تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
كه هستند ؟ آنها گفتند كه اينها ( علويون ) مىباشند و از اين ببعد تا مدت چند روز ما از كشور علويون عبور خواهيم كرد . گفتم آيا منظور شما اين است كه اينان از خانواده بنى هاشم هستند ؟ راهنمايان ما كه مردانى عامى و بدون اطلاع بودند نفهميدند كه من چه مىگويم و گفتم كه چند نفر از علويون را بعد از نماز شام نزد من بياورند و من با آنها صحبت كنم و بدانم كه هستند و چرا باسم علويون خوانده ميشوند . آنها به زبان عربى كه من در آن زبان تسلط دارم صحبت مىكردند و با گيسوى بلند وضعى باشكوه و دلپذير داشتند از آنها پرسيدم كه براى چه شما را ( علويان ) مىخوانند ؟ آنها گفتند كه اجداد ما از خانواده بنى هاشم بودند و بعضى از خلفاى بنى اميه كه در شام خلافت مىكردند اجداد ما را بسيار مورد آزار قرار مىدادند و آن‌ها را مىكشتند و اجداد ما براى اينكه جان خود را حفظ كنند به اين كوهها پناه آوردند و چون دوره خلافت بنى اميه طولانى شد در همين منطقه رحل اقامت افكندند و بعد از آن‌ها فرزندانشان مقيم اين‌جا شدند و ما از فرزندان آنان هستيم . گفتم من مردى هستم مسلمان و هر مسلمان ، براى خانوادهء بنى هاشم كه خانوادهء پيغمبر اسلام است قائل باحترام مىباشد و شما هم از فرزندان همان خانواده هستيد لذا نزد من احترام داريد و از من چيزى بخواهيد كه بشما بدهم . مردان علوى گفتند ما از تو چيزى نميخواهيم و خوشوقتيم كه تو ، بدون اين‌كه بما آزار برسانى وارد اين كشور شده‌اى . گفتم من به كسى آزار نمىرسانم مگر اين‌كه با من ستيزه كند و به كسانى كه با من ستيزه نمىكنند ، كارى ندارم . ( توضيح - در كشور مراكش هم خانواده سلطنتى آنجا از سال 1659 ميلادى نام خود را علوى گذاشتند و در نيمه اول اين قرن ( قرن بيستم ) حكومتى در ( لاذقيه ) واقع در ( سوريه ) بوجود آمد كه در سال 1924 ميلادى و آنگاه در سال 1930 ميلادى اسم حكومت علوى را روى خود نهاد و اما اين‌كه علويون سوريه كه تيمور لنگ آنها را ديده از نژاد ( بنى هاشم ) بودند يا نه ، موضوع بحث است و چون ما را از موضوع اصلى سرگذشت دور مىنمايد وارد آن نميشويم - مترجم ) از آن پس همان‌طور كه راهنمايان ما گفتند ما مدت چند روز ، از كشور ( علويون ) عبور كرديم و در آن روزها من احساس كردم كه انگشت بزرگ پاى راستم قدرى درد مىكند و تصور نمودم كه درد انگشت ناشى از ناراحت بودن پاىافزار است و كفش خود را عوض كردم و كفشى راحت‌تر بر پا نمودم . يك شب بعد از خواندن نماز درد انگشت بزرگ پاى راست من شدت كرد و درد طورى شديد بود كه آنشب نتوانستم استراحت نمايم . قبل از طليعه صبح بيدار شدم و خواستم كفش بپوشم و از خيمه خارج گردم و وضو بگيرم تا نماز بخوانم اما نتوانستم كفش بر پا كنم و پاى راست من متورم شده بود و استخوان انگشت بزرگ پا بشدت درد ميكرد و من هرطور بود وضو گرفتم و نماز خواندم و بعد از اداى فريضه بمناسبت درد قدرى استراحت كردم تا موقع حركت برسد . من فكر كردم كه استخوان پاى من بر اثر علتى كه نميدانستم چيست عيب كرده اما جنگ