تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
قسمت شمال غربى آن شب نهم حمل مانند شب قبل در روشنائى حريق‌ها كوچه بكوچه و خانه به خانه جنگيديم افسران و سربازان ( قوتول حمزه ) تسليم نمىشدند و ما تا وقتى آنها را بقتل نميرسانديم نميتوانستيم موضع آنان را اشغال نمائيم و در شب نهم نيز عده‌اى از زن‌ها و اطفال در قسمت شمال شرقى دمشق بقتل رسيدند چونكه در جنگ شركت ميكردند يعنى افسران و سربازان ( قوتول حمزه ) آنها را مجبور بشركت در جنگ ميكردند . بامداد روز نهم در شمال غربى شهر بيش از ده پانزده خانه از جمله يك باغ بزرگ كه ( قوتول حمزه ) در آن بود باقى نماند ( كه بدست ما نيفتاده باشد ) براى اينكه جنگ طولانى نشود امر كردم از هشت جهت به آن خانه‌ها و باغ حمله‌ور شوند . سربازان من اندكى به ظهر مانده وارد باغى شدند كه ( قوتول حمزه ) در آن بود و ( قوتول ) با شمشير به سربازان من حمله‌ور گرديد ولى به زودى از پا درآمد و سربازانم سرش را بريدند و براى من آوردند . وقتى صداى موذن از مناره مسجد عمر برخاست و هنگام ظهر و موقع نماز را اعلام كرد ، جنك دمشق با پيروزى ما به كلى خاتمه يافت ولى شهر مزبور ، به كلى ويران شده بود . بعد از خاتمه جنك ، معلوم شد كه ( قوتول حمزه ) روز قبل ، سكنه خانه ( عربشاه ) را كه به آن خانه پناهنده شده بودند مجبور كرده از خانه مزبور واقع در شمال غربى شهر خارج شوند و در جنك شركت نمايند آن‌ها هم ناگزير از آن خانه خارج گرديدند و در جنگ شركت كردند و عده‌اى بقتل رسيدند و مجروح شدند يا باسارت درآمدند ( قوتول حمزه ) حتى مىخواست عربشاه را هم مجبور نمايد كه وارد جنك شود و افسران او ، بمناسبت سالخوردگى وى ، عربشاه را از شركت در جنك معاف كردند و اگر ( قوتول حمزه ) از آن واقع مطلع مىشد بعيد نبود كه عربشاه و افسرانى را كه به او مساعدت كرده بودند به قتل برساند . چون جنك خاتمه يافته بود من امر كردم سربازانم دست از كشتار بكشند و آنها هم دست از قتل عام كشيدند و درعوض شروع به غارت شهر كردند و بهر نسبت غنائم جنگى بدست مىآوردند از شهر خارج مىنمودند تا اين‌كه ترتيب تقسيم آن داده شود به ( نظام الدين شامى ) گفتم به كسانى كه در مسجد عمر هستند بگويد كه جنك تمام شده و كسانى كه زنده مانده‌اند از مجازات معاف هستند و مىتوانند از مسجد خارج شوند . مرد و زن و كودك از مسجد عمر خارج شدند و در شهر متفرق گرديدند و بسوى جاهائى رفتند كه خانه‌هايشان آنجا بود و تصور ميكردند كه مسكن خويش را خواهند يافت اما بجاى خانه ، ويرانه بنظرشان مىرسيد . بعد از اين‌كه مسجد ( عمر ) از مردم تخليه شد من وارد مسجد گرديدم و وضو گرفتم و در محلى كه ( عمر ) رضى الله عنه آنجا نماز خواند به نماز ايستادم و پس از خواندن نماز شكر خداوند را بجا آوردم كه به من فرصت داد كه بتوانم دمشق را تصرف كنم و در مقام ( عمر ) نماز بخوانم . بعد از فراغت از نماز امر كردم كه بازمانده سكنهء دمشق و سكنه قصبات و قراى اطراف شهر را براى دفن اموات به كار بگمارند . زيرا بمناسبت گرماى هواى بهار اگر دفن اموات بعيدهء تأخير مىافتاد بيمارى بروز ميكرد و سربازان من از بيمارى به هلاكت مىرسيدند . عصر روز نهم دفن اموات آغاز شد و اجساد را از شهر خارج كردند و در زمينى كه مرتع و سبز بود به خاك مىسپردند زيرا قبرستان شهر براى دفن آن همه مرده ، جا نداشت . فرصت تغسيل و تكفين موجود نبود و اگر ميخواستند اموات را بتدريج غسل بدهند و كفن كنند و به خاك بسپارند جنازه‌ها متعفن مىشد و بيمارى بروز ميكرد و من دستور دادم كه اموات را بدون غسل و كفن به خاك بسپارند .