فقط متكى به نيروى دل و بازوان خود باشند زيرا كسى كه براى حفظ جان بحصار پناه ميبرد با خوارى خواهد مرد و عاقبت از گرسنگى از پا درميآيد و مجبور است تسليم شود .
از روزى كه دانستم ( طغرل بولاك ) مردى است ترسو ، دريافتم كه بر او غلبه خواهم كرد .
فصل پائيز بود و هوا نه سرد مىنمود نه گرم و من دستور دادم كه اردوگاه ما را در شمال حلب بر پا كنند ولى سربازانم شهر را در محاصره داشتند .
در روز اول رسيدن بمجاورت حلب ، بعد از نماز شام سرداران خود را فرا خواندم و به آن ها گفتم : امروز من حصار شهر را از نظر گذرانيدم و مشاهده كردم كه از خشت و گل است و ارتفاع حصار هم از هشت ذرع تجاوز نمىكند . ما اگر براى غلبه بر يك چنين ديوار مبادرت بحفر نقب كنيم و باروت محترق نمائيم خود را خفيف كردهايم قسمتى از شما مردانى هستيد كه بدون احتراق باروت بر حصار ( دهلى ) غلبه كرديد و بزرگترين و محكمترين ديوار جهان كه ديوار ( دهلى ) بود نتوانست از پيروزى شما جلوگيرى نمايد .
براى مردانى چون شما ، غلبه بر حصار حلب يك بازى كودكانه است و من تصور ميكنم كه شما ميتوانيد با نردبان چوبى و نردبانهاى طنابى بر ديوار صعود كنيد و وارد شهر شويد و دروازهها را بگشائيد . بمردان خود بگوئيد كه بعد از اينكه وارد شهر شدند مال و جان سكنه شهر به آنها تعلق دارد و بعد از خاتمه جنگ هركس مجاز است كه هرچه ميخواهد تصرف كند و هركه را ميل دارد باسارت ببرد . من امر ميكنم كه از بامداد فردا نجارهاى ما نردبانهاى چوبى بسازند و ديگران نردبانهاى طنابى ببافند كه داراى دو قلاب باشد و بتوان قلابهاى آن را بر بالاى حصار انداخت .
سرداران من سر اطاعت فرود آوردند و من ميدانستم كه هيچ يك از آنها تصور نمىنمايند كه من قصد دارم جان آنها را برايگان فدا كنم ولى خود زنده بمانم .
هركس كه در قشون من افسر بود اطلاع داشت كه اگر من در يك جنگ شركت ننمايم از بيم مجروح شدن و مرگ نيست بلكه واجبات فرماندهى مانع از اين است كه در جنگ شركت كنم . سربازان خود را مرخص كردم و گفتم كه غذاى مرا بياورند . غذاى من در تمام مدت مسافرت جنگى و ميدان جنگ ، غذائى است كه بيك سرباز ، بعنوان جيره داده مىشود و اين را هم تمام افسران و سربازان من ميدانند . من در سفرهاى جنگى و ميدان جنگ ، طباخى مخصوص ندارم و چيزى غير از غذاى سربازان خود نميخورم و مانند آنها جيره دريافت مىنمايم .
اما در موقع شب از خوردن غذا خوددارى مىنمايم مگر اينكه گرسنه باشم و در آنصورت به خوردن چند لقمه اكتفا ميكنم كه بتوانم آسوده بخوابم و هنگام شب ، باردوگاه خود رسيدگى كنم .
آنشب بعد از خوردن چند لقمه استراحت كردم ولى بعد از نيمه شب از خواب برخاستم و از خيمه خارج گرديدم و در اردوگاه به راه افتادم . پاسداران جلوى مرا ميگرفتند و بعد از اينكه ميشناختند راه ميدادند كه بگذرم . از محوطه اردوگاه خارج شدم و وارد حلقه محاصره گرديدم در آن قسمت هم سربازان و افسران قدم بقدم جلوى مرا ميگرفتند و بعد از اينكه ميشناختند راه ميدادند و من ميگذشتم .
همه ميدانستند كه در آن شب و شبهاى بعد ، احتمال شبيخون ميرود و ممكن است خصم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٥٤