تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
نمىگردد . بعد از اين‌كه از سرزمين علويون عبور نمودم بسوى شهر بزرگ حلب به راه افتادم . از عجائب حلب چيزها شنيده بودم و از جمله مىگفتند كه دو كرور جمعيت دارد و آهن مقلع در آن شهر ساخته مىشود ( توضيح - آهن مقلع همان است كه بعد باسم حلبى خوانده شد ضمنا بايد دانست در قديم آمار وجود نداشت و جميعيت شهرها را از روى تخمين معين ميكردند ولى بدون ترديد حلب شهرى بوده بزرك و جمعيت آن شايد از پانصد هزار تن تجاوز ميكرد و امروز هم جمعيت حلب از جمعيت دمشق پايتخت سوريه بيشتر است - مترجم ) پرنيان حلب در آفاق معروف است و شنيده بودم كه آن حرير را دختران شهر ميبافند و آنقدر ظريف است كه اگر ده‌لا حرير را روى هم بگذاريد و مقابل آفتاب قرار دهيد روشنائى خورشيد از پشت آن ديده مىشود . به من گفتند قشون خود را وارد شهر حلب نكن زيرا زن‌هاى حلب آنقدر زيبا و دلربا هستند كه سربازان تو را ديوانه خواهند كرد . يك مرتبه من در گيلان بطورى كه گفتم زن‌هاى بسيار زيبا را ديدم و از بيم آنكه سربازانم شيرازه انضباط را پاره كنند در آنجا توقف ننمودم و زود از آن كشور گذشتم . ديگر از چيزهائى كه راجع بحلب شنيدم اين بود كه آن شهر را ديوان ساخته‌اند و سلطان حلب موسوم به ( طغرل بولاك ) خود يك ديو است و آنقدر بلند و سطبر مىباشد كه مرا چون يك كودك با يك دست از زمين بلند خواهد كرد . به من گفتند كه اگر طالب كامرانى هستى قشون خود را بگذار و با لباس مبدل بحلب برو و مدتى در آنجا مشغول عيش باش و از زيبارويان حلب كام بگير و مراجعت كن . اما اگر با قشون خود بحلب به روى ( طغرل بولاك ) تو را خواهد خورد . آنقدر از اين سخنان در گوش من فرو خواندند كه ديگر نخواستم به ظاهر آن را بشنوم و بسرعت بسوى حلب روان شدم تا بزرگترين شهر شام و سلطان آن ( طغرل بولاك ) را كه ميگفتند يك ديو است ببينم . يكروز يريك بلندى رسيدم و سواد شهر حلب نمايان گرديد و من تا آنجا كه ميتوانستم از دور تشخيص بدهم هيچ‌چيز عجيب در شهر نديدم و حصار آن هم در نظرم بلند و محكم جلوه نكرد . من انتظار داشتم ( طغرل بولاك ) كه مىگفتند با يك دست مرا چون كودك از زمين بلند خواهد كرد با قشون خود راه را بر من ببندد و مانع از عبورم شود اما كسى راه بر من نبست و از عبورم ممانعت نكرد و من بدون اشكال بحلب رسيدم . در آنجا شهرى ديدم وسيع و دور حصار شهر را اندازه گرفتم و دانستم سه فرسنگ است . همين كه بحلب رسيدم و دروازه‌ها را مسدود ديدم و مشاهده كردم كه بالاى حصار شهر نگهبان حضور دارد دانستم كه ( طغرل بولاك ) سلطان حلب مردى است ترسو و از مرگ ميترسد من در مدت عمر خود آزموده‌ام كه سربازان جنگى كه از مرگ بيم ندارند بحصار پناهنده نمىشوند و من از روزى كه وارد عرصه كارزار شدم تا امروز حتى يك بار خود را در پناه حصار قرار ندادم . من به پسران خود گفته‌ام كه هرگز براى حفظ جان بانبوه خشت و سنگ پناه نبرند و