شهر برسانند . ولى هندىها بالاى حصار هم به سختى مقاومت ميكردند بطورىكه سربازان من در هيچ نقطه نتوانستند بالاى حصار يك تكيهگاه بوجود بياورند و از آنجا خود را بدرون شهر برسانند و از عقب به هندىها حملهور شدند .
اگر شكافى كه ما در حصار شهر بوجود آورده بوديم تنگ نبود و من مىتوانستم تمام سربازان خود را وارد شهر نمايم جنگ دهلى همان روز خاتمه مىيافت .
اما رخنهاى كه ما در ديوار شهر ايجاد كرده بوديم تنگ بود و ما نمىتوانستيم تمام سربازان خود را وارد شهر كنيم و ضرورت ايجاب مىنمود كه از دو طرف آن رخنه بوسيله كلنگ و ديلم در زير حصار حفرههائى ايجاد نمائيم و باز بوسيله باروت قسمتهاى ديگرى از حصار را خراب كنيم .
آن كار مىبايد در همان روز صورت بگيرد چون اگر هنديها مىفهميدند كه ما قصد داريم قسمتهاى ديگر از حصار را با باروت ويران نمائيم بعيد نبود كه مقابل رخنهاى كه ايجاد كرده بوديم حصارى جديد بسازند و براى يك مدافع جدى چون ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) ساختن حصارى ديگر دشوار نبود .
هركسى را كه ممكن بود به كار گماشته شود مأمور كردم كه كلنگ و بيل بدست بگيرد و در طرفين شكافى كه ايجاد شده بود پاى ديوار را حفر كند و زير آن را خالى نمايد بطورى كه بتوان در آنجا باروت جا داد و محترق كرد .
تا غروب آن روز چند حفره ايجاد شد اما نه بقدرى كه از احتراق باروتها نتيجه قطعى گرفته شود زيرا بطورىكه گفتم حصار دهلى از سنگ بود و دوازده ذرع ارتفاع داشت و با حفرههاى كوچك نمىتوانستيم آن ديوار سطبر و محكم را ويران نمائيم و هنگام شب ناگزير از شهر عقبنشينى كرديم .
قسمتى از اوقات ما در آنشب صرف زخمبندى و نهادن مرهم روى زخمهاى مجروحين شد . در آن روز عدهاى از سربازان ( چتين ) كه از نخبهترين سربازان من بودند بقتل رسيدند و من گفتم لاشههاى اموات را در جائى بگذارند كه از دستبرد جانوران محفوظ باشد و بعد از خاتمه جنگ آنها را دفن كنيم . در آن شب ، سربازان من خسته بودند و ميبايد استراحت كنند تا اينكه براى جنگ روز بعد آماده باشند و من نخواستم آنها را وادار بدفن اموات كنم چون ميدانستم اگر در شب مبادرت بدفن مردگان نمايند فرصت استراحت نخواهند داشت و روز بعد با خستگى وارد جنگ خواهد گرديد و سرباز خسته نمىتواند به خوبى بجنگد .
آن شب مرتبهاى ديگر سرداران خود را براى شور احضار كردم و به آنها گفتم به سربازان خود بگويند كه فردا خود من سلاح بدست خواهم گرفت و وارد ميدان جنگ خواهم شد و شهر دهلى را به تصرف درخواهم آورد يا اينكه جسد من در يكى از معابر شهر باقى خواهد ماند .
بافسران سپردم بسربازان خود بگويند بعد از اينكه دهلى به تصرف ما درآمد ، سربازان مجاز هستند كه هرچه را مىبينند تصاحب نمايند و هر جوان را مشاهده مىكنند بغلامى ببرند و هر زن را كه مورد پسندشان باشد تصاحب نمايند و تا مدت سه شبانهروز به تمام سربازان براى غارت و تمتع از زنها و به غلامى بردن جوانان آزادى داده مىشود .
در حالىكه مذاكره در شوراى جنگى ادامه داشت به من گفتند كه باز برهمن بزرگ شهر
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 330
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٣٠