فصل بيست و پنجم جنگ در كشور شام و تصرف شهرهاى آن
بعد از مراجعت از هندوستان در اولين روز بهار وارد كابل شدم و بدون توقف در آنجا راه وطن را پيش گرفتم و در روز هيجدهم فصل بهار قدم به ( كش ) نهادم و هنگامى كه وارد آن شهر كه خود بنا نهاده بودم شدم آنجا را چون بهشت ديدم .
هنوز فصل گلهاى بهارى نشده بود اما همه جا سبز مينمود و درختهائى كه كنار خيابانهاى آن كاشته بودند رشد كرده بود . گفتم كه من ميخواستم سكنه شهر ( كش ) در رفاه زندگى كنند و در آن شهر محتاج وجود نداشته باشد ، لذا مرتبهاى ديگر وضع زندگى مردم شهر را از نظر گذرانيدم تا اينكه بدانم آيا كسى محتاج هست يا نه ؟ ولى هيچكس احتياج نداشت و همه با رفاه زندگى مينمودند .
زيبائى و صفاى شهر از من دعوت مىنمود كه در آنجا استراحت كنم و لااقل تا فصل گل سرخ و زرد آنجا بمانم ولى به خود نهيب زدم و گفتم مگر نشنيدى كه برهمن هندى به تو گفت كه بيش از هفت سال زنده نيستى آيا ميخواهى كه اين مدت كوتاه را كه از عمر تو باقى مانده صرف تنپرورى نمائى . تو هنگامى كه در نيمه عمر بسر ميبردى و اميد داشتى كه عمرى طولانى ميكنى ، تنپرورى را شعار خود نساختى و آيا اينك كه سنوات آخر عمرت خواهد رسيد ميخواهى آخر عمر را بخوشى بگذرانى . تو بعد از اين بهار فقط شش بهار ديگر را خواهى ديد و آنگاه در ميدان جنگ بقتل خواهى رسيد . زيرا مردى چون تو در بستر بيمارى نميميرد بلكه در صحنه كارزار بقتل ميرسد ( اين پيشبينى تيمور لنك درست درنيامد و او كه در جنگهاى مخوف جان بدر برده بود در بستر بيمارى زندگى را بدرود گفت - مارسل بريون ) برخيز و ايام كوتاه عمر را كه براى تو مانده غنيمت بدان و راه ( روم ) را پيش بگير و سرزمين ( روم ) را كه در مغرب قرار گرفته بر كشورهائى كه در شرق گرفتهاى ضميمه كن تا اينكه در زمان حيات و بعد از مرگ تو را ( سلطان المشرقين و المغربين ) بخوانند . برخيز و به ( سمرقند ) برو و در آنجا دو سنك بر زمين نصب كن اول سنك بناى مسجد خدا و دوم سنك بناى آرامگاه خودت . مردى چون تو كه از مرگ بيم ندارد بايد آرامگاهش را بدست خود بسازد و آنان كه از مرگ بيم دارند جاهل و ناتوان هستند . ( هو
الَّذِي لا يَمُوتُ
) ( يعنى او كسى است كه نميميرد - مترجم ) در تمام عمر ورد زبان تو بوده و تو ميدانى كه جز خداى بزرگ هيچكس و هيچچيز باقى نميماند