تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
وقتى به قلعه ( لونى ) رسيديم چشم من بالاى برج قلعه بيك سر و جسدى چون خيك بزرگ و متورم افتاد . با اين‌كه سر بر اثر مرور ايام ، تغيير شكل داده بود من دانستم كه سر پسرم ( سعد وقاص ) است . اما نميدانستم آنچه زير سر آويخته شده و چون يك خيك متورم مىباشد چيست ؟ بعد دانستم كه آن هم پوست پسر من است كه پر از كاه كرده‌اند . من نمىتوانستم بگويم كه بعد از مشاهده سر ، و پوست آكنده از كاه پسرم ، چه حال به من دست داد . من پيش‌بينى ميكردم كه پسران من روزى در ميدان جنگ كشته خواهند شد همچنان‌كه خود من هم ممكن بود روزى در ميدان جنگ بقتل برسم . مرگ يك مرد سلحشور در ميدان جنك ، يك واقعه عادى است اما پيش‌بينى نميكردم پوست پسرم را پر از كاه خواهند نمود و از ديوار برج قلعه خواهند آويخت . من فكر ميكردم كه فرمانده قلعه ( لونى ) بعد از قتل پسرم ، آنقدر شعور دارد كه جنازه يك پادشاهزاده چون او را دفن كند و نگذارد كركس‌ها چشم پسرم را درآورند و پرندگان لاشخوار از گوشت وى تغذيه نمايند . اما ( كارتار ) كوتوال قلعه ( لونى ) احترام پسرم را رعايت نكرد و پوست او را از كاه انباشت و لابد لاشهء بدون پوست را در صحرا انداخت تا طعمه جانوران گردد . تغيير حالى كه به من دست داد ناشى از بىاحترامى نسبت به پسرم بود نه كشتن او . هنوز نميدانستم پسرم ( سعد وقاص ) را چگونه كشته‌اند و قبل از اين‌كه راجع بچگونگى قتل او تحقيق كنم امر كردم كه درختان جنگل را بيندازند و در پيرامون قلعه ( لونى ) سرپناه بسازند تا بعد از نزول باران اسبها و مردان زير سقف باشند و خيس نشوند . هنگامى كه مردان ما به كار مشغول بودند ، مردى از بالاى حصار قلعه ، چند مرتبه بانك زد و ديلماج به من گفت آن مرد مىگويد اى امير تيمور در اين‌جا توقف نكن و برو ، زيرا اگر توقف كنى مثل پسرت كشته خواهى شد و پوست تو را نيز پر از كاه خواهيم كرد و كنار پسرت قرار خواهى گرفت . من به افسران خود گفتم كه كار ساختمان سرپناه‌ها را زودتر باتمام برسانند كه ما بتوانيم به قلعه ( لونى ) حمله نمائيم و هم‌چنين بافسران سپردم كه مواظب باشند مورد شبيخون قرار نگيرند و از افروختن آتش پيرامون اردوگاه در موقع شب غفلت نورزند و هرقدر بيشتر آتش افروخته شود بهتر است چون فيل‌هاى وحشى را كه در آن منطقه فراوان هستند مىترساند و از ورود آنها باردوگاه ممانعت مىكند . آنوقت باران ( برسات ) شروع شد و طورى باران ميباريد كه انسان تصور ميكرد طوفان نوح تجديد شده است . بهر اندازه كه ما از باران ناراحت بوديم برعكس فيل‌هاى وحشى لذت ميبردند قبل از باران ما صداى فيل‌هاى وحشى را در موقع روز نمىشنيديم . اما بعد از اين‌كه باران آغاز گرديد ، حتى هنگام روز ، صداى فيلان وحشى بگوشمان ميرسيد ما چون در حال جنك بوديم قدغن كرده بودم كه سربازانم به شكار فيل نروند و اگر ميخواستند فيل را صيد كنند زير باران شديد و سيلابى شكار فيل ، امكان نداشت . در وسط روز گاهى باران متوقف ميگرديد و قسمتى از آسمان پديدار مىشد و كمان رنگين در آسمان آشكار ميگرديد و باز باران نزول مينمود . در آن باران شديد ، مرغابىها هنگام شب از آسمان عبور ميكردند و ما تا بامداد صداى آنها را مىشنيديم