تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
از خيمه ، خود را به چپ و راست نينداختم و فهميدم كه من بايد براى افسران و سربازان خويش سرمشق استقامت و جرئت باشم . من مقابل خيمه ، عده‌اى از افسران را كه سراسيمه بهر طرف ميدويدند فراخواندم و هريك از آنها را مامور كردم كه به قسمتى از اردوگاه بروند و از طرف من به سربازان دستور بدهند كه خود را به قسمت خارجى اردوگاه و آن طرف خندق‌ها برسانند و اسب‌ها را هم ببرند . ضربات سنگها بعد از سقوط بر زمين ، به من فهمانيده بود كه اگر سربازانم خود را بآنطرف خندق‌ها برسانند از عرصه هدف‌گيرى منجنيق‌ها دور خواهند شد . افسران من رفتند تا سربازان سرگشته را از اردوگاه خارج كنند و به جائى برسانند كه سنك منجنيق‌ها به آنان اصابت نكند . گاهى كه يك سنك در نزديكى من بر زمين مىافتاد در من فكر فرار پيدا مىشد و ميخواستم بگريزم تا من هم مانند سربازانم از عرصه هدف منجنيق‌ها دور شوم . اما حفظ حيثيت فرماندهى و بيم از ننك پاهاى مرا به زمين مىچسبانيد و به خود مىگفتم واى بر تو اگر سربازانت تو را در حال گريختن ببينند و هرگاه يك مرتبه اين منظره به چشم افسران و سربازانت برسد حيثيتى كه بعد از يك عمر جنك و قتال در بين افسران و سربازانت تحصيل كرده‌اى زائل خواهد شد و هيبت ( تيمور گورگين ) از بين خواهد رفت . من آن‌قدر مقابل خيمه خود توقف كردم تا اين‌كه سربازان و اسب‌ها به آن طرف خندق‌ها منتقل شدند و خيمه‌ها بجاماند و آنوقت من هم با گام‌هاى شمرده ، خود را به آن طرف خندق‌ها رسانيدم و به افسران گفتم كه بسربازان بسپارند كه براى جلوگيرى از حمله دشمن آماده باشند . چون من تصور مىكردم هندىها بعد از آن سنگباران شديد از شهر خارج خواهند شد و بما حمله‌ور خواهند گرديد . اگر من بودم و بوسيله باران سنك ، آن بىنظمى و هراس را در اردوگاه خصم ايجاد ميكردم مبادرت بحمله مىنمودم . رسم من نيست كه خود را در قلعه‌اى محصور كنم ولى طبق قاعده جنگ ، قشون ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) بعد از آن سنك‌باران مىبايد از قلعه ( دهلى ) خارج شوند و بما حمله نمايند . ليكن سربازان هندى از قلعه دهلى خارج نشدند و بعد از اين‌كه ما اردوگاه را تخليه كرديم تا بامداد ، اثرى از حمله آنها نمايان نشد . وقتى روز دميد ، چشم ما به منجنيق‌هاى واقع در بالاى حصار افتاد و ميدانستيم كه اگر به اردوگاه برگرديم ، باز در معرض اصابت سنگ‌ها قرار خواهيم گرفت . در روشنى روز خطر سنك باران كوچكتر جلوه مىنمود ولى باز هم خطرناك بود و من گفتم دسته‌هائى كوچك از سربازان ما بروند و خيمه‌ها و چيزهاى ديگر را منتقل بمواضع جديد ما بكنند و همان روز اردوگاه جديد ما ، اطراف دهلى بوجود آمد و چون با حصار شهر فاصله‌اى بيشتر داشتيم نه تيرهاى ما بحصار مىرسيد و نه منجنيق‌ها مىتوانستند بسوى ما سنك پرتاب نمايند . ( ملو اقبال ) و ( محمود خلج ) توانستند ما را غافلگير كنند ولى از غافلگيرى خود استفاده ننمودند ولى و بال قتل و ناقص شدن عده‌اى از سربازان ما دامان مرا گرفت و من كه از اولين روزهاى جوانى اوقات خود را در سفر جنگى بسر بردم دانستم كه هنوز براى ادارهء امور ميدان جنك داراى تجربه كافى نيستم و باز هم بايد چيزهائى فرابگيرم . سنگباران شب قبل تازيانه عبرتى بود كه بر من وارد آمد . پيروزيهاى من در هندوستان مرا مغرور نمود و خصم را نسبت به خود ناتوان پنداشتم و فراموش كردم كه هرگز نبايد دشمن را حقير شمرد . آن تازيانه ؟ ؟ مرا از غرور فرود آورد و عزم كردم كه بعد از آن خيلى احتياط كنم و همين كه اردوگاه جديد برپا شد ،