تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
از شهر خارج شود و بما حمله نمايد و بايد براى جلوگيرى از حمله دشمن و در عين حال ورود به شهر بمناسبت باز شدن دروازه‌ها آماده بود . بعد از اين‌كه قسمتى از حلقه محاصره را زير پا گذاشتم از يك تپه صعود كردم تا داخل شهر را ببينم . در داخل شهر غير از چند چراغ ديده نمىشد و من ميدانستم چراغهاى مزبور بالاى منار مساجد شهر روشن است . در آنشب هوا صاف و خنك بود و وقتى سر بلند كردم ستارگان را در آسمان درخشنده ديدم . من تمام آن ستارگان را مىشناختم زيرا رفيق شب‌هاى راه‌پيمائى و جنگ من بودند و مىدانستم كه موضع هر ستاره در هر موقع از شب ، در كدام نقطه از آسمان است . هيچ صدا از شهر ، و بيرون شهر ، جز صداى يك بوم به گوش نميرسيد و آن بوم ، در شهر ندا درميداد . مردم خرافى صداى بوم را شوم ميدانند ولى من آن صدا را شوم نميدانم . من اطلاع دارم كه بعضى از پرندگان مثل بوم و فاخته ، هنگام روز از آشيانه خود خارج نميشوند چون نور آفتاب چشم هاى آنها را كور مىكند و در موقع شب از آشيانه خارج ميگردند و بانك برميآورند و صداى آنها نه منحوس است نه مسعود . من صداى جغد را شوم نميدانم ليكن آن صدا مرا به ياد گذشته و آينده مياندازد و هر وقت كه در دل شب صداى جغد را ميشنوم مثل اينست كه تاريخ گذشته دنيا و همچنين تاريخ آينده آن را از نظرم ميگذرانند . تاريخ گذشته جهان در نظرم به خوبى آشكار مىشود زيرا من تواريخ گذشته دنيا را خوانده‌ام اما تاريخ آينده گيتى در نظرم مبهم است چون نميدانم كه آينده چه خواهد شد . ليكن مىفهمم كه گذشته ، نمودارى است براى استنباط آينده و اگر انسان گذشته را مأخذ قرار بدهد ميتواند بفهمد كه آينده چگونه خواهد بود . نداى جغد در گوش من مىگفت هان اى امير تيمور ، بدان كه قبل از تو مردان بسيار در اين خاكدان بوجود آمدند و همه رفتند و كوچكترين نشانى از آنها باقى نماند . هان اى امير تيمور بدان كه در اين كهنه دنيا مرگ كرورها مرد ، مثل فرو ريختن كرورها برك خشك ، در اين فصل پائيز ، از درخت بدون اهميت است و همانطور كه كسى حساب برگهاى خشك را كه از اشجار فرو ميريزد نگاه نميدارد كسى حساب اموات را ندارد و نام آنها را بخاطر نمىسپارد و فقط از كسانى اثر باقى ميماند كه بتوانند نام خود را در جهان باقى بگذارند . اگر مردم چنگيز را مىشناسند براى اينست كه او توانست نام خود را در جهان باقى بگذارد تو هم اگر بخواهى مانند برگ‌هاى خشك درختان در فصل پائيز به كلى از بين نروى بايد نام خود را در گيتى باقى بگذارى . اين چند روزه عمر كه از زندگى تو باقى مانده زود سپرى مىشود و تو نيز مانند ديگران در خاك خواهى خوابيد و خدا دانا است كه خفتن تو در خاك چندين هزار سال به طول خواهد انجاميد . تو براى استراحت ، بعد از مرگ ، فرصت بسيار دارى لذا اين چند روز عمر را در بيدارى بگذران و از خواب غفلت بپرهيز و بكوش كه نامت در جهان باقى بماند و همانطور كه تو امروز بعد از هزار سال اسكندر را به عظمت ياد ميكنى ديگران بعد از هزار سال تو را با عظمت ياد كنند .