يك بار به من گفتى كه بيش از هفت سال عمر نخواهم كرد و اينك ميگوئى كه در ميدان جنگ نخواهم مرد و من ميخواهم بدانم كه اين پيشبينىهاى تو ، ناشى از چيست ؟ ( گانى - هورتا ) گفت ؟ ؟
امير بزرگ در اين كشور همه ميدانند كه يك برهمن كه در تمام عمر ، نفس را كشته و از هوسهاى حيوانى پرهيز كرده و هرگز از اصولى كه برهما وضع نموده ، منحرف نشده ، داراى استعدادى است كه مىتواند ، آينده را مشاهده كند . گفتم آينده خود را بگو تا بدانم تو در چه موقع و چگونه خواهى مرد ؟ برهمن گفت اى امير بزرگ ، چشم كه همه چيز را مىبيند ، نمىتواند خود را ببيند . گفتم اى مرد از اين حرف تو خوشم آمد زيرا نكتهاى بديع بود .
موقعى كه با برهمن مشغول صحبت بودم ، صداى شيون و استغاثه بگوشم رسيد و پرسيدم اين صدا از چيست ؟ به من جواب دادند آنهائى كه شيون مىكنند ( پاريا ) هاى تازه مسلمان هستند و مىگويند كه ما را از اينجا ببريد زيرا اگر شما برويد و ما اينجا بمانيم چون مسلمان شدهايم ، هندوان ما را خواهند كشت . گفتم ( پاريا ) ها يعنى پليدان هندوستان را كه مسلمان شده بودند بكشورهاى اسلامى هندوستان منتقل نمايند و به آنها در آن ممالك زمين بدهند تا بتوانند زندگى نمايند .
همان روز بوسيله كبوتر قاصد نامهاى براى عبد الله والى الملك سلطان كويته نوشتم و در آن گفتم كه براى سكونت عدهاى كنيز از ( پاريا ) ها كه مسلمان شدهاند ، اراضى وسيع را در نظر بگيرد مشروط بر اينكه اراضى مزبور داراى استعداد كشاورزى باشد و بهاى اراضى را از من دريافت كند و بعد از اينكه تازه مسلمانها در اراضى مزبور ساكن شدند به آنها مساعدت كند و عوامل زراعت بدهد كه بتوانند كشاورزى نمايند و آن هزينهها را نيز خود من خواهم پرداخت .
بعد از اينكه كبوتر رفت ( قره خان ) نزد من آمد و گفت اى امير ، چه نشستهاى ؟ ! . . اگر بيدرنگ از اينجا مراجعت نكنى قشون تو به كلى نابود خواهد شد هندىها خواهند فهميد كه تو ديگر قشون ندارى و معلوم است كه با تو چه خواهند كرد و بايد همين امروز به راه افتاد .
پرسيدم بيماران وبائى را چه كنيم ؟ ( قره خان ) گفت بيماران وبائى مانند مجروحين بجا مىمانند و اگر زنده ماندند بما ملحق خواهند گرديد .
بعد از اينكه ترتيب كار مجروحين و بيمارهاى وبائى را دادم و در تمام شهر جار زدم كه اگر به مجروحين و بيماران سوء قصد شود تمام گروگانها را خواهم كشت ، هنگام عصر ، از ( دهلى ) خارج گرديدم و از راهى كه آمده بودم برگشتم .
چون هنوز زخمهاى من بطور كامل بهبود نيافته بود جراح نگذاشت كه سوار بر اسب شوم و در تحت روان قرار گرفتم . گروگانها و خزانه ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) را پيشاپيش مىبردند و ما در عقب آنها راه مىپيموديم .
من ميدانستم در آن راه آذوقه و عليق وجود ندارد چون هرچه وجود داشت ، ما هنگام رفتن به دهلى خورده يا چرانيده بوديم .
لذا چندين دسته سيورسات ، بجلو فرستاده بوديم تا از مناطق اطراف آذوقه و عليق فراوان گرد بياورند و بقسمتهائى كه در پيش داشتيم منتقل نمايند . من ميدانستم وقتى وارد منطقه باطلاقى كه ( گفتم بيش از يك راه ندارد ) بشويم دستههاى سيورسات
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٣٨