تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
مىترسند و جرئت نمىكنند كه از سد آتش عبور نمايند و به ( ابدال كلزائى ) بگوئيد كه سربازان قلاب‌انداز خود را باستقبال فيلها بفرستد چون بهترين فرصت براى استفاده از قلاب‌هاى آنها بدست آمده و بگوئيد كه با قلاب‌هاى خود خرطوم فيل‌ها را بگيرند و قطع نمايند يا بشدت مجروح كنند و به تيراندازان هم دستور بدهيد كه خرطوم فيل‌ها را هدف سازند و خود من هم بعد از سركشى به قسمت‌هاى اردوگاه ، به آنجا خواهم آمد . خفتان خود را پوشيدم و مغفر بر سر نهادم و سوار شدم و بعد از وارسى شمشير و تبرزين براى سركشى به اردوگاه به راه افتادم . از اين‌جهت اردوگاه را سركشى كردم كه بعيد نميدانستم هندىها از جاى ديگر هم حمله نمايند و ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) خيلى فيل داشتند . به من گفته بودند كه ( ملو اقبال ) داراى دو هزار فيل است و من آن رقم را اغراق ميدانستم معهذا آن دو نفر مىتوانستند كه صدها فيل را وارد ميدان جنگ كنند . هنگام سركشى باردوگاه به فرماندگان سپاه‌ها گفتم خود را براى حمله بزرگ به شهر آماده كنند زيرا دروازهء جنوبى شهر باز شده و ما شايد بتوانيم امشب از آن راه وارد شويم . بعد از اينكه از سركشى اردوگاه فارغ گرديدم راه جنوب شهر را پيش گرفتم و مشاهده كردم كه آنقدر مشعل و آتش افروخته شده كه شب ، از نور آنها چون روز ، روشن است . بين سربازان ما و فيل‌سواران هندى جنگ ادامه داشت اما سد آتش مانع از پيشرفت هندىها مىشد و تيراندازان ما فيل‌ها را بتير مىبستند و من ديدم كه قسمت جلوى بعضى از فيل‌ها ، از بس تير خورده شبيه به جوجه‌تيغى شده است . در حالىكه جنگ ادامه داشت به ( قره‌خان ) داماد خود گفتم كه بىدرنگ از فرماندهان سياه‌ها بخواهد كه پانصد داوطلب مرگ انتخاب كنند و براى من بفرستند و به همه بگويند كه تحت فرماندهى خود من وارد شهر خواهند شد . كلام خداوند
( إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً )
در گوشم طنين مىانداخت و يقين داشتم كه اگر كوشش كنم آنشب وارد شهر خواهم شد . پانصد داوطلب مرگ كه همه داراى لباس آهنين بودند آماده گرديدند و من آنها را سان ديدم و گفتم ما ميخواهيم از فرصت استفاده كنيم و وارد شهر شويم و خود من با شما خواهم جنگيد و فرماندهى شما را بر عهده خواهم داشت . وظيفه ما اينست كه دروازه را بتصاحب در بياوريم تا راه ورود سربازان ما به شهر آزاد شود . اگر توانستيم كه دروازه را به تصرف درآوريم فبها ، و در غير آن صورت همه كشته خواهيم شد و از ما كسى زنده مراجعت نخواهد كرد . به ( قره‌خان ) گفتم اعم از اينكه من كشته شوم يا زنده بمانم همين‌كه راه دروازه باز شد بايد قشون را وارد شهر كند و مدافعين را معدوم نمايد و كوچكترين ارفاق درباره هيچكس مگر آنهائى كه روحانى و يا اهل علم يا صنعتگر و اهل شعر هستند نكند تا اينكه شهر را به تصرف درآورد و آنگاه سربازان را براى قتل و غارت و تملك زن‌ها و باسارت بردن مردان جوان آزاد بگذارد . ( قره‌خان ) فهميده بود ممانعت از من تا اين‌كه در جنگ شركت نكنم ، فايده ندارد و بعد از اينكه كارهاى مربوط بقشون را به ( قره‌خان ) واگذاشتم از اسب پياده شدم زيرا ميدانستم كه ما اگر با اسب به شهر حمله‌ور شويم پيشرفت نخواهيم كرد چون اسب‌هاى ما از فيل‌ها مىترسند و