پر از قيماق آورد و مقابلم نهاد و قبل از اينكه دور شود ، ناگهان گرفتار تهوع گرديد و آنچه در شكمش بود ، بيرون آمد و در كاسه قيماق ريخت .
بعد از آن تهوع ناگهانى و شديد غلامم گفت اى امير ، از من درگذر و مرا ببخش زيرا از خود اختيار نداشتم . گفتم من مرد ميدان جنگ هستم و عادت كردهام كه در همه عمر خون و جراحت ببينم و از تهوع تو ناراحت نشدهام و اين كاسه را ببر و هرچه در آن است دور بريز و ظرف ديگر از قيماق براى من بياور .
اما غلام من مرتبه ديگر در همانجا دچار تهوع شد و طورى آن عارضه بر وى غلبه كرد كه بر زمين افتاد و نتوانست از جا برخيزد و من بانك زدم كه بيايند و او را از آن اطاق ببرند و به پزشك بگويند كه وى را درمان نمايد . چند نفر وارد اطاق شدند و غلام مرا از آنجا بردند و اطاق را تميز نمودند و ساعتى بعد از آن قره خان آمد و من مشاهده كردم كه متفكر است . از او پرسيدم چرا در فكر فرو رفتهاى ؟ گفت اى امير سربازان تو دچار تهوع و تردد شديد مىشوند و من از پزشگ پرسيدم كه اين بيمارى چيست و او گفت بيمارى و با مىباشد .
در آنموقع من به ياد حرفى افتادم كه هنگام ورود به كويته عبد اللّه والى الملك سلطان كويته به من گفته بود و او اظهار ميكرد تمام كسانى كه براى فتح دهلى رفتهاند بر اثر بيمارى و با مجبور بمراجعت گرديدهاند و بوى آن بيمارى خود سكنه محلى را بيمار نميكند ، ولى كسانى را كه از خارج وارد هندوستان ميشوند مبتلا مينمايد . از خبرهائى كه در ساعات ديگر آن روز به من رسيد دانستم كه سربازان من ، در حالىكه سالم هستند و كوچكترين عارضه ندارند يك مرتبه دچار تهوع و بعد تردد شديد ميشوند و آنقدر مرض و با كه بر آنها غلبه كرد سخت است كه بعد از دو ساعت به كلى آنها را از پا مياندازد بطورىكه توانائى حركت از آنها سلب مىشود . من از افسرانى كه براى من خبر ميآوردند تحقيق كردم كه آيا سكنه شهر و اسيرانى كه از شهر اخراج ميشوند مبتلا به و با مىشوند يا نه ؟ آنها در موقع شب به من خبر دادند كه عدهاى از سكنه محلى و اسيران هم مبتلا به و با شدهاند .
پزشك ما نميتوانست براى درمان بيماران كارى مفيد بكند و من گفتم كه از هنديان كمك بگيرد و هندىها ميگفتند كه دواى مرض و با جزء عصارهء كوكنار چيزى نيست . در دهلى كه ويران گرديده و سوخته شده بود عصارهء كوكنار بدست نيامد و من امر كردم كه از اطراف بيآورند . عدهاى براى آوردن كوكنار خشك به اطراف رفتند و مقدارى كوكنار آوردند و كوكنارهاى خشك جوشانيده شد و عصارهء آن را گرفتند و به بيماران خورانيدند ولى موثر واقع نگرديد و از دومين روز آغاز مرض ، مرگ سربازان من شروع گرديد .
من خواستم كه از شهر خارج شوم و باردوگاه كه بيرون شهر بود بروم ولى باز جراح نگذاشت و گفت اگر حركت كنى ممكن است زخمهاى تو بجراحت بيفتد و آنوقت من از عهدهء معالجه تو برنخواهم آمد افسرانم به من اطلاع ميدادند كه سربازان بيمار آنقدر دچار تهوع و تردد ؟ ؟ شوند كه تمام گوشت بدنشان آب ميگردد و از آنها غير پوست و استخوان چيزى باقى نمىماند و چشمها در كاسه فرو ميرود و لبها خشك و سياه مىشود و همچنين انگشتهاى دستها و پاها سياه ميگردد و بعد ميميرند . طورى سربازان ما از مرض و با ميمردند كه قره خان به من گفت اى امير اگر در اينجا بمانى تا آخرين سرباز تو از اين مرض خواهد مرد و چارهاى نداريم جز اينكه از دهلى برويم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٣٦