حمله ارابههاى جنگى ( قوتول حمزه ) آنقدر شديد بود كه من متوجه شدم اگر صف دوم ارابهها بما برسد قشون من طورى آسيب خواهند ديد كه چارهاى جز مراجعت از شام ندارم .
اى كه نوشته مرا از نظر ميگذرانى ، ممكن است به خود بگوئى در آن روز كه دومين روز از برج حمل بود من ترسيدم و از وحشت فرار نمودم . ولى من در آن روز براى خود گرفتار بيم نشدم زيرا كه خويش را آزمودهام و در ميدان جنگ ، هيچگاه گرفتار ترس نمىشوم .
من از روزى كه در سن بيست و يك سالگى و در سال 757 هجرى در منطقه ( كورولتائى ) هنگام شكار جرگه ، مورد حمله پنجاه نفر قرار گرفتم ( و چگونگى آن حمله را در آغاز سرنوشت خود نوشتم ) تا امروز كه با دست چپ مشغول نوشتن اين واقعه هستم ، در جنگ نترسيدم و بيم از مرگ در ميدان كارزار ، براى من غيرقابل ادراك است .
اما يك سردار جنگى مسئول قشون خود نيز هست و نبايد آن را بدون فايده بكشتن بدهد . سرباز را وقتى بايد بكشتن داد كه احتمال تحصيل پيروزى قوى يا با احتمال غلبه خصم ، متساوى باشد . و وقتى بدانند كه احتمال فتح وجود ندارد نبايد سربازان را قتل عام نمود آن هم در كشورى كه وسيله تجديد سربازان وجود ندارد . من در شام نميتوانستم حتى يك سرباز اجير كنم و اگر كسانى حاضر مىشدند كه وارد قشون من گردند من به آنها اعتماد نداشتم .
اين بود كه براى حفظ قشون خود فرمان عقبنشينى دادم و سربازان من چهار نعل بسوى قصبه ( آوك ) عقبنشينى كردند و قصبه ( آوك ) نزديك دمشق از لحاظ ساختن كوزههاى ظريف مشهور است . در نزديكى قصبه مزبور صفوف قشون خود را مرتب كردم چون ممكن بود كه خصم بيايد و باز بما حملهور شود . بافسران سپردم اگر ارابههاى ( قوتول حمزه ) ( كه هنوز خودش را نديده ولى اسمش را شنيده بودم ) نمايان شدند به سربازان دستور عقبنشينى بدهند زيرا مصاف دادن سربازان ما با آن ارابهها خودكشى است . اما ديدهبانهاى من كه مراقب اطراف بودند گفتند اثرى از ارابههاى خصم ديده نمىشود و معلوم شد كه ( قوتول - حمزه ) نخواسته است تا قصبه ( آوك ) ما را تعقيب نمايد .
شب در اردوگاه واقع در خارج قصبه ( آوك ) شوراى جنگى آراستم و بافسران كه در شورى حضور بهم رسانيده بودند گفتم كه براى جلوگيرى از ارابههاى ( قوتول - حمزه ) چاره بينديشيد همه ميدانستيم براى ايكه ارابهها را از حركت بياندازيم ميبايد اسبها را بقتل برسانيم ولى معلوم نبود بچه وسيله بايد آنها را كشت يك مرتبه ( اتابيك ) افسر من كه للهء ( شاهرخ ) پسرم بود گفت براى چه از وسيلهاى كه در جنگ با ( ابدال كلزائى ) مورد استفاده قرار گرفت استفاده نكنيم .
بخودم گفتم يا للعجب . . . . چرا من در فكر باروت نبودم و به كار بردن آن را فراموش كردم .
در واقع تنها چيزى كه مىتوانست اسب ارابهها را از حركت بازبدارد باروت بود ولى در آن موقع ما به قدر كافى پوست حيوان و چرم نداشتيم تا اينكه باروت را در آنجا بدهيم و بوسيله فتيله مشتعل نمائيم . ( اتابيك ) كه در تمام جنگها با من بود گفت در اين قصبه كه مركز كوزهسازى مىباشد كوزه به مقدار زياد يافت مىشود و آيا نميتوان باروت را در كوزه جا داد ؟
گفتم آزمايش مىكنيم تا ببينيم كه آيا مىتوان باروت را در كوزه جا داد و آتش زد يا نه ؟
همان شب دستور دادم چند كوز را پر از باروت كردند و سرش را بستند و يك فتيله بباروت
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٦٥