تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
ديگر در جاهاى تنگ پياده بهتر از سوار مىتواند بجنگد و عبور كند . آنگاه من شمشير را بيك دست و تبر را بدست ديگر گرفتم و خطاب به سربازان زره پوش گفتم جلو برويم . راهى كه مىبايد طى كنيم صاف نبود و در قسمتى از آن ، سربازان ما با فيل سواران هندى پيكار ميكردند و ما مىبايد از وسط آنها يا كنارشان بگذريم و خود را بدروازه برسانيم . من چپ و راست . شمشير و تبر ميزدم و شمشير من دو مرتبه خرطوم فيل را قطع كرد و هربار فيلى كه من خرطوم آن را قطع كرده بودم به زانو درآمد و آنگاه روى يك پهلو خوابيد و كسانى را كه در برج فيل بودند بر زمين انداخت . آنقدر جلو رفتيم تا اين‌كه بين ما و دروازه جنوبى دهلى بيش از بيست ذرع فاصله وجود نداشت و آن مسافت خالى از فيل بود . آنوقت گروهى از سربازان سبيل كلفت هندى كه از شهر خارج مىشدند خواستند راه را بر ما ببندند و من فرياد زدم
« إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً »
و خود را وسط سربازان مزبور انداختم و دو دست من طورى با سرعت از دو طرف ضربات شمشير و تبرزين را فرود مىآورد كه از قوت و سرعت خويش حيران بودم من ضربات شمشير و نيزه را كه بر من فرود مىآمد از صداى آنها مىشناختم و هر ضربت ، كه بر خفتان و مغفر من وارد مىآمد صداى آهنين توليد مىكرد . حرارت ناشى از كارزار طورى مرا بهيجان درآورده بود كه فرياد ميزدم و سربازانم نيز نعره ميزدند و پيشاپيش ما سربازان سبيل كلفت بر زمين مىافتادند و ما قدم‌به‌قدم بدروازه شهر نزديك مىشديم . در آن موقع ، آنچه بفكر من نمىرسيد ، موضوع دفاع از خود و حفظ جان بود . آن هنگام فقط از يك چيز مىترسيدم و آن اينكه قبل از رسيدن بدروازه آن را ببندند و راه ورود ما را به شهر مسدود كنند اما آن واقعه پيش نيامد و ما توانستيم قبل از اينكه هندىها بفكر بستن دروازه بيفتند خود را بآستان دروازه شهر برسانيم . در زير طاق دروازه جنگى هولناك بين ما و هندىهائى كه آنجا بودند درگرفت و ما تمام سربازان هندى را كه در آنجا بودند بقتل رسانيديم و وارد شهر شديم . من فرصت نداشتم كه براى دروازه نگهبان بگمارم تا اينكه نگذارند بسته شود و آن ، كار ( قره خان ) بود كه از عقب مىآمد و مىبايد براى دروازه نگهبان بگمارد و حصار اطراف دروازه را از وجود خصم پاك كند و بقاياى فيل سواران هندى را كه در خارج شهر بودند نابود نمايد . ما مثل يك پيكان كه در قلب خصم فروبرود بعد از اينكه وارد شهر شديم جلو رفتيم و در عقب ما سپاه‌هاى متعدد بفرمان ( قره خان ) وارد شهر شدند . قشون ما بعد از اينكه وارد شهر شد چون يك سيل بود كه از مجراى تنگ عبور كند و بعد از اينكه بمجراى وسيع رسيد منشعب گردد قشون ما هم بعد از اينكه وارد شهر شد منشعب گرديد و هر قسمت از آن يكراه پيش گرفت بدون اينكه اتصال آن با قسمت اصلى از بين برود . سكنه شهر كه فهميده بودند ما وارد دهلى شديم فرياد برآوردند و شيون زنها و گريه كودكان و عربده سربازان هندى كه صدائى بس درشت داشتند ، ولوله‌اى در شهر بوجود آورد كه وصف نكردنى است من همچنان ميزدم و جلو ميرفتم تا به جائى رسيدم كه به نظر مىآمد خلوت است . در آنجا دسته تبرزين در دستم لغزيد و حيرت‌زده دست خود را در نور مشعلى از نظر گذراندم و ديدم كه لغزش دسته تبرزين ناشى از خون غليظى است كه دستم را پوشانيده و بعد متوجه گرديدم كه تمام لباس آهنين من خونين مىباشد و تو گوئى مرا در حوضى از خون انداخته و آنگاه بيرون آورده‌اند . در آن