كرد و براى خليفه دوم پيغام فرستاد كه بدمشق بيايد . در روزى كه ميبايد خليفه دوم وارد دمشق شود تمام بزرگان شهر با ( عمروعاص ) از آنجا خارج شدند كه به پيشواز خليفه بروند ولى اثرى از موكب خليفه نديدند . بعد از چندى مشاهده كردند كه مردى سياه چهره ، سوار بر يك شتر نزديك مىشود و مردى بلند قامت و سفيد چهره عنان شتر را بدوش گرفته است و آن را مىكشد ( عمروعاص ) گفت خليفه مسلمين آمد بزرگان دمشق با شگفت پرسيدند آيا خليفه مسلمين آن مرد سياهچهره مىباشد كه بر شتر نشسته است ؟ ( عمروعاص ) گفت نه ، و او غلام خليفه مىباشد و خليفه آن است كه عنان شتر را مىكشد . حيرت بزرگان دمشق زيادتر شد و گفتند اين چه نوع زمامدار است كه خود پياده ميرود و غلامش سوار شتر مىشود ( عمروعاص ) گفت در اسلام همه برابرند و بين سفيدپوست و سياهپوست و مولى و غلام تفاوت وجود ندارد و رسم خليفه اينست كه براى رعايت مساوات و عدالت در سفرها ، يك فرسنگ خود سوار شتر مىشود و عنان آن را بدست غلامش ميدهد و فرسنگ ديگر غلامش را سوار شتر مينمايد و خود عنان شتر را بدوش ميگيرد و مىكشد .
بزرگان دمشق گفتند دينى كه اين اندازه عدالت و مساوات در آن حكمفرما باشد دين بر حق است و همانجا مسلمان شدند و خليفه دوم بعد از اينكه وارد دمشق شد به طرف كليسائى كه ( پولس ) رسول در آن شهر بنا كرده بود رفت و گفت اين كليسا بنام خداوند از امروز مسجد مسلمين مىشود و آنگاه قدم به كليسا گذاشت ، و رو به كعبه ايستاد و مسلمانها كه حضور داشتند به او اقتداء كردند و نماز خواندند . بنابراين كليساى دمشق اولين كليسا مىباشد كه بدست مسلمين مبدل به مسجد شد و براى اولين بار مسلمانها در يك كليسا كه مسجد شده بود نماز جماعت خواندند .
گفتم آيا آن كليسا كه مسجد شد امروز هست ؟ شيخ فيض الدين عاملى گفت بلى اى امير ، اما بناى كليسا خيلى تغيير كرده چون بعد از اينكه دمشق پايتخت خلفاى اموى شد آنها كليساى مزبور را توسعه دادند و خانههاى اطراف كليسا را خريدارى كردند و ويران نمودند تا اينكه زمين آنها منضم به زمين مسجد شود ولى مقامى كه خليفه دوم در آنجا نماز گذاشت هنوز هست و آن مسجد نيز تا امروز باسم مسجد عمر خوانده مىشود .
گفتم من بايد بروم و در آن مسجد نماز بخوانم و در همان مقام رو به كعبه بايستم و حمد خدا را بجا بياورم . شيخ فيض الدين عاملى گفت اى امير ، چون تو نسبت به من محبت دارى به من نيرو دادهاى كه جسارت كنم و به تو دو اندرز بدهم . پرسيدم اندرزهاى تو چيست ؟ امام مسجد جمعه حلب گفت اندرز اولى من اين است كه اگر ميخواهى بسوى دمشق كه در طرف جنوب واقع شده است به روى طورى برو ، كه در فصل بهار بدمشق برسى زيرا در آن فصل ، دمشق از هر موقع زيبا تر و روحپرورتر است . ديگر اينكه براى سلطان دمشق هديه بفرست و دوستانه وارد دمشق شو پرسيدم سلطان دمشق كيست ؟ امام مسجد جمعه گفت سلطان دمشق همان سلطان ( روم ) است و آنقدر قدرت دارد كه مردم از شنيدن نامش بلرزه درميآيند .
گفتم وقتى من ميخواستم به حلب بيايم به من گفتند كه طغرل بولاك سلطان حلب مردى است تنومند مانند يك ديو ، و تو را زير بغل خود ميگيرد ولى بطوريكه ديدى من بر آن مرد تنومند غلبه كردم و اينك طغرل بولاك در ارك اين شهر محبوس من مىباشد .
شيخ فيض الدين عاملى گفت اى امير ، پادشاه ( روم ) باسم ( ايلدرم - بايزيد ) مردى ديگر است و براستى ايلدرم ( يعنى رعد يا صاعقه - مترجم ) مىباشد و دمشق و تمام كشورهاى واقع در
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٦١