موقع نظر به اطراف انداختم كه بدانم در پيرامون من كيست و مشاهده كردم كه عدهاى از سرباران زرهپوش ما كه داوطلب مرگ بودند اطرافم هستند و همه آنها مانند من از سر تا پا خونآلود مىباشند و به آنها گفتم امشب شما به پاكترين درجه طهارت رسيدهايد زيرا با خون غسل كرديد و براى مرد جنگى هيچ غسلى بهتر از غسل با خون نيست . از عقب افرادى ديگر از داوطلبان مرگ بما ملحق مىشدند و عقب آنها ساير سربازان ما مىآمدند آنجا كه ما توقف كرده بوديم منطقهاى آرام از شهر بود ولى در اطراف هياهوى ناشى از جنگ و چكاچاك اسلحه شنيده ميشد . تا آن موقع من متوجه نشده بودم كه مجروح شدهام و ريختن خون در چشم چپ مرا متوجه نمود كه بالاى ابروى من زير لبه مغفر مجروح است .
اين موضوع مرا بفكر انداخت كه جاهاى ديگر خود را وارسى نمايم و معلومم گرديد كه هر دو ساعد من مجروح گرديده و پاهايم در پنج موضع زخم است و بعضى از آنها اثر ضربت شمشير مىباشد و بعضى ديگر اثر ضربت نيزه بانگ زدم كسانى كه داوطلب مرگ بودهاند خود را بشمارند تا بدانند چند تن هستند . بعد از شمارش معلوم شد يكصد و دوازده تن از سربازان مرگ سراپا هستند و با من يكصد و سيزدهتن ميشوند ولى در بين ما يكصد و سيزده نفر كسى نبود كه مجروح نباشد . گفتم ريختن خون در چشم چپ من ، مانع از بينائى و ادامه جنگ من مىباشد و هركس كه وضع خود را طورى مىبيند كه نمىتواند بجنگ ادامه بدهد ، از جنگ كناره بگيرد و با من بيايد كه برويم و زخمبندى كنيم و ديگران همچنان بجنگند . هفده نفر از آن عده كه زخمهاى متعدد و سخت داشتند كنار من قرار گرفتند و بقيه پيش رفتند تا اينكه بجنگ ادامه بدهند و ما خود را آماده براى زخمبندى كرديم .
چون من فرماندهى جنگ را بدامادم ( قره خان ) واگذار كرده بودم تشويش اداره كردن امور جنگ را نداشتم و كسانى كه در پيرامون من بودند مرا بسوى محل زخمبندى بردند ولى در راه از فرط درد زخمهاى پا ( و گفتم كه پنج زخم بر دو پاى من وارد آمده بود ) و همچنين بر اثر خونريزى زياد از حال رفتم و به هوش نيامدم مگر در محل زخمبندى در داخل شهر . معلوم شد كسانى كه با من بودند وقتى ديدند كه من از حال رفتهام روى دست مرا به محل زخمبندى بردند و به جراح رسانيدند .
وقتى به هوش آمدم دريافتم كه مغفر بر سر و خفتان در بر ندارم و سر و دستها و پاهايم را بستهاند .
فضاى شهر دهلى ارغوانى مىنمود و بوى شديد سوختگى بمشام من مىرسيد و معلوم مىشد كه حريقهاى بزرگ در شهر بوجود آمده و ميدانستم كه ( قره خان ) تعمد دارد كه حريق ايجاد كند تا اينكه نيروى پايدارى مدافعين ضعيف شود . خواستم برپا خيزم و به راه بيفتم كه جراح گفت اى امير ، تكان نخور چون اگر تكان بخورى دهان زخمها باز خواهد شد و خونريزى تجديد خواهد گرديد و آنقدر خون از بدن تو رفته كه اگر باز خون از بدنت برود خواهى مرد و غذاى تو بايد قيماق باشد تا اينكه خونى كه از بدنت رفته تجديد شود . ولى با اينكه جراح قدغن كرده بود كه تكان نخورم نمىتوانستم از وضع جنگ بىخبر باشم و هرچند دقيقه يك بار كسب اطلاع مىنمودم . چون به من خبر دادند كه دروازهها بدست سربازان ما باز شده دستور دادم تا وقتى ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) دستگير نشدهاند نگذارند كه كسى از شهر بگريزد و بعد از دستگيرى آنها مردان و زنان پير و
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٣٤