشد سرباز گرد بياورد . حتى اگر ( ايلدرم بايزيد ) كه بقول عوام و افراد جنك نكرده ، با يك ضربت شمشير يك شتر را نصف ميكرد آنقدر نيروى بازو نميداشت باز من بدون تدارك ، بجنك او نميرفتم .
اين بود كه در صدد برآمدم در دمشق بمانم تا اينكه قشون من تقويت شود و براى اينكه زندگى در شهر مرا تنبل و تنپرور نكند طبق معمول در صحرا مسكن گزيدم و وسط اردوگاه خود بسر بردم و فصل هم مقتضى صحرانشينى بود . ليكن روزها براى نماز به شهر ميرفتم و در مسجد عمر رضى اللّه عنه نماز ميخواندم . پس از خاتمه جنك دمشق در آنجا هم مثل جاهاى ديگر كبوترخانه بوجود آوردم تا با كشورهاى خود رابطه داشته باشم و به وسيله كبوتر قاصد از پسرم شاهرخ درخواست كمك كردم و گفتم براى من سرباز و اسلحه بفرستد . در نامهاى كوتاه كه بوسيله كبوتر قاصد براى پسرم شاهرخ مقيم شهر ( كش ) در ماوراء النهر فرستادم گفتم كه من فاتح شدهام و دمشق را گرفتم ولى شانزدههزار كشته و سىهزار مجروح دادم و احتياج بكمك سريع دارم بعد بوسيله نامه مفصل كه با
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٧١