كودكان را براى خروج از شهر آزاد بگذارند اما از خروج مردان و زنان جوان جلوگيرى كنند زيرا مىبايد غلام و كنيز شوند .
غوغاى جنگ ادامه داشت و من بر اثر ضعف زياد بخواب رفتم و هنگامى كه چشم گشودم مشاهده نمودم كه روز دميده اما آنقدر دود در فضاى شهر هست كه مانع از تابش نور خورشيد مىشود . نظرى به اطراف انداختم و مشاهده نمودم كه كماكان در محل زخمبندى هستم و عدهاى از مجروحين در خواب هستند و بعضى ديگر به ديوارها تكيه دادهاند . براى من كاسهاى پر از قيماق آورده بودند و معلوم شد وقتى كه من خوابيده بودم جراح دستور داده بود كه براى من قيماق طبخ نمايند و آن غذا در خارج از شهر در اردوگاه ما طبخ شده بود . به غلام خود گفتم قيماق را بيكى از مجروحين كه چشم گشوده بود بدهد و برود و با كمك ديگران براى همه قيماق بياورد . او گفت اى امير ، فقط مقدارى كم از اين غذا براى تو طبخ كردهايم و نمىتوانيم به همه قيماق بخورانيم . گفتم برو و از طرف من بگو كه از اين غذا مقدارى زياد طبخ نمايند تا اينكه به تمام مجروحينى كه خيلى خون از بدنشان رفته است ، خورانيده شود و جراح را احضار نمودم و گفتم بمجروحين بگويد كه براى همه آنها قيماق آورده خواهد شد و بعد از اينكه مجروحين دانستند كه از آن غذاى مقوى خواهند خورد من قدرى از آن غذا خوردم و هنگامى كه مشغول صرف غذا بودم ( قره خان ) آمد و به من گفت هماكنون ( ملو اقبال ) دستگير شد و ( محمود خلج ) را هم قبل از طليعهء بامداد دستگير كرديم . گفتم وضع جنگ چگونه است ؟ ( قره خان ) گفت هنوز ، بعضى از دستههاى شهر مقاومت مىكنند . گفتم بوسيله خود هندىها براى آنها جار بزنيد كه چون ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) دستگير شدهاند ادامه مقاومت آنها بدون فايده است و اگر سلاح بر زمين نگذاشتند همه را بقتل برسانند .
( قره خان ) پرسيد چون تا بامداد جنگ ادامه داشت سربازان ما نتوانستند مبادرت به تاراج و گرفتن اسير نمايند و آيا اجازه ميدهى كه شهر را غارت كنند . گفتم بلى تمام سربازان آزادند كه هرچه مىتوانند به يغما ببرند و هركس را كه مايل هستند اسير كنند اما متوجه باشند كه روحانيون و صنعتگران و علما و شعرا از اسير شدن معاف مىباشند و ديگر تمام اموالى كه بغارت ميرود و همچنين تمام اسيران بايد بخارج از شهر منتقل گردد .
( قرهخان ) گفت اى امير ، آيا ميل دارى كه تو را به قصر ( ملو اقبال ) منتقل نمائيم . گفتم تا جنگ به كلى خاتمه نيافته من آنجا نخواهم رفت . ( قره خان ) گفت . براى محافظت تو در اطراف اينجا نگهبانان زياد گماشتهام كه مبادا عدهاى از هندىهاى از جان گذشته با اينجا حملهور شوند و تو را بقتل برسانند . ظهر آن روز آخرين مقاومت هندىها خاتمه يافت و براى من تخت روانى نهادند و بقصرى كه مسكن ( ملو اقبال ) بود بردند و هنگام عبور از معابر ( دهلى ) حريقها را مشاهده ميكردم و ميديدم كه آسمان از دود تاريك است و جنازه مقتولين را در معابر مشاهده مىنمودم .
سربازان من ، اموالى را كه بتصاحب درمىآوردند بخارج شهر منتقل مىكردند و مردان و زنان جوان را بعد از دستگير نمودن مىبستند و بخارج شهر مىبردند . آنقدر دود در فضاى شهر بود كه وقتى ميخواستم نفس بكشم دود وارد سينهام مىشد . از ظهر بآنطرف ديگر كسى را در دهلى بقتل نرسانيدند و هيچكس هم مقاومت نكرد چون دانستند كه هرگونه مقاومت بدون فايده است . سه روز در قصر ( ملو اقبال ) بودم و بعد از سه روز آسمان دهلى كه تا آن موقع از حريقها تاريك بود روشن شد و ضعف شديد من تخفيف يافت . در بامداد روز چهارم ، غلام من مانند روزهاى ديگر براى من كاسهاى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٣٥