تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
با همقطاران صحبت ميكرد نشست و آن مرد طورى فرياد زد كه من فريادش را شنيدم و پشت حصار ناپديد گرديد . در همان روز هنگامى كه آفتاب پائين رفت و غروب نزديك شد . مردى كه جامه‌اى ارغوانى پوشيده بود بالاى حصار دهلى نمايان گرديد و دست را بلند كرد و بانك زد : امير تيمور . . . من دست را بلند كردم و فرياد زدم : امير تيمور من هستم چه ميگوئى ؟ بعد معلوم شد نه او زبان مرا مىفهمد و نه من مىفهمم كه وى چه ميگويد و از ديلماج خواستم كه گفته من و او را براى يكديگر بيان نمايد . آن مرد بطورى كه ديلماج برايم بيان كرد ( برهمن ) معبد بزرك دهلى بود و مرتبه‌اش بين هندىها شبيه بود بمرتبه يك پيشواى روحانى بزرك بين ما مسلمين . من به ديلماج گفتم كه از آن مرد بپرسد كه با من چه كار دارد ؟ ديلماج قدرى با آن ( برهمن ) صحبت كرد و آنگاه گفت : برهمن اظهار مىكند كه تو اين شهر را رها كن و برو ، و گرنه گرفتار عقوبت ( برهما ) خواهى شد . پرسيدم ( برهما ) كيست و چگونه مرا عقوبت خواهد كرد ؟ ( برهمن ) جواب داد برهما كسى كه است كه زمين و آسمان را آفريده و انسان را بوجود آورده و اختيار تو نيز در دست ( برهما ) مىباشد . سئوال كردم چگونه مرا عقوبت خواهد كرد . برهمن جواب داد اگر اين شهر را رها نكنى و مراجعت ننمائى عمرت كوتاه خواهد شد . از آن سخن كودكانه خنده‌ام گرفت و ( برهمن ) گفت اى امير تيمور ، اگر اين شهر را رها كنى و به روى بيست و يكسال ديگر عمر طبيعى خواهى كرد و در صورتى كه لجاجت نمائى و بخواهى وارد اين شهر شوى عمر طبيعى تو به هفتسال تقليل خواهد يافت و احتمال كشته شدن در جنك هم در بين هست و آن احتمال مربوط بعمر طبيعى نيست . ( نظير الدين عمر ) در كنار من بود و به او گفتم آيا مىشنوى كه اين مرد چه ميگويد ؟ ( نظير الدين عمر ) گفت اى امير تيمور تو مردى نيستى كه از اين حرفها بيم داشته باشى ؟ برهمن گفت اى امير تيمور تو امروز مردى هستى شصت و سه ساله و اگر از ( دهلى ) صرفنظر كنى و به روى نود و چهار سال عمر خواهى كرد ولى اگر بخواهى وارد اين شهر شوى عمر طبيعى تو هفتاد سال خواهد شد مشروط بر اين‌كه در جنگ بقتل نرسى يا حادثه ديگر تو را نميراند . گفتم اى مرد سرخ‌پوش من و مرگ ، دو رفيق ديرين هستيم و با يكديگر انس داريم و من از جوانى تا امروز پيوسته مرگ را مقابل خود يا در كنار خويش ديده‌ام و اگر ميخواهى مرا بترسانى چيز ديگر بگو . ( برهمن ) گفت آنچه من مىگويم حقيقت است و تو اگر مراجعت نكنى ، يك خبر بسيار ناگوار به تو خواهد رسيد . پرسيدم آن خبر چيست ؟ برهمن جواب داد خبر مرگ پسر . گفتم تمام سربازان من كه در ميدان جنگ كشته شدند پدر داشتند و تنها پسر من نيست كه داراى پدر است و اگر خبر مرگ او به من برسد ، من هم مثل ساير پدرها خواهم شد كه خبر مرگ پسر را دريافت كردند . ( برهمن ) گفت من ديگر با تو حرف ندارم و ميروم ، و از حصار دور گرديد . آنگاه آفتاب غروب كرد و نخستين شب محاصره دهلى شروع شد . من امر كردم كه اولين نگهبانان را در آنطرف خندق‌ها بگمارند چون در آن شب ، ممكن بود كه از خارج اردوگاه هم بما حمله‌ور شوند و من نميدانستم آيا خصم در صحراهاى اطراف دهلى قشون دارد يا نه ؟