قشونم خطرناك مىباشد . ( طغرل بولاك ) نتوانست مرا شكست بدهد ولى زنهاى زيباى اين شهر مرا وادار بفرار ميكنند من خود از زنهاى زيبا بيم ندارم زيرا عمر من بمرحلهاى رسيده كه مرد از زنهاى زيبا ميگريزد نه از آن جهت كه بيم دارد زيبارويان او را تنبل و تنپرور كنند بلكه بدان مناسبت كه نسبت بزنهاى جوان و زيبا تمايل ندارد . اما سربازان قشون من جوان هستند و زنهاى اين شهر ، بسيار زيبا ، و اگر توقف من در حلب ادامه پيدا كند بيم آن مى - رود كه تمام سربازانم حماسه جنگجوئى را از دست بدهند و در كنار زرها مانند آنها شوند . اينك كه ميخواهم از اين شهر بروم ميل دارم كه تو از من درخواستى بكنى تا اينكه تقاضا و خواهش تو را اجابت نمايم زيرا تاكنون تو براى خود از من چيزى نخواستهاى ؟
امام مسجد حلب گفت اى امير بزرگوار اينك كه ميخواهى نسبت به من كرم كنى باز من براى خود از تو چيزى نميخواهم و مساعدت تو را بسوى طلاب مدرسه ( عبيد ) در اين شهر جلب ميكنم و مدرسين و طلاب اين مدرسه مدت دو سال است كه وظيفه خود را دريافت نكردهاند و با كمال عسرت بسر مىبرند و اگر تو وظيفه آنها را بپردازى از عسرت رهائى خواهند يافت . پرسيدم طلاب مدرسه ( عبيد ) چند نفر هستند ؟
امام مسجد جمعه جواب داد يكصد و پانزده نفر ، گفتم وظيفه هر طلبه در سال چقدر است جواب داد بيست مثقال طلا . پرسيدم وظيفه يك مدرس در سال چقدر مىباشد ؟ وى گفت چهل مثقال طلا . من صندوقدار خود را احضار كردم و دستور دادم كه سه هزار مثقال زر مسكوك به شيخ فيض الدين عاملى تاديه كند كه خود او وظيفه مدرسين و طلاب ( عبيد ) را به آنها برساند و بافسران خود گفتم كه بامداد روز ديگر از حلب حركت خواهيم كرد .
عصر آن روز ( طغرل بولاك ) را احضار نمودم و به او گفتم من از حلب ميروم و تو را با خود ميبرم اما نه براى اينكه تو را بيازارم . من به تو وعده دادهام كه در امان خواهى بود و بوعدهام وفا خواهم كرد . ليكن جنگ من در شام تمام نشده و اگر تو را در اينجا بگذارم و بروم از عقب خود آسوده خاطر نخواهم بود . لذا تو را با خود ميبرم تا از عقب خويش آسوده باشم و براى اين كه اطمينان حاصل كنى كه قصد آزار تو را ندارم پسرت را سلطان حلب ميكنم و همين كه جنك شام تمام شد و من خواستم از اين كشور بروم تو را آزاد خواهم كرد و پسرت مكلف خواهد بود كه از سلطنت كناره نمايد و تو بجايش بر تخت بنشينى و اگر پسر تو در آن موقع نخواست از سلطنت كناره كند من او را تأديب خواهم نمود .
مسافرت من بدمشق به دو علت به طول انجاميد اول بمناسبت اينكه در راه چند مرتبه با قبايل محلى جنگيدم و دوم بمناسبت فرا رسيدن زمستان و من مجبور شدم كه در منطقه كوهستانى توقف نمايم چون اگر به راه ادامه ميدادم تمام مردان و اسبهاى ما معدوم مىشدند و انسان هرقدر دلير و با استقامت باشد نميتواند در قبال مشيت خداوند مقاومت نمايد و سرما و گرما از مقدرات خداوند مىباشد و اختيارش از دست بشر بيرون است .
وقتى بسرزمينى رسيدم كه رودخانه ( برده ) در آن جارى بود و سواد شهر دمشق از دور ديده مىشد پرندگان خوانندگى مىكردند و در دو طرف رودخانهء درختهاى بادام و زردآلو و اشجار ديگر گل كرده بود ، اگر فرصت ميداشتم آنقدر كنار آن رودخانه اتراق ميكردم تا اينكه فصل بهار منقضى شود . اما نه من فرصت داشتم كه ايام بهار را كنار رودخانه برده بگذرانم و نه ( قوتول
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٦٣