راستش مفلوج شد و لحظهاى ديگر شمشير من روى صورت كارتار فرود آمد و تمام صورت را شكافت و خون بيرون ريخت . اما ( كارتار ) خم شد كه از زمين چيزى بردارد و به من حملهور شود و مرتبهاى ديگر تبر من به حركت درآمد و طورى در پشت آن مرد رفت كه به زحمت تبر را از پشت او بيرون آوردم . وقتى تبر از كالبد ( كارتار ) خارج شد ديدم كه وى تكان نمىخورد و دريافتم كه مهرههاى پشت او شكافت .
مهره پشت در بدن انسان مكانى است كه اگر شكافته شود انسان در يك چشم برهم زدن از حركت ميافتد و گرچه زنده است ولى قدرت حركت ندارد .
يك پاى ( كارتار ) را گرفتم و او را روى زمين كشيدم . سربازان من كه ديدند من لاشهاى را روى زمين مىكشم حيرت نمودند زيرا چيزى مشاهده مىكردند كه در من بدون سابقه بود .
سربازانم كوچه دادند و من همچنان ( كارتار ) را روى زمين كشيدم تا اينكه از صحنه كارزار دور شدم و در آنجا ديلماج را خواستم .
بعد از آمدن ديلماج به او گفتم به زبان هندى به ( كارتار ) بگويد كه من به انتقام پسرم سرش را خواهم بريد و پوستش را از كاه خواهم آكند اما ( كارتار ) با اينكه با چشمهاى باز مرا مىنگريست نتوانست جواب بدهد و لبهايش تكان نميخورد و من از اين موضوع متعجب نگرديدم زيرا بعد از اينكه مهرهها قطع شد انسان قادر نيست حتى پلك چشم ها را برهم بزند تا چه رسد باينكه لبهايش تكان بخورد و حرف بزند و منظورم اين بود كه ( كارتار ) قبل از مرك بداند كه بدست من كشته مىشود .
سپس با دست خود و با يك ضربت شمشير سرش را از بدن جدا كردم و دهان را نزديك فواره خون شاهرگ او گذاشتم و دو جرعه از خون وى را بخونخواهى پسرم سعد وقاص نوشيدم و امر كردم پوستش را بكنند و پر از كاه نمايند . ( توضيح - تيمور لنگ ميدانست كه وقتى ستون فقرات و بقول او مهرههاى پشت قطع شد انسان قادر نيست حتى پلكهاى چشم را برهم بزند ولى نميدانست كه حواس پنجگانه و ساير حواس نيز از كار ميافتد و مردى كه ستون فقرات و مغز حرامش قطع شود نميتواند ببيند و بشنود و درد را حس نمايد و بنابراين كارتار بر خلاف تصور تيمور لنگ نشنيد كه ديلماج چه گفت و درد خنجر امير تيمور را حس نكرد - مارسل بريون )
وقتى جنگ در قلعه ( لونى ) باتمام رسيد از مدافعين آن قلعه فقط دويست و شش تن باقى مانده بودند و بقيه بدست ما بقتل رسيدند . بدستور من سر تمام مقتولين از بدن جدا شد و از سرهاى آنها يك هرم ( يك منار ) ساختم و گفتم كه سر كوتوال قلعه و پوست پر از كاه او را بالاى منار قرار بدهند . من سر و پوست پسرم را در آن نزديكى به خاك سپردم و معمار ما براى او آرامگاهى ساخت .
امر كرد كه تمام سكنه هندوى اطراف را براى ويران كردن حصار قلعه ( لونى ) به بيگارى بگيرند تا اينكه ديگر آن حصار در سر راه من مانع نشود و در حالى كه هندوان مشغول ويران كردن حصار ( لونى ) بودند غنائمى را كه در ( دهلى ) بدست آورده بودم از راه قندهار و كابل به ( كش ) فرستادم .
پس از مراجعت از ( لونى ) يكى از كارهاى من ترتيب اسكان پارياهاى تازه مسلمان در
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 344
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٤٤