تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
و حتى خورشيد جهان‌تاب نيز از بين ميرود و خاموش مىشود . در ( كش ) بيش از سه روز توقف نكردم و همين‌كه از كار شهر فارغ شدم به راه افتادم و بعد از سركشى به چند شهر و قصبه در روز سىام بهار قدم به ( سمرقند ) نهادم و اولين كار كه كردم اين بود كه مكانى وسيع را براى ساختن يك مسجد بزرگ انتخاب نمودم و آنگاه مكانى ديگر را براى قبر خود انتخاب كردم و بدست خود اولين سنك بناى آرامگاه خود را بر زمين نصب نمودم . ( اين مسجد و همچنين آرامگاه تيمور لنك امروز در سمرقند هست اما تمام تزيينات گرانبهاى مسجد در قرون گذشته ربوده شد - مارسل بريون ) هنگاميكه دستور ساختمان هر دو بنا را صادر كردم به معمار گفتم هيچكس از عمر خود آگاه نيست و شايد آنچه از عمر من باقى مانده كوتاه باشد و من ميل دارم كه قبل از مرگ شاهد اتمام بناى مسجد و آرامگاه باشم . معمار گفت بناى آرامگاه بيش از دو سال طول نميكشد اما ساختن مسجد چهار سال طول خواهد كشيد . گفتم من ميل دارم مسجدى ساخته شود كه تا دو هزار سال ويران نگردد معمار گفت تا آنجا كه در قوه دارم خواهم كوشيد كه بناى مسجد محكم باشد . همين‌كه سنگهاى دو بنا را نصب كردم و هزينه ساختن هر دو را تأمين نمودم از سمرقند خارج شدم و بصحرا رفتم تا اين‌كه يك قشون جديد را براى رفتن بسوى مغرب بيارايم تمام سربازان خسته و رنجور را بعد از پرداخت يك قطعه زمين بهر يك از آنها براى زراعت مرخص كردم . زيرا براى پيكارهاى مغرب احتياج بمردانى جوان و تازه نفس و باذوق و شوق داشتم . سربازانى كه سالها با من در جنگها شركت نمودند با خوشدلى مرا ترك كردند و به من گفتند كه بقيه عمر ثناخوان من خواهند بود زيرا تا روزى كه زنده هستند از حيث معاش دغدغه ندارند . قبل از اين‌كه با سربازان جوان و تازه نفس بسوى مغرب به راه بيفتم پسرم ( شاهرخ ) را جانشين خود نمودم و به او گفتم كه مقر خويش را در شهر ( كش ) قرار بدهد و زمستان‌ها بسمرقند برود تا اين‌كه هر دو شهر آباد شود . به ( شاهرخ ) خاطر نشان كردم كه سرزمين وسيعى كه يك طرف آن ( دهلى ) و طرف ديگرش بغداد مىباشد قلمرو سلطنت من است و در آن قلمرو وسيع ، همه جا ، بوسيله كبوتر خانه‌ها با سمرقند ارتباط دارد . بطورىكه اخبار اقصى نقاط آن اقليم پهناور در اندك مدت به ( سمرقند ) ميرسد و او هرگز از كار مملكت بىاطلاع نميماند . به ( شاهرخ ) گفتم يك آفت بزرگ ، هر سلطان . را تهديد مىنمايد و او اگر بخواهد در غياب من كشور را به خوبى اداره نمايد بايد از آن آفت بپرهيزد . آن آفت تنبلى و تن‌پرورى است و سلطانى كه تنبل و تن‌پرور گرديد بطور حتم بدست يك مرد نيرومند از پا درمىآيد . به شاهرخ گفتم من از سن چهل‌سالگى تا امروز يك جام شراب ننوشيده‌ام و يك وعده نماز من قضا نشده مگر بر اثر جنگ يا بيمارى و هرگز اتفاق نيفتاده كه بيش از دو هفته در يك شهر سكونت نمايم و در هيچ موقع از تمرين جنگى سربازان خود غافل نبوده‌ام . با اتخاذ اين روش تا امروز توانسته‌ام قدرت و مكنت خويش را حفظ نمايم و يقين دارم تا روزى كه به اين روش ادامه مىدهم كسى نخواهد توانست مرا از پا درآورد مگر آنكه در ميدان جنگ كشته شوم كه آن موضوعى ديگر است . به پسرم گفتم تو هم اگر ميخواهى كشورى را كه به تو مىسپارم به خوبى اداره كنى و گردن‌كشان نتوانند تو را از سرير سلطنت فرود بياورند بايد تنبلى و تن‌پرورى و عيش را بر خود حرام نمايى .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 347 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى