تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
متمركز نمايند . بعد از اين‌كه جلسه مشاوره جنگى خاتمه يافت و سرداران خود را مرخص نمودم دستور دادم كه منجنيق‌هائى را كه به قطعات منفسل ساخته بودند از تپه بالا ببرند و اطراف قلعه سوار نمايند منجنيق‌هاى ما بقدرى بزرك بود كه نميتوانستند آن را بالاى تپه ببرند و مجبور بودند كه به قطعات منفصل بسازند ( و بطور كلى هر منجنيق به قطعات منفصل ساخته مىشود ) و آنگاه آن قطعات را در بالاى تپه سوار كنند . ما ميدانستيم كه منجنيق سبك ، موثر واقع نمىشود و دستور داده بودم منجنيق هائى بسازند كه بتواند سنگهائى يك خروارى را پرتاب نمايند و بازوى منجنيق‌ها بقدرى سنگين بود كه براى پائين آوردن آن پنجاه مرد ، نيروى خود را متمركز مىنمودند . وقتى طليعه بامداد دميد ، حفاران ما كه به چند دسته تقسيم شده بودند از تپه بالا رفتند و خود را بحصار نزديك كردند و همانموقع سنگباران منجنيق‌هاى بزرك ما بسوى اهل قلعه شروع شد . حفاران ما در پاى حصار وضعى وخيم داشتند چون از يك طرف مدافعين بر سرشان سنك ميباريدند و از طرفى ، بعضى از سنك‌هاى منجنيق پس از اصابت به حصار برميگشت و روى حفاران سقوط مىنمود و آنانرا له ميكرد . ليكن ما چاره نداشتيم جز اين‌كه پاى حصار قلعه ( لونى ) حفره بوجود بياوريم و ديوار قلعه را با احتراق باروت ويران كنيم تا بتوانيم وارد حصار شويم . من از ذكر جزئيات جنك قلعه ( لونى ) خوددارى ميكنم و ميگويم كه در بامداد روز سوم ما توانستيم در دو موضع ، قسمتى از ديوار قلعه را ويران نمائيم . در آن روز من ، با خفتان و مغفر براى جنك آماده شدم و سردارانم هرقدر ممانعت كردند تا بميدان جنك نروم نپذيرفتم و گفتم اگر انتقام فرزندم را من نگيرم كه بگيرد . وقتى ديوار ويران شد من با دسته‌اى از سربازان خود كه همه روئين‌تن بودند از شكافى كه در ضلع شرقى ديوار بوجود آمده بود وارد قلعه گرديدم هنگامى كه قدم بدرون قلعه نهاديم از اطراف ، تير ، چون باران بر ما ميباريد . ليكن ما بدون اعتناء بر تيرباران خصم در قلعه جلو رفتيم و آنگاه اولين دسته مدافعين جلوى ما را گرفتند و مردى فرياد زد ( تيمور ) و بعد از آن چيزهائى گفت كه چون به زبان هندى بود من نفهميدم و در بين اظهاراتش فقط نام خود را شناختم اما حدس زدم كه به من ناسزا ميگويد . من با دو دست پيكار مىكردم يعنى با دست راست شمشير و با دست چپ تبر ميزدم و در طرفين من سربازانم با يك دست ميجنگيدند و در لحظه‌هاى اول بر من محقق شد كه خصم ، نيرومند است و بايد براى از پا درآوردن او بيشتر فداكارى كرد . يك افسر به عقب فرستادم و به ( قره خان ) دستور دادم كه هرقدر مىتواند سرباز بكمك من بفرستد و بعد از ساعتى كه ما در درون قلعه مىجنگيديم چندين هزار از سربازانم وارد قلعه شدند . من و كسانى كه در پيرامونم بودند قدم‌به‌قدم جلو ميرفتيم تا خود را به قسمت مركزى قلعه كه ميدانستم ( كارتار ) بايد آنجا باشد برسانيم . اما هنوز به آنجا نرسيده بوديم كه دسته‌اى ديگر از مدافعين مقابل ما نمايان گرديدند و باز مردى فرياد زد ( تيمور ) و سپس به زبان هندى چيزهائى بر زبان آورد . من ديدم كه وى مردى است چون من و داراى سبيل بلند و من فرياد زدم تيمور من هستم . آن مرد به خود اشاره كرد و گفت ( كارتار ) و دانستم كوتوال قلعه اوست و بسوى او خيز برداشتم . او شمشير خود را به طرف من انداخت و من با تبر طورى بر دستش زدم كه شمشير از كفش افتاد و دست